‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها

یک جهان عادلانه


نویسنده مهمان: سمانه مرادی- دستادست

همه‌ی ما یا دست‌کم تعداد زیادی از ما این جمله را به وفور شنیده‌ایم که دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم عادلانه نیست. شاید هم گوینده جمله خودمان بوده‌ایم. به یقین رسیده‌ایم که عدالتی در کار نیست. حتا خو گرفته‌ایم به بی‌عدالتی به ویژه وقتی پای مسائل اقتصادی در میان باشد.

اما این دنیای دیوانه و ناعادلانه را خود ما می‌سازیم و چرا تلاش نکنیم برای ساختن دنیایی عادلانه؟

دست‌کم می‌توانیم امتحان کنیم!

ما، یک سال و اندی‌ست این کار را شروع کرده‌ایم! تلاش می‌کنیم کمی دنیا را عادلانه کنیم. ما یعنی دستادست و تمام همراهانی که با خریدها، همکاری‌ها و فعالیت‌های خود باعث رشدش شده‌اند.

دستادست کسب و کار اجتماعی‌ایی است که جرقه‌ی تولدش با این جمله از کتاب «جهانی بدون فقر» نوشته محمد یونس زده شد: « ما در حال خلق نسلی کاملا نو هستیم. ما می خواهیم در سلسله متمادی تاریخ فقر شکستگی ایجاد کنیم.»

 اما وقتی از کسب و کار اجتماعی حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟

کسب و کار اجتماعی، فعالیتی اقتصادی با هدف اجتماعی و نه مالی است که اصطلاح آن نخستین بار توسط محمد یونس خالق وام‌های خرد استفاده شد.

محمد یونس جایی در کتاب‌ش می‌گوید: «همه فقرا کاری بلدند که بتوانند زندگی‌شان را با آن بچرخانند اما نمی‌توانند آن را عرضه کنند.»

دستادست نیز بر اساس همین تعریف شروع به فعالیت کرده است و تلاش می‌کند یک فضای مناسب برای عرضه محصولات دست‌ساز و هنرهای دستی براساس اصول تجارت عادلانه و در جهت توانمندسازی تولیدکنندگانی که امکان عرضه محصول خود را به صورت مناسب ندارند، فراهم کند.

وقتی بنا باشد به توانمندسازی یعنی دستادست خیریه نیست! ماهی نمی‌دهد بلکه ماهی‌گیری را یاد می‌دهد. دست تولیدکننده‌ای را می‌گیرد که نمی‌تواند برای محصولش بازار مناسب بیابد و در نتیجه متوسل به واسطه‌ها می‌شود و در نهایت 30 تا 50 درصد قیمت نهایی را دریافت می‌کند.

این تولیدکننده شاد نیست و ناچار است به این معامله‌ی نابرابر تن دهد. ما فکر می‌کنیم می‌توانیم شرایط را تغییر دهیم و با حذف واسطه‌ها تولیدکننده‌ای شاد داشته باشیم در کنار خریداری که راضی است از خرید خود و مبلغ عادلانه‌ای که پرداخت کرده است.

دستادست در نهایت می‌خواهد به جایی برسد که بتواند به تولیدکنندگان وام‌های کوچک و آموزش‌های مورد نیاز جهت بالا بردن کیفیت محصول ارائه دهد.

از جمله دستاوردهای دستادست تا امروز تاسیس فروشگاه آنلاینی است با محصولاتی از تولیدکنندگانی از اقشار آسیب‌پذیر و تولیدکنندگان مستقل از شهرهای مختلف کشور است. علاوه بر این برگزاری چندین بازارچه فروش، همکاری با گروه‌های فعال در زمینه‌ توانمندسازی به ویژه توانمندسازی زنان نیز از دستاوردهای ما در طول یک سال و پنج ماه هستند. توانمندسازی زنان از اهمیت زیادی برای ما برخوردار است، زنان شاد و توانمند، می‌توانند جامعه‌ای شادتر و توانمندتر و کودکانی سالم‌تر داشته باشند.

دستادست راه بسیار درازی در پیش دارد و هر چه در مسیر خود جلوتر می‌رود بیش‌تر به این مهم دست می‌یابد که یک دست صدا ندارد. رویای جهانی عادلانه هر چند بعید به نظر می‌رسد اما غیرممکن نیست تنها باید دستان زیادی در کار باشند! دستانی که تلاش کنند و ناامید نشوند. بایستند و در برابر نه‌ها، نمی‌شودها، در برابر سختی‌ها عقب‌نشینی نکنند.

کارهای زیادی هست که می‌شود انجام داد و در داستان دستادست سهیم بود، در داستان عادلانه کردن قسمتی از جهان. به سایت دستادست سری بزنید شاید شما هم دوست داشتید بخشی از این داستان باشید.


http://goo.gl/MedPDV

فقط برای چند لایک بیشتر!


چند ماه پیش بود که فیلمی به طور گسترده در شبکه های اجتماعی پخش شد. فیلم مراحل جراحی و خارج کردن لامپی را از واژن یک زن نشان می داد. فیلم به طور گسترده در شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشته شد.  اما در هیاهوی تمامی جوک ها و مزه ریختن ها یک سوال مهم بی جواب ماند: « چه کسی این طور حریم خصوصی یک بیمار را نقض کرده است و این فیلم را به روی شبکه های اجتماعی قرار داده است؟»  

امروز شنیدم که از لحظه مرگ مرتضی پاشایی در بیمارستان بهمن، فیلمی بر روی یوتیوب گذاشته شده است. فیلمی که مدام در صفحه های اجتماعی درحال به اشتراک گذاشته شدن است. «لحظه جان دادن یک انسان». این بار هم در میان تمامی حواشی و هیاهوی بوجود آمده بعد از فوت این خواننده، این سوال لابد بی جواب می ماند که چه کسی در آن لحظات خاص اجازه داشته است که بالا سر یک بیمار در بخش مراقبت های ویژه حضور داشته باشد و از لحظه جان کندن او فیلم بگیرد و بعد لابد برای گرفتن چند لایک بیشتر آن را برروی شبکه های اجتماعی منتشر کند؟


آیا این دو اتفاق هشداری است بر کم رنگ شدن «اصول اخلاقی» در جامعه پزشکی ای که سوگند خورده است به حفظ اسرار و حریم شخصی بیمارانش متعهد بماند؟

حذف زنان از جامعه و افزایش ناامنی زنان


از دو روز پیش که ویدئویی در رابطه با تجاوز جمعی به زنی در مصر در جریان جشن پیروزی سیسی را دیده ام، نمی دانم چرا ناخودآگاه یاد سال 88 و تجمعات آن روزها افتادم. اگر فقط به تجمع 25 خرداد هشتاد و هشت و آن ازدحام جمعیت بالا که حتی خود رسانه های دولتی هم به آن اقرار کرده اند نگاه کنیم. به عنوان یک زن که آن روزها را تجربه کرده است. ندیده ام و نشنیده ام که زنانی که لااقل من با آنها در ارتباط بوده و یا هستم، حتی از آزار و اذیت کلامی در آن تجمعات گلایه کرده باشند!

اما آیا این بدان معناست که در جامعه ایران آزار و اذیت جنسی وجود ندارد؟ قطعن این طور نیست. شاید بتوان گفت که آزار و اذیت های خیابانی در ایران به صورتی که در مصر و هند و کشورهای مشابه دیده می شود، وجود ندارد اما نمی توان منکر این واقعیت شد که آزار و اذیت لااقل در سطح کلامی در ایران بسیار گسترده است و کمتر زنی را می توان پیدا کرد که تا به حال آن را تجربه نکرده باشد.

با این تفاسیر تفاوت میزان این آزار و اذیت ها را چه طور می توان توجیه کرد؟ به نظرم آنچه که آمار آزار و اذیت زنان در آن برهه زمانی و در آن فضا را به شدت کاهش میداد چیزی نبود جز "حضور پررنگ خود زنان" . نمی توان منکر این واقعیت شد زنان در آن دوران در تجمعاتی که تشکیل می شد حضور بسیار پررنگی داشتند. این حضور پررنگ در تمامی فیلم ها و تصاویری که امروز از آن دوران باقی مانده کاملا مشهود است حضوری که من به شخصه در فیلم ها و تصاویری که در تجمعات و ناآرامی های مصر و سقوط مبارک و پس از آن مشاهده کرده ام ندیده ام. در فیلم آزار و اذیت زن مصری نیز که اخیرا منتشر شده است هم در کنار زن آزار دیده حتی یک زن هم دیده نمی شود و آن چه در فیلم به رخ کشیده می شود حضور پررنگ مردان است که  زن را احاطه کرده اند.

شاید بی ربط به نظر بیاید اما می خواهم این موضوع را با ممنوعیت ورود زنان به ورزشگاه ها در ایران مقایسه کنم.

در چند روز گذشته با شروع مسابقات لیگ جهانی والیبال و حضور تیم ملی ایران در این مسابقات، باز خبر حذف زنان از ورزشگاه ها مطرح گردید . در سامانه فروش الکترونیکی بلیت این بازی ها در ایران، نوشته شده است که حضور زنان در ورزشگاه ممنوع است. دلیل این حذف هم به گفته مقامات مسئول جو نامناسب ورزشگاه ها بیان شده است. اما آیا حذف زنان از ورزشگاه ها که از مسابقات فوتبال شروع شد و امروز به بازی های والیبال و بسکتبال که زنان تجربه حضور در این مسابقات را قبلا داشته اند کشیده شده است؛  به تغییر جو ورزشگاه ها کمکی کرده است؟ آیا مسئولان مربوطه فکر نمی کنند اتفاقا دلیل این فضای مسموم، جو مردانه ای است که بر ورزشگاه ها حاکم کرده اند؟

پر واضح است که برخلاف تصور بسیاری از حکومت های ایدئولوژیک و مذهبی که تصور  می کنند با حذف زنان یا تفکیک آن ها در سطح جامعه به افزایش امنیت زنان و افزایش سلامت روانی افراد آن جامعه کمک می کنند؛ این حذف و حضور کم رنگ ره آوردی جز ناامنی،  افزایش خشونت و آزار و اذیت و ایجاد فضای مسموم برای جامعه ای که مردان با حضور پررنگ خود سلطه مردانه شان را به رخ خیابان ها، کوچه ها، ورزشگاه ها و فضاهای شهری آن می کشند، نخواهد داشت. 

پ.ن: قسمت اول نوشته طبعن تجربیات شخصی ست و جامعه آماری هم محدود. و ممکن تجربیات منفی هم وجود داشته باشه. 

زنان کارخانه ای


شماره اول "ماهنامه زنان امروز" یه بخشی داره به نامه پوشه که روایت مستندی هست از زندگی زنان شاغل در ایران. مصاحبه با زن هایی که به عنوان کارشناس و سرپرست و یا کارگر ساده در شرکت دامپروری زرین هیو آبیک کار می کنند. (نسل امروز زنان شاغل). و مصاحبه با حسین رضایی مدیر سی و چهارساله این شرکت که وقتی ازش پرسیده میشه دلیل استخدام زن ها در این شغل ها و محیط کاری سنتی و مردانه دامداری ها چی بوده. میگه: باید از این فضای جنسیت زده رها شویم.

در یه بخش دیگه این پرونده گفت و گوهای خوندنی با زنان شاغل دیروز که در کارخانه ی چیت ری و کارخانه های ریسندگی و بافندگی اصفهان به عنوان کارگر مشغول به کار بودند اورده شده. زن هایی که به خاطر عدم پذیرش کار خارج از خونه زن ها در اون زمان، برای تحقیر کردن بهشون لقب "زن های کارخانه ای" داده بودند. 

اما شاید تلخ ترین بخش این پرونده مربوط بشه به زنانی که در خونه و به طور غیررسمی مشغول به کار هستند. مرضیه یکی از این زن هاست که "کارگاه خانگی قندشکنی" راه انداخته. وقتی ازش پرسیده میشه چند ساعت در روز قند خرد می کنی مرضیه می گه:. "از صبح ساعت هشت بعد از اینکه بچه ها می روند سرکار تا ظهر که ناهار بخوریم و از آن موقع تا هفت و هشت شب که باید شام بپزم و کارهای دیگر را انجام بدهم" ."خوبی اش این است که کار توی خانه است. بچه ها کمک می کنند و به کارها هم می رسم."  مرضیه ادامه میده: " ما از کیسه ای هزارتومان شروع کردیم. حالا تا کیسه ای پنج هزار تومان هم میگیریم" منظورش از کیسه، گونی های پنجاه کیلویی کله قند است." هفته ای هشت نه تا کیسه می شود. البته شب ها بچه ها و علی آقا هم کمک می کنند. پولش هرچی نباشد کمک خرج که هست." این دقیقا همان اصطلاحی است که در بازار کار غیررسمی می تواند عامل اصلی وادار کردن نیروی کار به پذیرش شرایط کار شود.

همکار اصلی مرضیه دخترش، سمیه چهارده ساله است که حق ندارد مثل پسرها برای کار بیرون از خانه برود. او فقط برای درس خواندن به کلاس های یکی از سازمان های غیردولتی آموزش کودکان می رود، آن هم وقت هایی که پدرش کج خلقی نمی کند و مانع نمی شود.


آخر گفت و گو هم مرضیه می گه" اینجا همه از این کارها دارند. همسایه مان کارش سبزی است. سبزی دردسر دارد. هم شستن دارد که خودش مکافاتی است. مخصوصا در زمستان ها و فصل سرما"...

رای می دهم



شاید اغراق نباشد اگر بگوئیم در هشت ساله گذشته و  با روی کارآمدن دولت احمدی نژاد که نماینده طیف فکری مشخصی است؛ زنان بیشترین لطمه و صدمه را چه به لحاظ اقتصادی که به دلیل سیاست های نادرست اقتصادی به تمامی اقشار جامعه در این سالها تحمیل شد و چه به لحاظ اجتماعی که با تصمیم گیری ها و قانوگذاری هایی که بسیاری شان مبنایی تبعیض آمیز داشتند، دیده اند. علیرغم آن که در قانون اساسی کشور حق آموزش برابر برای همگان به رسمیت شناخته است، در هشت ساله گذشته زنان به طرق و با ترفندهای مختلف از حضور در دانشگاه ها و محافل علمی و فرهنگی کشور به تدریج حذف گردیده اند.  بنا بر گزارش های منتشر شده، در سال تحصیلی 1391-92 زنان از تحصیل دولتی و رایگان در 14 رشته دانشگاهی به طور کامل محروم شده‌اند  و در 241 رشته شامل 92 رشته تجربی، 47 رشته ریاضی، 53 رشته انسانی، 12 رشته زبان های خارجی و 23 رشته هنر محدودیت‌های  جدی بر سر ورود آن ها به دانشگاه ها گذاشته شده است.[1]  در این دوره تفکیک جنسیتی و زنانه- مردانه کردن جامعه بیش از گذشته به مرحله اجرا گذاشته شد. دامن زدن به اشتغال نابرابر و سوق دادن زنان به شغل های دون و کم منزلت نیز از دیگر سیاست های به کار گرفته شده در دولت فعلی است. در طرح شکست خورده دورکاری، زنان اولین گروهی بودند که به بهانه پاسداشت خانواده، خانه نشین گشتند. طرح اصلاح قانون گذرنامه که به موجب آن زنان درحد کودکانی صغیر که در همه سنین نیازمند به قیومیت و سرپرستی مردان پانین آورده شدند، نیز از جمله طرح های پیشنهادی دولت دهم برای محدودیت هرچه بیشتر زنان بود. طرحی که خوشبختانه به علت اعتراضات صورت گرفته نسبت به آن بی نتیجه ماند و سرانجام دولت و مجلس نشین ها را مجبور به عقب نشینی کرد. تمام طرح ها و قوانین تبعیض آمیز مطرح شده در دولتی اتفاق افتاد که حداقل در زمان پیش از انتخابات و طرح شعارهای انتخاباتی اش به منظور جمع کردن آراء  بیشتر، سخن از اعتقاد به برابری زنان و مردان می گفت. 

اما در این دوره از انتخابات زنان با پدیده عجیب و غریب و نوظهوری چون سعید جلیلی روبرو گشته اند. پدیده ای که حتی در تبلیغات اتخاباتی اش هم ابایی از ممانعت و ممنوعیت ورود و حضور زنان به نشست های انتخاباتی اش ندارد. و در مناظرات انتخاباتی و جلوی چشم میلیون ها بیینده هویت فردی زنان را به زیر سوال می برد و آن را تنها در کلیتی به نام خانواده و تحت عنوان مادر، به رسمیت می شناسد.

من به عنوان یک زن- زنی که به برابری زنان و مردان در همه عرصه ها معتقد است و این برابری را همواره و به طرق مختلف مطالبه کرده و می کند؛ فردا جدا از ساختار و ساز و کار انتخاباتی کشور که به آن نقدی جدی دارم در انتخابات ریاست جمهوری به امید جلوگیری از تبعیض و ظلم هرچه بیشتر به زنان سرزمینم به عنوان نیمی از جمعیت فعال کشور که سالهاست به طرق مختلف حقوق به حقه شان نادیده گرفته میشوند،  شرکت خواهم کرد و به نامزد ریاست جمهوری رای خواهم داد که کمترین زاویه را با مطالبات به حق زنان داشته است. 

[1] -www.daneshjoonews.com/node/9179

نق زدن ممنوع



این روزا خیلی هامون شدیم شبیه «گلوم». همون شخصیت کارتونی غرغرو در کارتون گالیور رو عرض می کنم که مدام ساز مخالف میزد و می گفت «من می دونم ما موفق نمیشیم». این روزا خیلی هامون شبیه همون شخصیت کارتونی مدام در حال نق زدن و ساز مخالف کوک کردن هستیم. قیمت کالاها و اجناس مختلف سر به فلک می کشه می گیم ای بابا مردم چرا انقدر بی غیرت شدند و صداشون در نمیاد. هر کجای دیگه دنیا بود مردمش با اینهمه گرونی و فشار فلان کار رو می کردندو بیسار عکس العمل رو از خودشون نشون میدادند.

بعد که یه تصمیم عمومی گرفته میشه که مثلاً فلان چیز رو نخریم و تحریم کنیم خریدنش رو. فوری پرچم مخالفت علم می کنیم که ای بابا این کارای مسخره و بی نتیجه چیه! چندوقته پیش بود که به خاطر افزایش قیمت نون و شیر قرار شد کسی نون و شیر نخره. صدای اعتراض گلوم های جمع بلند شد که نونواها و کارخونه دارها چه گناهی کردند. مردم نون نخورند پس چی بخورند. فکر اونایی که بچه کوچیک دارند رو کردید؟ خلاصه این که هر کی طبق معمول ساز خودش رو زد و نه نون ارزون شد و نه شیر. قیمت ها همین طور سر به فلک کشید.

حالا هم چند وقتیه که پیامک و ایمیل داره دست به دست می گرده که "خرید آجیل عید رو تحریم کنیم" کاری به این ندارم که اساساً با این قیمت بالای آجیل چند درصد مردم واقعاً توانایی خرید آجیل شب عید رو دارند. اما به هرحال یه صدای اعتراضی داره بلندمیشه و به نظرم خیلی خوب هم داره اطلاع رسانی در موردش انجام می گیره اما باز گلوم های جمع غرزدن هاشون رو شروع کردند که حالا مثلاً آجیل عید نخریم چی میشه و فلان و بهمان.

بله درسته که مشکلات مملکت با نخریدن یک کیلو دو کیلو آجیل درست نمیشه اما اگر این همبستگی و تحریم نتیجه داشته باشه به نظرتون نمیشه اون رو به بقیه مایحتاج روزانه هم تعمیم داد تا جلوی بالارفتن بی رویه و وحشتناک قیمت بقیه چیزها رو هم گرفت؟ تورم و سر به فلک کشیدن قیمت ها رسماً  خیلی از خانواده ها رو زمین گیر کرده. بالاخره باید از یه جایی شروع کرد این اعتراض ها رو. جداً دلیل این مخالفت ها رو با یه حرکت مدنی و دسته جمعی نمی فهمم. بیایید برای یه بار هم شده ساز مخالف نزنیم و به این تصمیم جمعی احترام بزاریم. به نظرتون تو این همه بدبختی و ناامیدی این نمی تونه یه بارقه کوچک امید و دلگرمی باشه وقتی عید پا تو هر خونه ای که میزاریم ببینیم خبری از آجیل نیست و بشنویم که صاحبخونه می گه ما هم امسال تصمیم گرفتیم مثل بقیه مردم آجیل نخریم و اون رو تحریم کنیم؟

توقیف کنید این نمایش ها را!


یه چند روزه داری خودت رو راضی می کنی که بنشینی جانگوی رها شده آخرین فیلم  تارانتینو رو ببینی. با تعریف هایی که از فیلم خوندی و شنیده ای می دونی فیلم پره از خون و خشونت. به دیدن صحنه های خشن عادت نداری و سعی هم نمی کنی خودت رو عادت بدی. از خیر خیلی از فیلم ها باوجود درخششون به خاطر همین سطح بالای خشونتشون گذشتی. میدونی که دیدن این جور فیلم ها و تأثیراتش تا چند وقت مثل یه کابوس همراهته.  حتی اگر اون فیلم، فیلم «آندره روبولف» تارکوفسکی باشه که هنرمندانه بیداد مذهبی کلیسای ارتدکس در روسیه رو به تصویر میکشه. اونجایی که کشیش کلیسا دستور میده که به دهن متهم،  سرب داغ بریزند و اون آدم رو در حالیکه به پشت یه اسب بسته شده روی زمین و در سطح شهر بگردونند.  چه کابوسی بود دیدن این فیلم؛ تا مدت ها تصویر ریختن سرب داغ تو دهن متهم که داشت فریاد میزد اما یه دفعه ساکت میشد و تو فقط صدای بلعیدن سرب داغ رو میشنیدی و بس، مثل یه تصویر زنده هرجا که میرفتی همراهت بود. از اون زمان بود که پشت دستت رو داغ گذاشتی که از خیر دیدن این جور فیلم ها بگذری حتی اگر سازنده شون تارکوفسکی کارگردان مورد علاقه ات بوده باشه. 

از خیر یه فیلم میشه گذشت. میشه ندیده اش گرفت مثل هزاران فیلمی که در تاریخ سینما ساخته شده و تو هنوز ندیدیشون.  اما با خون و خشونت دنیای واقعی چه کار میشه کرد؟ چه طور میشه  نادیده گرفت این فیلم های آزاردهنده ای که هرروز داره گوشه گوشه زندگی واقعیمون اکران میشه! باید به کدام وزارتخونه و کدوم سازمان مسئول شکایت کرد و گفت این فیلمایی که هرروز دارید تو سطح شهر اکرانش می کنید مخاطبش باید گروه سنی خاص باشه خیلی خاص. آهای آقای مسئول با کدوم مجوزی اون رو بدون محدوده سنی برای همه اکران می کنید؟ چه طوره که به تصویر کشیدن خیانت در فیلم ها برای خانواده ها و جامعه ضرر داره و یک یک فیلم هایی با این مضامین میرند قاطی فیلم های توقیفی اما نمایش صحنه های اعدام و شلاق می تونه برای همون جامعه سازنده باشه؟ ترویج و نمایش این سطح از خشونت در جامعه قراره چه دستاوردی داشته باشه غیر از عادی کردن خشونت در سطح اون جامعه؟ به نمایش گذاشتن قطع کردن انگشتان دست یه سارق با چشم بند که در کنار دستگاهی شبیه گیوتین در کنار مأموران نقاب دار اجرای حکم در ملاء عام ایستاده، دقیقاً برای کدام گروه سنی و کدام مخاطبی این طور عریان به نمایش در آورده میشه؟ چه طوره که به تصویر کشیدن چارچوب های متزلزل اخلاقی در فیلم جدایی نادر از سیمین فرهادی میشه سیاه نمایی آنچه که در بطن جامعه می گذره  اما مخابره فیلم ها و عکس های هرروزه قطع دست و اعدام در ملاء عام و نمایششان در خبرگزاری های بین المللی میشه نشانه اقتدار؟ چرا هیچ سازمان مسئولی به فکر توقیف این نمایش های عمومی آزاردهنده که هرروز هم داره در ابعاد گسترده تری به نمایش در میاد نیست؟

مقصر اصلی چه کسی ست؟



مادری 28 ساله که بعد از زایمان دوم خود دچار افسردگی شدید شده است، در روز 14 مرداد با اورژانس تهران تماس گرفته و چون جان بچه هایش را در خطر می بیند از مأموران اورژانس می خواهد که دو فرزند يك و چهارساله اش را به بهزیستی بسپارند اما از آنجایی که در نظام حقوقی ایران مرد ریاست خانواده را به عهده دارد و ولايت قهرى اطفال از آن پدر است، پدر خانواده که مردی 30 ساله با تحصیلات لیسانس است با وجود اینکه مأموران اورژانس حال روانی زن را وخیم اعلام می کنند و خواستار انتقال او به بیمارستان برای تحت درمان قرار گرفتن می شوند؛ اما پدر خانواده که بر طبق قانون ریاست خانواده برعهده او ست از این کار جلوگیری می کند و متعهد مي‌شود كه هيچ‌گونه ادعايي در صورت بروز حادثه براي همسر و فرزندانش نخواهد داشت.  این تعهد لابد بدان معناست که مأموران اورژانس و مسئولین مربوطه به خاطر وجود همچین تعهدی، نسبت به آنچه که بر سر زن 28 ساله و دو کودک یک و چهارساله اش خواهد آمد علیرغم پر مخاطره بودن وضعیت آنها،  مسئولیتی نخواهند داشت و  تصمیم گیری در ارتباط با زندگی و حیات 3 نفر را به مرد خانواده که می گویند ریاست آن را برعهده دارد، می سپارند. در 23 مرداد یعنی کمتر از ده روز  پس از تماس مادر مستأصل و در خواست کمک او، خبر می رسد که مادر افسرده پسر یک ساله و دختر چهارساله اش را کشته است. 

متهم و مقصر اصلی این جنایت چه کسی ست؟ مادر که علیرغم مطلع بودن از بیماری و خطری که کودکانش را تهدید می کرده، به پزشک مراجعه نکرده است؟ پدرخانواده که علیرغم  تحصیل کرده بودنش اما شاید به خاطر عدم آگاهی درست از افسردگی پس از زایمان همسرش و خطراتی که می تواند داشته باشد، آن را جدی نگرفته است؟ مأموران اورژانس که با گرفتن یک تعهد از پدر خانواده ای که شاید درک درستی از موقعیتی که در آن قرار گرفته است نداشته، خود را از حوادثی که احتمال وقوعش را پیش بینی می کرده اند، غیرمتهد ساخته اند؟ یا قوانینی که در بطن خود آبستن بروز تبعیض، خشونت و جرم علیه دیگری هستند؟

امنیت اجتماعی، امنیتی که سهم ما نیست





نخست: تماس «نرگس محمدی» با خانواده اش بعد از دوازده روز بی خبری. نرگس محمدی که این روزها به جرم دفاع از حقوق بشر، دوران محکومیت خود را می گذراند چند روز پیش در زندان زنجان، به علت بیماری فلج اعصابی که به آن دچار شده است، به زمین می خورد و به علت وخامت حالش از زندان به بیمارستان منتقل می شود. در تماس کوتاه تلفنی دیروزش می گوید که به مدت پنج روز بینایی خود را از دست داده بوده است. نرگس محمدی میگوید که در طول دورانی که در بیمارستان بوده حتی در زمان خواب نیز با «دستبند» به تخت بسته شده است. مسئولان زندان  گویا برای مرخصی  نرگس محمدی از خانواده اش درخواست وثیقه ششصد میلیون تومانی کرده اند.


دوم: تهدید به مرگ زن و دخترقربانی اسیپاشی. سمیه و دختر سه و نیم ساله اش رعنا که پانزده ماه پیش توسط پدر خانواده مورد اسیدپاشی قرار گرفته اند، بعد از آزاد شدن مرد اسیدپاش توسط او به مرگ تهدید شده اند. وثیقه ای که برای آزادی عباس، پدر اسید پاش در نظر گرفته شده است، صد میلیون تومان است. 

عباس که با سنگدلی تمام زندگی دختر سه ساله و همسر جوانش را در چشم به هم زدنی سوزانده است، این روزها آزاد است نه از فرط خطرناکی به تختی بسته شده است نه گویاجرمش آنچنان سنگین بوده که برای «عدم بازگشت به جامعه» برایش وثیقه های آنچنانی تراشیده شود. 
عباس امروز آزاد است تا آزادانه دختر و همسرش را تهدید به مرگ کند و نرگس محمدی پشت میله های زندان به خاطر دفاع از حقوق قربانیانی چون سمیه،  با مرگ دست و پنجه نرم کند.