‏نمایش پست‌ها با برچسب تئاتر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تئاتر. نمایش همه پست‌ها

هویت پروانه‌های مُرده




همیشه وقتی از آدم‌هایی که هستند ناامید میشی به آدم‌هایی پناه می‌بری که دیگه نیستند... آدم‌هایی که یک روز در گذشته مثل بیست و نهم آبان اونا رو از پشت شیشه اتوبوس یا شیشه سالن انتظار فرودگاه بدرقه کردی و برای همیشه رفتند که رفتند. آدم‌هایی که میدونی دیگه قرار نیست برگردند. آدم‌هایی که امروز شدند یه صدای دور پشت گوشی تلفن یا صدای ممتد زنگ تلفنی که میدونی هیچ دستی قرار نیست دکمه سبزش رو فشار بده و بهش جواب بده. آدم‌هایی که امروز تبدیل شدند به یک مشت خاطره در گذشته‌ای دور.  خاطره‌هایی که هی توی سرت می‌چرخند و می‌چرخند و  مرز بین واقعیت و خیال رو کم رنگ می‌کنند و تو در صحنه نمایش زندگی‌ات که هزارتا چشم  غریبه خیره بهش نگاه می‌کنند هی سرک می‌کشی و سرک می‌کشی تا دو تاچشم آشنا بین اونهمه چشم غریبه پیدا کنی و دلت قرص شه و بدون هیچ استرس و اضطرابی روی صحنه نمایش بیای و بگی «سلام؛ ممنون که به دیدن نمایش ما اومدید.. حتما میدونید که باید گوشی هاتون رو خاموش یا سایلنت کنید. اما پیشنهاد ویژه ما به دلیلی که در طول نمایش خواهید فهمید این که گوشی هاتون رو در حالت پرواز قرار بدید. حالت پرواز».... همیشه وقتی از آدم‌هایی که هستند ناامید میشی به آدم‌هایی پناه می‌بری که دیگه نیستند... پرواز در عالم خیال و رویا.  مثل پرواز یک پروانه. پروانه‌ای محبوس شده در اتاقی تنگ و تاریک که دیوانه وار می چرخه و می چرخه. می چرخه و می چرخه و خودش رو به در و دیوار اتاق می کوبونه تا نهایتا یک روز  به دور از چشم دیگران در گوشه‌ی اتاق  بیفته و بمیره. هیچ کس مُردن پروانه‌ها رو جدی نمی گیره. هیچ کس هیچ وقت از «هویت پروانه‌های مُرده» ای که گوشه اتاق افتادند با خبر نمیشه.

پ.ن: هویت پروانه های مرده اسم نمایشی هست که این روزا ساعت 19 در تئاتر باران به روی صحنه میره.

عبث بودن امر ابسورد


در 19 نوامبر 1957، گروهی بازیگر ِ نگران آماده می‌شدند تا در مقابل تماشاگران به صحنه بروند. بازیگران، اعضای کارگاه بازیگری سن فرانسیسکو بودند. تماشاگران از هزار و چهارصد تن زندانی سن کوئنتین تشکیل شده بودند. بعد از 1913 که سارا برنار در آن زندان به روی صحنه رفته بود، هیچ نمایش زنده‌ی دیگری در آنجا اجرا نشده بود. حالا، بعد از چهل و چهار سال، در انتظار گودو نوشته‌ی ساموئل بکت، عمدتاً به این دلیل که بازیگر زن نداشت، برای اجرا در آنجا انتخاب شده بود.

عجیب نبود که بازیگران و کارگردان، هربرت بلاو، نگران باشند. چطور باید نمایشی مبهم و روشنفکرانه را، که در میان بسیاری از تماشاگران با فرهنگ اروپای غربی غوغا به پا کرده بود، در برابر گروهی از خشن‌ترین تماشاگران دنیا به روی صحنه می‌بردند؟ هربرت بلاو تصمیم گرفت تماشاگران سن کوئنتین را برای آنچه قرار بود اجرا شود آماده کند. او روی صحنه رفت و رو به سالن تاریک و مملو از جمعیت کرد؛ سالن آکنده از چوب‌کبریت‌های افروخته‌ای بود که زندانی‌ها بعد از روشن کردن سیگار از روی شانه‌هایشان پرت می‌کردند. بلاو نمایش را با یک قطعه موسیقی جاز مقایسه کرد که «باید به آن گوش کرد و دید چه چیزی در آن پیدا می‌شود.» او آرزو کرد که نمایش در انتظار گودو نیز، مثل همان قطعه‌ی موسیقی، برای هریک از تماشاگران معنایی شخصی داشته باشد.

پرده کنار رفت. نمایش شروع شد. و آنچه تماشاگران با فرهنگ پاریس، لندن و نیویورک را سردرگم کرده بود، بلافاصله برای تماشاگران زندانی قابل فهم شد. همان‌طور که نویسنده‌ی «یادداشت‌های شب افتتاحیه» در روزنامه‌ی زندان، اخبار سن کوئنتین نوشت:

سه مرد ورزیده با عضلات برجسته... همه‌ی سی صد کیلو وزنشان را در راهرو جای داده و منتظر دخترها و نمایشی خنده‌دار بودند. وقتی این اتفاق نیفتاد، همه شنیدند که آن‌ها از کوره در رفته‌اند و می‌خواهند به محض خاموش شدند چراغ‌ها از سالن در بروند. آن‌ها یک اشتباه کردند. دو دقیقه از نمایش را تماشا کردند و به آن گوش دادند. و بعد ماندند. وقتی رفتند که نمایش تمام‌شده بود. همه تکان خورده بودند...

خبرنگار کرونیکل که در آنجا حضور داشت متوجه شد که فهم نمایش برای زندانی‌ها دشوار نیست. یکی از زندانی‌ها به او گفت: «گودو جامعه است.» دیگری گفت: «او دنیای بیرون است.» از قول معلمی که در آنجا زندانی بود نقل شده که: «این‌ها معنی انتظار را می‌دانند... و می‌دانند که اگر گودو بالاخره می‌آمد، فقط مایه‌ی ناامیدی بود

تئاتر ابسورد/ نوشته مارتین اسلین/ ترجمه مهتاب کلانتری و منصوره وفایی/ انتشارات کتاب آمه سال 88

اتاق ورونیکا


کار سختی است نوشتن از نمایش «اتاق ورنیکا»ی رضا ثروتی. بعد از اتمام نمایش نمی‌دانی مبهوت فضای سراسر وهم‌آلود نمایش شده‌ای یا بازی بی‌عیب و نقص بهناز جعفری تو را این‌گونه میخکوب بر صندلی نشانده است و یا کلمات و جملات نمایشنامه پر از جزئیات آیرا لوین است که این‌گونه مدام در فکر و ذهنت تکرار می‌شوند و تکرار می‌شوند که می‌توانی تا ساعت‌ها بعد از اتمام نمایش زل بزنی به صحنه  که در انتهای آن بر تک‌تک وسایلش پارچه‌های سفید انداخته‌اند.

«اتاق ورونیکا» زندانی است که ما با زخم‌هایی که خواسته و ناخواسته به دیگران زده‌ایم برایشان ساخته‌ایم. اتاقی که هرروز برای نفوذناپذیری آن، میله‌های بیشتری بر پنجره‌هایش و قفل‌های بیشتری بر در آن می‌زنیم. قربانیان اتاق ورونیکا یک‌به‌یک از راه می‌رسند.  برای التیام زخم‌ها و تطهیر گناه‌هایی که همچون خوره به جانمان افتاده است، آن‌ها را روی صندلی می‌نشانیم. سلاخی‌شان می‌کنیم و با دیدن دست و پا زدن و جان دادنشان ارضا می‌شویم.  ما مردگان متحرکی هستیم که دلخوش به هماغوشی بااجساد قربانیان خود مانده‌ایم و با نبش قبر خاطرات هولناک گذشته‌مان هرروز به کمین قربانیان جدیدی برای «اتاق ورونیکا»ی خود می‌گردیم.  ما همه زندانیان «اتاق ورونیکا» هستیم. یک روز در نقش زندانبان و روز دیگر در نقش ورونیکا که برای قربانی شدن روی صندلی اتاق نشانده شده است.

زنان محصور در حصار خانه



اگر من جای لیلی رشیدی بودم، حتماً نمایش «اسمم» را  به‌تمامی زنانیتقدیم می‌کردم که آرزوها، رؤیاها و خواسته‌هایشان قربانی به ثمر رسیدن آرزوهای همسران و بچه‌هایشان می‌شوند. زنانی که شاید هیچ «اسم» ی از آن‌ها بر قاب افتخارات مردانی که جایگاه خود را مدیون گذشت همین زنان هستند، وجود نداشته باشد.

نمایش «اسم» به کارگردانی لیلی رشیدی، با ورود «بابو» که در حال تدارک میهمانی است شروع می‌شود. میهمان‌ها یک‌به‌یک از راه می‌رسند و بابو با لبخندی به روی لب مدام در حال رفت‌وآمد به آشپزخانه و سالن پذیرایی است. جایی که شوهرش که استاد دانشگاه است در حال بحث های روشنفکرانه است با بقیه مردهای میهمان. مردی که گویی می‌خواهد یک‌تنه کل دنیا را نجات دهد اما از درک مشکلات و خواسته‌های همسرش عاجز است. نمایش حول‌وحوش انتخاب «اسم» برای کودکی که درراه است شروع می‌شود و همین موضوع به‌ظاهر ساده، بستری می‌شود برای به چالش کشیدن «روابط و پیوندهای خانوادگی» که همچون غل و زنجیر انسان ها را به بند کشیده‌اند. خشم‌ها و کینه‌ها سرباز می‌کنند. رازها یک‌به‌یک برملا می‌شوند. «بی‌اعتمادی» که در پس «ساختار فریبنده نهاد خانواده» پنهان‌شده است؛ همچون خورشیدی پنهان پشت ابرها، بیرون می‌آید و حقیقت حضورش را در روابط تک‌تک افراد خانواده به نمایش می‌گذارد.

پیر (با بازی داریوش موفق) نماد افراد روشنفکر است در جوامع امروزی. افرادی سردرگم که گویی بین سطر سطر کتاب‌ها و اصطلاحات دهن‌پرکن گم‌شده‌اند و می‌خواهند تمامی سردرگمی‌هایشان را به گردن افراد دیگر جامعه بیندازند. ونسان (با بازی خوب حسن معجونی) نماد افراد ثروتمند و قدرتمند است در دنیای امروز. افراد تازه به دوران رسیده‌ای که سوار بر ماشین‌های شاسی‌بلندشان از کوچه‌های تنگ و باریک شهر می‌گذرند و با نگاهی تحقیرآمیز و «هیتلرمآبانه» همه‌چیز و همه‌کس را به سخره می‌گیرند و در زیر پای خود له می‌کنند.

و بالاخره بابو (با بازی خوب لیلی رشیدی) نماد زنانی است که با اصطلاحات فریبنده‌ای چون «کانون گرم خانواده»، «نقش مقدس مادری و همسری» در چهاردیواری خانه‌هایشان حبس شده‌اند. زنی که بعد از برملا شدن راز مادرش فرانسوا که تمامی «کلیشه‌های زن خوب بودن» را شاید از او یاد گرفته است (در ابتدای نمایش می‌بینیم که بابو تلفنی از مادرش دستور پخت غذایی مراکشی را می‌گیرد) طغیان می‌کند و پیشبندی را که درکل نمایش به همراه دارد را باز می‌کند و به روی میز می‌اندازد و می‌گوید که می‌خواهد برود برای چند روزی راحت و با خیال آسوده بخوابد. خواب راحتی که سال‌ها از داشتنش به دلیل نقش‌هایی که به او تحمیل‌شده است، محروم بوده است.


«اسم» نمایش قابل‌تأملی است. نمایشی که به‌خوبی در قالب نهاد خانواده، آسیب‌پذیری ارتباط‌های اجتماعی دنیای امروز را به تصویر می‌کشد. طراحی صحنه از سالن پذیرایی‌ای تشکیل‌شده است که به آشپزخانه و اتاق‌خواب بچه‌ها منتهی می‌شود. دو مکانی که شخصیت‌های نمایش با رفتن به آن‌ها از چشم مخاطبین پنهان و به حاشیه رانده می‌شوند. انتخابی هوشمندانه از مکان‌های حاشیه‌ای که بسیاری از زنان در خانه بیشترین زمان خود را در آن می‌گذرانند.

بیرون پشت در



بکمان سربازی است که بعد از سه سال به شهرش بر می گردد. اما کسی در شهر منتظر او نیست. پدر و مادری که مرده اند. همسری که با مرد دیگری همبستر شده است. شهری که با بکمان و سرگذشتش غریبه است. هیچ چیز برای بکمان خسته از جنگ همانند قبل نیست. بکمان حتی با خودش و ظاهر جدیدی که از جنگ برایش به میراث مانده نیزغریبه است. تنها راه باقی مانده برای بکمان طرد شده از جامعه ای که روزی به آن تعلق داشته خودکشی در رودخانه البه است.

نمایش با رویارویی بکمان غرق شده و رودخانه البه که از خودکشی او خشمگین است شروع می شود. شروعی طوفانی که همان اول کار مخاطب را روی صندلی خود میخکوب می کند.

بیرون پشت در نام نمایشی است از بورشرت به کارگردانی ایمان اسکندری که این روزها در سالن حافظ درحال اجراست. باوجود اینکه تمام هفت بازیگر نمایش بار اول است که به روی صحنه می روند اما بازی های خیره کننده ای دارند. بازی توماج دانش بهزادی در نقش بکمان مبهوت کننده است. در شب اجرایی که من این نمایش را دیدم علیرغم اینکه نمایش به شدت سنگین و نفس گیر است اما حتی یک تپق و اشتباه از بازیگران نمایش سر نزد. طراحی صحنه، لباس و نورپردازی کاملا درخدمت نمایش است. صداگذاری و استفاده از صدا و موسیقی ای که لحظاتی کل سالن را پر می کند و لحظاتی بعد سالن را در سکوتی خوف انگیز فرو میبرد عالی است. صدای کشیده شدن ناخن های بکمان بر بستر رودخانه هنگامیکه رودخانه ی خشمگین او را به دنبال خود می کشد. آوازخوانی کارگردان که از صداهای هنجار شروع می شود تا به اواهای ناهنجار و گوشخراش می رسد. شعرخوانی بکمان در سکوتی که هیچ موسیقی ان را همراهی نمی کند. و فقط صدای دردمند و گله مند بکمان است که شنیده می شود. سکوتی که بکمان در پناه الکل و مستی به آن دست پیدا کرده  است.

بیرون پشت در نمایشی خیره کننده است. آمادگی بدنی بازیگران بخصوص توماج دانش بهزادی عالی است. بیرون پشت در نمایشی است در نکوهش جنگ. جنگ هایی که تمام می شوند اما اثرات مخرب آن سال های سال بر روح و جسم انسان های به جا مانده از آن باقی می ماند. بیرون پشت در نمایشی است در سوگواری پشته پشته جنازه انسان هایی که هرروز «بیرون پشت در» برروی هم تلنبار می شوند. انسان هایی یکبار مصرف که حتی اگر از جنگ هم جان سالم به در ببرند دیگر بر صحنه نمایش روزگار برایشان نقشی باقی نمانده است و در اخر تبدیل به مانکن های بی صدایی می شوند بر صحنه نمایش حکومت هایی که روزگاری مسئولیت سنگین جنگ را بردوش آن ها آویخته اند و خود در سکوت و پشت شیشه های گرم خانه هایشان سلاخی شدن آن ها را نظاره نشسته اند. 

برپهنه دریا

در دوره ای که صحنه های تئاترمان همانند سینماها به سمت نمایش کارهای نازل  و گیشه پسند کشیده شده است و این روزها بسیاری از کارگردانان به نام عرصه تئاتر سالی چند نمایش را به دم دستی ترین شکل به روی صحنه نمایش میبرند و اتفاقا همین نمایش های دم دستی شان هم به لطف ستاره های سینما و تلویزیون خوب می فروشند؛ حضور افرادی چون پارسا پیروزفر که هنوز برای مخاطبانشان احترام قائلند جدا غنیمتی است.

این روزها پارسا پیروزفر نمایش «بر پهنه دریا» را  روی صحنه دارد. برپهنه دریا، حکایت سه کشتی شکسته است که برروی دریا سرگردانند و بعد از تمام شدن آذوقه شان برای زنده ماندن راه حلی پیدا می کنند.

کشتی در نمایش، نمادی است از جوامع  به ظاهر مدنی امروز که در آن مدام سخن از مفاهیمی چون عدالت، آزادی، برابری، دموکراسی و انتخابات آزاد زده می شود اما همچنان در آن، اقشار ضعیف طعمه ای هستند برای ادامه حیات اقشار قدرتمند جامعه. قشر ضعیفی که به خاطر خورانده شدن مداوم مفاهیمی چون ایثار، فدارکاری و شجاعت توسط اقشار قدرتمند، نقش طعمه بودن خود را برای ادامه حیات اقشار بالا دستی اش پذیرفته است.

کشتی شکسته گنده با بازی پارسا پیروزفر نمادی از قشر قدرتمندجامعه، کشتی شکسته متوسط با بازی هوتن شکیبا نماینده قشر متوسط و دنباله روی جامعه و کشتی شکسته کوچولو با بازی سیاوش چراغی پور نمادی از قشر ضعیف در این نمایش است.

برپهنه دریا، نمایشی است دیدنی با بازی های یکدست، کارگردانی خوب، نورپردازی و موسیقی عالی که به نظرم ارزش چندبار دیده شدن را دارد.


لذت تماشای برپهنه دریای پارسا پیروزفر را ازدست ندهید. 

دیگر مرا صدا نزن، مادر!


یه سری فیلم ها، نمایش ها هستند که باید بزاری چند روز از دیدنشون بگذره، تا در موردشون حرف بزنی یا بنویسی. یه وقت هایی انقدر تحت تاثیر یک شخصیت، یک دیالوگ، یک سکانس قرار می گیری که نمیدونی چیزی که بعد از تماشای اون فیلم یا نمایش ذهن تو رو انقدر درگیر کرده کلیت اون فیلم و نمایش هست یا واقعی بودن و عینی بودن شخصیت های اون. تکلیفت با یه سری از نمایش ها و فیلم ها همون اول کار معلوم میشه. مثلا به نظرم «هیولاخوانی» محمد یعقوبی یه نمایش به شدت شعاری و نچسب ِ که ارزش حتی یک بار دیدن هم نداره. اما در مورد «مصاحبه» افشین هاشمی که این روزها در تماشاخانه استاد مشایخی ساعت 9 شب اجرا میشه نمی تونم به این قطعیت حکم صادر کنم. از بس که وقتی از سالن نمایش اومدم بیرون شخصیت های نمایش و حرفاشون ذهنم رو مشغول کرد. و از طرف دیگه میدونم نمایش اون قدرها هم فوق العاده و چشمگیر نبود!

مصاحبه یه نمایش به شدت ساده است. از سالنی که نمایش درش اجرا شده بگیر تا صحنه پردازی اون که همش از یه صندلی و یک میز تشکیل شده که قراره یادمون بیاره توی اتاق بازجویی هستیم. در طول نمایش با دو شخصیت اصلی و دو صدا روبرو میشیم. نعیم (افشین هاشمی) و صفیه (عاطفه نوری). نعیم و صفیه هر یک جدا جدا وارد صحنه میشند و روی صندلی می شینند و با بازجویی که فقط صداش رو میشنویم حرف می زنند.

باید اعتراف کنم به شدت تحت تاثیر شخصیت صفیه دختر الجزایری که چهارسال به قول خودش در زندان فرانسوی ها پوست انداخته و بازی خیلی خوب عاطفه نوری قرار گرفتم. از بس که این شخصیت آشناست. از بس که ما به ازای واقعی اون رو بارها و بارها دیدیم و می شناسیم.

صفیه ای که در طول نمایش مدام به بازجو یادآور میشه که «میدونید که من هنوز سی سالم نشده!» یا جای دیگه ای میگه کاش سی سالم بود یا چهل یا پنجاه سال یا خیلی بیشتر و وقتی بازجو می پرسه چرا. میگه «تا دیگه هیچ مادری از دخترش نوه نخواد». صفیه ای که از رنگ سفید بیزاره. از مادری بیزاره که تمام شب برای دخترش لباس سفید عروس دوخته تا به خیال خودش او را به خانه بخت بفرسته.


جایی از نمایش بازجو از روی پرونده در حال خوندن هست و می گه: دختر بیچاره! صفیه اعتراض می کنه که اونقدرها هم بیچاره نیست چون 2500 تا روی دست فرانسوی ها خرج گذاشته. حقوق بازجوها و اضافه کاری شون و ... و بعد با چهره ای که از یادآوری خاطره ای تلخ منقبض شده  از بازجو می پرسه«قیمت یه شیشه نوشابه چنده؟» بازجو میگه کمتر از یه فرانک! صفیه به تلخی می خنده و می گه فقط یه  فرانک! من فکر می کردم باید خیلی بیشتر از این حرفا باشه! خیلی. ..  و بعد با صدای آرومی میگه: من 2500 تا با یه شیشه نوشابه رو دست فرانسوی ها خرج گذاشتم!

نگاهی به نمایش ملکه زیبایی لی نین


نویسنده: مارتین مک دونا
کارگردان: همایون غنی زاده
بازیگران: ویشکا آسایش(موری)/ همایون غنی زاده(مگ)/ سعید چنگیزیان(ریموند) و مهدی کوشکی(پاتو)

در بدو ورود تماشاچیان به سالن اصلی تئاتر شهر با پرده های کشیده روبرو میشوند. گهگاه صدای فریاد مردی از پشت پرده شنیده میشود. به محض کنار رفتن پرده تماشاچی با فضای سراسر سفید، نور تند و لباس های تماما سفید بازیگران که بندهایی از آن آویزان است روبرو میشود. فضایی که از همان اول تداعی کننده تیمارستان و محل نگه داری بیماران روانی است. هرچه نمایش بیشتر جلو میرود، تماشاچی بیشتر بااین فضای به ظاهر ناآشنا خو میگیرد. انسان هایی، به ظاهر عادی که در جامعه زندگی میکنند. کار میکنند. عاشقی می کنند. پیر میشوند  و می میرند. اما این انسان های به ظاهر معمولی، هریک دارای عقده های سرکوب شده و فروخورده اند که بعضا با تلنگری سرباز کرده و نمود بیرونی پیدا می کنند. آدمهایی که می توانند برای اعتراض به زندگی ای که حق خود نمی دانند دست به انتقام بزنند. همدیگر را شکنجه کنند و حتی از بین ببرند.

در نمایش ملکه زیبایی لی نین این عقده های فروخورده با عادت های غیر طبیعی نمایش داده می شوند. 


موری دختر چهل ساله ای که مجبور به مراقبت از مگ مادر هفتاد ساله خود است، دارای وسواس شدید است. مدام در حال سابیدن و شستن کف زمین است. دستکش های ظرفشویی ای که در کل نمایش به جز سکانس پایانی به دست دارد، نمادی از همین وسواس بیمارگونه او است،. دختری که به گفته مگ در طول عمرش فقط دو مرد را در زندگی خود دیده و بقیه زندگی اش صرف مراقبت از مادر پیری شده است که مدام او را تحقیر و به او امر و نهی می کند.

مگ ( همایون غنی زاده) پیرزنی هفتادساله است که دارای مشکل مثانه بوده و باید زود به زود به دستشویی برود و  عادت دارد ظرف دستشویی خود را در سینک ظرفشویی خالی کند. پیرزنی که از ترس از دست دادن دخترش، نامه ها و پیغام های خصوصی او را در آتش می سوزاند. مگ به طرز وسواس گونه ای مدام حرف های خود را تکرار کرده و مدام به دخترش امر و نهی میکند.

ریموند( سعید چنگیزیان) مردی است با عینک ته استکانی و پایی که می لنگد. او وظیفه دارد نامه ها و پیام های عاشقانه پاتو برادرش را به موری برساند. ری علاقه زیادی به دیدن تلویزیون دارد. بلند و با حالت فریادگونه حرف میزند. و دست هایش را به شکل هیستریک مانندی تکان میدهد. در طول نمایش ری راکت تنیسی به دست دارد که نمادی از دوران کودکی اوست. توپ تنیسی که در سالهای کودکی به خانه موری افتاده و موری حاضر به پس دادن آن نشده است.

و در اخر پاتو(مهدی کوشکی) مردی که سالها دل باخته موری بوده و به او لقب ملکه زیبایی لی نین داده است. اما بیست سال از ابراز علاقه به موری سرباز زده است. و وقتی موری در شب معاشقه از او می پرسد چرا در این بیست سال سکوت کرده ای، جواب می دهد شاید برای اینکه باید بیست سال می گذشت تا زمان گفتن آن فرا می رسید. پاتو هم دارای وسواس است. در طول نمایش پاتو را مدام در حال مسواک زدن یا خوردن شست دست می بینیم.  پاتو اغلب مست است و از ترس بوی دهانش مدام مسواک می زند.



در نمایش مکله زیبایی لی نین جامعه بیماری به تصویر کشیده می شود که در آن انسان ها ایزوله و طرد شده اند. انسان هایی که گرفتار روزمره گی هستند و در طول روز همچون آدم آهنی هایی که از قبل برنامه ریزی شده اند کارهای مشخصی را انجام می دهند. نوع راه رفتن، نگاه همیشه رو به جلو و حرکت روی خطوطی مشخص موری، نمادی از همین زندگی روباتیک است. زندگی ای که با بارگشت پاتو به شهر رنگ و شکل جدیدی به خود می گیرد.

غنی زاده خلاقانه توانسته است با طراحی صحنه، طراحی لباس و وسایل موجود در صحنه(آکسسوار) فضای بی روح، سرد و گاه رعب آور زندگی شخصیت های نمایش را به تصویر بکشد. ایده فضای کاملا سفید و خارج نشدن شخصیت های داستان در کل نمایش از  صحنه  که حس سلول و زندانی بودن آنها را تداعی میکند، عالی است. استفاده از صندلی چرخان و نوارهای آویزان از لباس که حکم دست های خیالی را ایفا می کنند، در صحنه معاشقه موری و پاتو بسیار خلاقانه از کار در آمده است.

در کل نمایش ملکه زیبایی لی نین که این روزها در سالن اصلی تئاتر شهر به روی صحنه می رود، جدا از زمان طولانی آن که می توانست کوتاه تر باشد ارزش دیده شدن دارد. بازی همایون غنی زاده در نقش مگ پیرزن غرغرو عالی است. مهدی کوشکی و سعید چنگیزیان هم به خوبی توانسته اند از عهده نقش خود بر آیند اما به نظرم ویشکا آسایش در اولین نقش آفرینی خود بر صحنه تئاتر بخصوص در هنگام بیان دیالوگ ها موفق نیست و عملا در بسیاری از صحنه ها تماشاگر نمی تواند صدایش را واضح بشنود.



نگاهی به نمایش سنگ ها در جیب هایش


امشب نمایش "سنگ ها در جیب هایش" به کارگردانی پارسا پیروزفر و  بازیگری پارسا پیروزفر و رضا بهبودی را دیدم. نمایشی که بسیار فراتر از آنچه بود که انتظار داشتم. اولین نکته مثبت نمایش، ترجمه روان و ساده پیروزفر از نمایش نامه مری جونز به همین نام است. در آثار مری جونز که خود از پایه گذاران گروه تئاتر شرابنک در ایرلندشمالی بود، اغلب نقش های مردان را زنان بازی می کردند و تمامی تغییر لباس و چهره در پیش چشم تماشاگران انجام می گرفته است. تمهیدی که پیروزفر نیز در اجرای نمایش خود به کار گرفته است.

 نمایش سنگ ها در جیب هایش دارای 19 شخصیت است که پیروزفر برای جلوگیری از شلوغ شدن صحنه آن را تنها به دو بازیگر سپرده است. رضا بهبودی و پارسا پیروزفر تنها بازیگران این نمایش پر شخصیت هستند که با تسلط ی مثال زدنی بدون آنکه نیازی به ترک صحنه وجود داشته باشند، تک تک این شخصیت ها و سیاهی لشگرها را به تصویر می کشند. بازیگرانی که با چرخیدن به روی مچ پا و برگشتن به سمت تماشاگر در قالب نقشی دیگر فرو میروند و تماشاچی نیز این تغییر نقش را به علت تسلط  و مهارت بازیگران به راحتی می پذیرد. سنگ ها در جیب هایش از ابتدا تا انتهای نمایش ریتم خود را حفظ می کند و تماشاگر را در طول نود دقیقه با خود همراه می کند.

نمایش سنگ ها در جیب هایش بعد از ویستک رضا ثروتی جزوه بهترین و خلاقانه ترین تئاترهایی بود که در یکی دوسال گذشته دیده ام. نمایشی که توصیه می کنم لذت تماشایش را ازدست ندهید.

نگاهی به نمایش ترانه های قدیمی : چه قدر حال هممون این روزا خوب نیست



دیشب نمایش «ترانه های قدیمی» محمد رحمانیان رو دیدم. کلا حال و هوا و خلاقیت رحمانیان رو در نمایش هاش دوست دارم. هنوز لذت و شیرینی و حال و هوای خوبی که بعد از تماشای «عشقه» و «مانیفست چو» داشتم رو به خاطر دارم. رحمانیان بلده چه طور تماشاچی خودش رو غافلگیر کنه و اون رو برای چند روز هم که شده در حال و هوای کارهاش نگه داره.

ترانه های قدیمی از چند آیتم نمایشی کوتاه تشکیل شده که هر آیتم با اجرای یه ترانه قدیمی از قصه بعدی جدا میشه. قصه ها و آدم هایی که در ظاهر نامربوط و جدا از هم به نظر میاند اما با پیش رفتن داستان میبینی که این آدم ها همه حلقه های یک زنجیرند و سرنوشت ها و زندگی هاشون به هم ربط داره. فصل مشترک قصه تمام آدم های ترانه های قدیمی «تنهایی» ست. آدم هایی که تو زندگیشون همیشه حضور یه دست گرم و یه همراه واقعی رو کم داشته و کم دارند. آدم هایی که از سراستیصال یا مثل گلی دختر دستفروش مترو بعد از دروغ از آب دراومدن عشقی که بهش دل بسته، خودش رو به زیر چرخ های مترو می ندازه تا بدیع مرد تنهایی که هرشب مست و پاتیل به دنبال عشق مرده اش می گرده و هرشب سرقراری میره که میدونه قرار نیست به ملاقاتی ختم بشه. مردی که از سر درموندگی می گه یکی بگه آخه چه طور این شبای تنهایی رو بدون مستی سر کنم.

ترانه های قدیمی قطعن به درخشانی کارهای قبلی رحمانیان نیست. نه سالن اجرای نمایش مناسبه و نه متن نمایش خیلی خاص و متفاوت. اما کار و اجرا اونقدری خوب هست که بتونی دوساعت بی خیال همه چی بنشینی و قدم به قدم با آدم های غمگین و تنها و مستأصل نمایش همراه شی و گه گاه ترانه های نوستالژیک که در طول نمایش با صدای گرم علی زندوکیلی خونده میشه رو زمزمه کنی. مهتاب نصیرپور، علی عمرانی، اشکان خطیبی و افشین هاشمی بازی خوبی دارند اما باز این علی سرابیه که با پوشیدن لباس فرم کافه نادری و لهجه ارمنی اش تماشاگر را غافلگیر می کنه. علی سرابی یا همون وارطان ِ قصه که از 55 مزیت شیر و مزخرف بودن اسپرسو و کاپوچینو می گه. از آدمایی که یک روزی مشتری کافه نادری بودند اما به جای زندگی و زندگی کردن «مرگ» رو انتخاب کردند و هرکدوم به طریقی دست به خودکشی زده اند. از صادق هدایت و غزاله علیزاده گرفته تا گلی دختر دست فروش مترو و در آخر میگه چه قدر حال من این روزا خوب نیست. چه قدر حال هممون این روزا خوب نیست.


ترانه های قدیمی قراره روایت بی ادعایی باشه از آدمایی که در گذشته خود جا مونده اند و حالشون با یادآوری خاطرات گذشتشون انگار معنا پیدا می کنه و آینده براشون فقط یه راه مبهمه که نمیدونند آخرش قراره به کجا ختم بشه.

مرد بالشی: نمایشی که باید دید


دیشب نمایش مرد بالشی کار جدید محمد یعقوبی را در تماشاخانه ایرانشهر دیدم. مرد بالشی داستان نویسنده ای ست که از طرف پلیس متهم به قتل چند بچه کم سن و سال می شود و در طول نمایش و با حضور برادر عقب افتاده ی نویسنده گره های داستانی یا به قول خود آقای نویسنده "پیچش" داستانی قتل های بچه ها که به شکل شخصیت های داستان های او کشته شده اند، باز میشود.

مرد بالشی برگرفته از نمایشی به همین نام است به نویسندگی مارتین مک دونا. نمایشی اثرگذار که علیرغم دوساعته بودنش از ابتدا تا انتها قدم به قدم تماشاچی را با خود همراه می کند. به نظرم یعقوبی در مرد بالشی تا حد امکان سعی کرده است با به کاربردن حداقل وسایل صحنه، ترسیم فضای داستان هایی که در طول نمایش روایت میشود را به عهده خود تماشاچی بگذارد و به همین خاطر است که فضای اتاق بازجویی و سلول زندان که پرده درخشان مواجهه دوبرادر در آن اتفاق می افتد، به ساده ترین شکل ممکن طراحی شده است. در مورد بازی بازیگران هم که نیازی به تعریف از بازی همیشه خوب پیام دهکردی نیست. علی سرابی در نقش برادر عقب افتاده نویسنده متهم به قتل درخشان و فوق العاده است. نوید محمد زاده علیرغم توانایی هایش به نظرم نقش کم رنگ و بی اثری دارد اما بزرگترین حسرت من بعد ازدیدن این نمایش حضور احمد مهران فر در نقش اصلی یعنی نویسنده متهم به قتل است که به نظرم اصلا مناسب این نقش نیست. بعد از دیدن نمایش و شنیدن روایت قصه های نویسنده با صدای کم رمق و بی احساس احمد مهران فر آرزو کردم کاش یعقوبی برای چنین نقشی که می توانست با حضور بازیگر دیگری مثل مهدی پاکدل با صدایی که جوون میدهد برای قصه گفتن، ماندنی شود، وسواس بیشتری به خرج داده بود. با تمام این تفاسیر اما حرف آخر را فقط می توان در یک جمله خلاصه کرد "لذت تماشا کردن مرد بالشی محمد یعقوبی با بازی عالی علی سرابی و پیام دهکردی را از دست ندهید". 

ویتسک؛ اجرایی مبهوت کننده




نمایش ویتسک رضا ثروتی اجرای مبهوت کننده ای دارد. از همان موقع که وارد سالن میشوی تحت تأثیر دکور نمایش که اول برایت غیرملموس و عجیب و غریب میاید، قرار میگیری. دکوری نیم دایره که در دوگوشه به دو سطح مسطح ختم میشود با دوخروجی متفاوت. با  شروع نمایش و پیشرفت آن دلیل انتخاب همچین دکور ناملموسی برایت روشن میشود.  نیم دایره، نمادی از کره زمین است که از یک طرف به آسمان و ماه ختم میشود و از طرف دیگر به زمین و درب خروجی ای که برای کارهای زمینی از آن استفاده میشود و آدم هایی که در طول نمایش در حرکت هایی چون حرکت پاندول ساعت در این نیم دایره حرکت می کنند. نمی خواهم از متن نمایش و از ویتسک که مردی درمانده و بدبخت است که  تنها انگیزه اش در زندگی کار کردن و پول درآوردن برای زن و بچه اش است حرف بزنم. چیزی که من را در نمایش رضا ثروتی مسحور خودش کرد بیشتر از متن نمایش، نحوه اجرای کم نظیر آن  بود. طراحی صحنه، نورپردازی، موسیقی و بازی فوق العاده بازیگران و از همه مهم تر صداگذاری عالی واستفاده از اصوات گوناگون که ابهت نمایش را چندین و چندین برابر می کرد. بعداز دیدن نمایش تازه متوجه شدم چرا این نمایش تنها 19 اجرا دارد و قرار است تنها تا 19 دی ماه اجرا شود.  قطعن اجرای بی عیب و نقص همچین نمایش سنگینی کار سخت و طاقت فرسایی است و قطعن انرژی زیادی از بازیگران آن در طول نمایش و حرکت در اینچنین دکور نمایشی میگیرد.
شاید تنها ایرادی که بتوان به نمایش ویتسک رضا ثروتی گرفت طولانی بودن آن و صحنه های اضافی است که می توانست حذف گردند تا ریتم نمایش در اواسط آن افت ملموسی پیدا نکند. نمایشی که به نظرم شروع و پایانی طوفانی دارد. اجرای مجازات ویتسک و بریدن دست هایش در ابتدای نمایش توسط اره برقی و مجازات و به قتل رسیدن ماریا همسر خائن ویتسک در انتهای نمایش که بسیار تأثیر گذار از کار در آمده است.

دمای مجهول*







نمایش «برهان» محمد یعقوبی کار متوسطی است. کار متوسطی که ارزش دیده شدن و مورد توجه قرار گرفتن را دارد.  یعقوبی با انتخاب نمایشنامه تحسین شده دیوید اوبورن به عنوان تم اصلی نمایشش، موضوع جذابی را انتخاب کرده است که به خودی خود می تواند ذهن مخاطب را تا ساعتها با خود درگیر کند.  داستان  ِ زندگی دختری 30 ساله که میراث دار ارثیه پدر یعنی دیوانگی، جنون و نبوغ است. پدر کاترین ریاضیدان نابغه ای است که در اواخر عمر کارش به دیوانگی و جنون کشیده می شود. کاترین به خاطر عشقی که به پدر دارد درس و دانشگاه را نیمه کاره رها می کند و به تیمارداری از پدر مجنونش می پردازد. پدری که جنون نوشتن دارد و مدام در حال پرکردن دفترچه یادداشت های خود است. پدر می میرد و کاترین در آستانه سی سالگی  مبتلا به جنون و دیوانگی ای که از پدر برایش به ارث گذاشته شده است می شود. اما جنون و دیوانگی تنها ارثیه پدر برای کاترین نیست، پدر بزرگترین گنج زندگی اش که همان نبوغ و منحصر به فرد بودنش در دنیای ریاضیات است را نیز برای کاترین به یادگار گذاشته است.  نبوغی که ماحصلش برای کاترین اثبات مسئله ریاضی ست که سالها ذهن بزرگان دنیای ریاضیات را به خود جلب کرده و همچنان مجهول مانده است. کاترین برهان پیچیده ای را به اثبات میرساند که هیچ کس باور نمی کند که بتواند کار دختر سی ساله دانشگاه نرفته ای باشد که تمام زندگی اش صرف مراقبت از پدر مجنون اش شده است.
محمد یعقوبی برای به تصویر کشیدن داستان زندگی استاد ریاضیدان پیر و  دخترش از حداقل وسایل برای طراحی صحنه نمایشش بهره برده است. حیاط خانه ای که مملو از برگ های پائیزی است با تابی در میانه و یک میز و دو صندلی که در گوشه ای از حیاط قرار گرفته است و دری که برای وارد شدن و خارج شدن بازیگران به صحنه نمایش تعبیه شده است و این شاید بزرگترین قوت نمایش است. سادگی صحنه نمایش و اتکا به قدرت بازی بازیگران را شاید بتوان از مولفه های جداناپذیر کارهای یعقوبی دانست و الحق برگ برنده یعقوبی در برهان جدا از داستان اصلی نمایش که به تنهایی گیرا و زیبا است، بازی چهار بازیگر نمایش یعنی مهدی پاکدل (هارولد درویشیان)، علی سرابی( پدر ریاضیدان)، آیدا کیخانی( کاترین) و بهنوش طباطبائی است. و شاه نقش این نمایش را علی سرابی با آن گریم سنگین و تک زبانی حرف زدنش، درنقش پدر مجنون ریاضیدان به تصویر کشیده است. این طور که شنیده ام یعقوبی به پاس بزرگداشت حمیدسمندریان استاد تئاتر ایران شخصیت علی سرابی در برهان را تا حدودی به شخصیت سمندریان نزدیک کرده است.  
*تیتر اشاره به یکی از بهترین صحنه های نمایش دارد با عنوان دمای مجهول. پدر که با رفتن کاترین به دانشگاه و تنها ماندن دوباره به جنون رسیده است، در حیاط خانه در اوج سرمای زمستان با زیرپیراهنی که به تن دارد مشغول نوشتن آخرین برهان خود است. کاترین از راه میرسد. پدر که می لرزد و از سرما و هیجان به لکنت افتاده است از کاترین می خواهد از دفترچه یادداشتش آخرین کشفیات ریاضی اش را بلند بخواند و کاترین در حالی که اشک میریزد بلند راز فصل ها و ماه های سال را می خواند و از چهار ماه از سال می گوید که به معنای مطلق نه سردند و نه گرم. چهار ماهی که پدر به آنها لقب ماه هایی از سال را داده است که دمایی مجهول دارند.