‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها

شکارچی ذهن


هولدن مامور رفتارشناسی اف بی آی به همراه بیل یکی دیگر از مامورین این سازمان برای پیدا کردن الگوی فکری قاتلینی که دست به قتل‌های دنباله‌دار زده‌اند، شروع به انجام مصاحبه با قاتلین خطرناک می‌کنند. هولدن و بیل معتقدند با پیداکردن الگوی فکری قاتلینی که در انجام جنایت‌هایشان رفتار و الگوهای تکرارشونده‌ای دارند می‌توان در آینده از وقوع چنین جنایت‌هایی جلوگیری کرد. اما کشف فضای تیره و تاریک ذهنی این قاتلین سریالی(اصطلاحی که بعدا ابداع شد) به آن راحتی که هولدن در ابتدای تحقیقاتش تصور می‌کند نیست.

سریال شکارچی ذهن به تهیه‌کنندگی دیوید فینچر که از شبکه نت فلیکس پخش شده است، برخلاف اکثر سریال‌ها و فیلم‌های جنایی و پلیسی که به دنبال ردپا و سرنخی از قاتل می‌گردند چگونگی انجام جنایت را به تصویر نمی‌کشد بلکه به دنبال چرایی وقوع چنین جنایت‌هایی است و ما در طول فصل اول با قاتلین سریالی روبه‌رو می‌شویم که با دستبند و پابند جلوی ماموران اف بی آی می‌نشینند و از فانتزی‌های ذهنی خود برای چگونه مثله کردن قربانیان خود میگویند. 

مهم‌ترین نقدی که می‌توان به این سریال وارد دانست نگاه فرویدی و فردگرایانه‌ای است که نویسنده به قاتلین دارد. در طول سریال هیچ رد و اثری از نقش جامعه در سوق دادن این افراد به سمت جنایت‌های مهیبی که انجام داده‌اند نیست. نویسنده تمام مشکلات را به فضای ناامن خانواده تقلیل داده است. مادری که تحقیر کرده است و پدری که فرزندانش را تنها گذاشته است.


اطلاعات بیشتر:
https://www.imdb.com/title/tt5290382/?ref_=nv_sr_1

حیوانات شبگرد


سوزان مالک گالری هنری است.  زنی به ظاهر موفق اما به قول ادوارد (همسر سابق او) با چشمان همیشه غمگین که به مادرش رفته است. مادری که سوزان تلاش می‌کند به او شبیه نشود. تلاشی ناموفق.
در شروع فیلم سوزان هدیه‌ای از ادوارد همسر سابقش دریافت می‌کند. هدیه کتابی است که ادوارد قبل از انتشار برای سوزان فرس. سوزان هنگام باز کردن کاغذ کادو دستش را می‌برد. نشانه‌ای بر درد و رنجی که سوزان قرار است با آن با خواندن کتاب مواجه شود.
فیلم همزمان با دو قصه پیش می‌رود. قصه زندگی سوزان با ادوارد مردی که به دلیل ضعف‌هایش در بدترین شکل ممکن ترکش کرده است و قصه کتابی که ادوارد (نویسنده موفق امروز) به دست سوزان رسانده است. کتابی تحت عنوان «حیوانات شبگرد». عنوانی که ادوارد از شخصیت سوزان انتخاب کرده است.
فیلم حیوانات شبگرد در حقیقت قدرت هنر و انتقام را به تصویر می‌کشد. ادوارد به شیوه خودش می‌خواهد از سوزان انتقام بگیرد. انتقام و اجرای عدالتی که ادوارد ۱۹ سال منتظر آن بوده است.  

اطلاعات بیشتر فیلم:
https://www.imdb.com/title/tt4550098/


دارکوب



فیلم دارکوب زندگی دو زن را به تصویر می‌کشد که برای مادر بودن و مادر ماندن توسط مردی که همسر امروز یک کدام و همسر سابق دیگری است روبه روی هم قرار داده می‌شوند. زن معتاد آسیب‌دیده‌ای که از طرف افراد جامعه هیچ تلقی می‌شود، نادیده گرفته می‌شود(با بازی خوب سارا بهرامی) در مقابل زن شاغل و موفقی که توسط اطرافیان ستایش می‌شود(با بازی تأثیرگذار مهناز افشار). اما جدال دو زن جدال کلیشه‌ای مرسوم که در بسیاری از فیلم‌ها به تصویر کشیده می‌شود نیست. زنانی که فریاد می‌زنند، باهم گلاویز می‌شوند و با مرد قصه علیه زن دیگر همدست می‌شوند. دارکوب برخلاف روند مرسوم این فیلم‌ها همدلی دو زن را نشان می‌دهد. زنانی که می‌دانند هر دو قربانی ساختاری هستند که برای آن‌ها متر و معیار مادر خوب بودن را تعیین می‌کند. دو زن کنار هم قرار می‌گیرند و برای نجات یکدیگر از منجلابی که در آن گیر افتاده‌اند تلاش می‌کنند.

توهین


شاید کمتر کسی تصور کند که گفتن یک جمله توهین‌آمیز در مشاجره لفظی بین دو شهروند عادی یک کشور بتواند تبدیل به آشوبی داخلی شود. اتفاقی که در فیلم  The insultمیافتد. تونی شهروند مسیحی لبنانی با یاسر، پناهنده‌  فلسطینی که در لبنان زندگی می‌کند، بر سر تعمیر لوله آب مشاجره می‌کند. مشاجره‌ای که به دادگاه کشیده می‌شود.و همین جرقه‌ای است بر باروت خشم مردمی که سال‌ها با التهاب جنگ‌های داخلی زندگی کرده‌اند.

«توهین» به کارگردانی زیاد دوئیری کارگردانی لبنانی نشان می‌دهد چگونه زخم‌های کهنه التیام نیافته در گذشته با یک تلنگر سر باز می‌کنند و تازه می‌شوند. چگونه کلمه‌ای توهین‌آمیز می‌تواند به فوران آتشفشان خشم ساکنین خاورمیانه بیانجامد. خاورمیانه‌ای که به گفته یکی از شخصیت‌های فیلم زادگاه توهین و تحقیر است و ساکنین آن هرروز طعم تلخ توهین و تحقیر و شهروند درجه دوم بودن را می‌چشند.

شماره ۱۷ سهیلا



صندلی سفید. صندلی خالی‌ای که روبه روی حاضرین در اتاق قرار داده شده است.  هرکس که روی صندلی می‌نشیند شماره‌ای دارد. زنان و مردان برای پیدا کردن شریکی برای ادامه زندگی‌شان بدون محدودیت سنی روی صندلی می‌نشینند و خودشان را معرفی می‌کنند.سهیلا شماره ۱۷ است.

فیلم «شماره ۱۷ سهیلا» ساخته محمود غفاری زندگی زنی ۴۰ ساله، مجرد و کم اعتماد به نفس را نشان می‌دهد که به دلیل فشارهای اجتماعی،میل به بچه‌دار شدن و نیازهای جنسی‌اش به دنبال ازدواج است.
موضوعی جذاب و جسورانه با نگاهی که اسیر کلیشه‌ها نمی‌شود. بازی‌های خوب و یکدست، و ریتم خوب، همه و همه از شماره ۱۷ سهیلا فیلم خوب و قابل دفاعی ساخته است.

سد معبر


فیلم در خیابان و با صحنه درگیری ماموران شهرداری با دستفروشان شروع می‌شود. مامورانی که با لگد بساط دستفروشان را بهم می‌ریزند. آن‌ها را کتک می‌زنند و سرشان فریاد می‌زنند. فیلم سد معبر که فیلم‌نامه‌اش را سعید روستایی کارگردان «ابد و یک روز» نوشته حکایت تقابل و رویارویی مأموران شهرداری با دستفروشان است.

سد معبر به کارگردانی محسن قرایی داستان زندگی قاسم با بازی خوب حامد بهداد مامور قراردادی شهرداری است که قراردادش رو به پایان است و در این روزهای آخر در معرض اخراج قرار گرفته است. قاسم برای رسیدن به آرزویش که خرید کامیون با ارثیه پدری همسرش است به هر دری میزند. قاسم خشمگین و سرخورده مدام با دیگران درگیر می‌شود. کتک میزند و کتک می‌خورد.

 #سد_معبر فیلم تلخی است با موضوعی که تا امروز به آن پرداخته نشده است. دو گروه فرودستی که در نبردی گلادیاتور گونه برای امرار معاش و گذران زندگی حداقلی‌شان مقابل هم قرار داده شده‌اند.

بیست و یک روز بعد



مادر: بابای خدا بیامرزت انقدر از یه آرزو می‌گفت و می‌گفت تا خسته می‌شد و می‌رفت سراغ یه آرزوی دیگه
پسربچه: نمی‌رفت سراغ یه آرزوی دیگه. می‌رفت سراغ یه آرزوی ارزون تر.آرزوها هم پولی شدند.

«بیست و یک روز بعد» اولین ساخته محمدرضا خردمندان داستان زندگی پسر نوجوانی است که آرزوهای بزرگی در سر دارد. آرزوی فیلمساز شدن و مشهور شدن. پسربچه‌ای که در ذهنش سناریو فیلمش را هم نوشته است و برای ساختن آن تلاش می‌کند. اما دست زندگی او را با واقعیت بزرگتری روبرو می‌کند. واقعیتی که پسرک را یک شبِ از دنیای کودکی به دنیای بزرگسالی هل می‌دهد.

بیست و یک روز بعد فیلم خوب و خوش ساختی است. فیلمی که فیلمنامه خوبی دارد. قصه‌ای که اگرچه جدید نیست اما خردمندان با پرداخت متفاوت به آن، آنهم از نگاه یک پسربچه به آن سر و شکل جدیدی داده است. بازی بازیگران نوجوان فیلم خیره کننده است. مهدی قربانی که قبلا در ابد و یک روز درخشیده بود؛ این بار در بیست و یک روز بعد در نقش اول یک فیلم و قهرمان آن، حضور درخشانی داشته است. فیلم ریتم خوبی دارد و از همه مهم‌تر اینکه خردمندان برای فیلمش پایان‌بندی درست و هوشمندانه‌ای را انتخاب کرده است. پایان‌بندی‌ای که نه تنها پسربچه قصه را که تمامی تماشاگران فیلم را در بهت فرو می‌برد. سیلی حقیقت تلخ دنیای واقعی که کودکان نیز از آن در امان نمی‌مانند در انتهای فیلم چنان بر صورت تماشاگران می‌نشیند که تا تمام شدن تیتراژ انتهایی فیلم مبهوت بر صندلی‌های سینما باقی می‌مانند.

یه وقت‌هایی تو زندگی هست که دیگه نمیتونی روی پاهات راه بری


فیلم با سکانسی در پیست اسکی شروع می‌شود. زنی بالای کوهی پوشیده از برف ایستاده است و به دور دست‌ها نگاه می‌کند. گویی می‌خواهد تصمیم بزرگی بگیرد که در انجام آن مردد است. زن نفس عمیقی می‌کشد و به پایین نگاه می‌کند و با سرعت به سمت پایین می‌رود. پسربچه ای زن را صدا می‌کند. زن بی‌توجه به او همچنان پایین و پایین‌تر می‌رود و محو می‌شود. سکانس بعد زن روبروی دکتر نشسته است. دکتری که به او می‌گوید ممکن است نتواند تا مدتی راه برود و روی پاهایش بایستد. قطره اشکی بر گونه‌های زن می‌غلتد.

فیلم «MonRoi» به کارگردانی و نویسندگی میون؛ فیلمی است در ارتباط با روابط عاشقانه و مخربی که آدم‌ها در آن‌ها گیر میافتند. تونی زنی میان‌سال است که به دلیل سانحه‌ای که در پیست اسکی دیده است در یک مرکز بازپروری بستری می‌شود. روند درمانی‌ای که طی آن تماشاچی با مرور خاطرات تونی به گذشته او و رابطه آزاردهنده‌اش با جورجیو با بازی خوب و تاثیرگذار وینست کسل برمی‌گردد. رابطه‌ای که عاشقانه شروع می‌شود اما با گذشت زمان رنگ و بوی دروغ، خیانت و خشونت به خود می‌گیرد و تونی را به مرز جنون می‌رساند. جورجیو بی‌مسئولیت است. بی‌قید است. زندگی‌اش در خوش‌گذرانی با دوستانش و مصرف مواد مخدر و الکل خلاصه می‌شود. تونی اما زنی عاشق است که هرچه دست و پا میزند نمی‌تواند از منجلاب رابطه‌ای که در آن گیر افتاده است خود را نجات دهد و هرروز بیشتر و بیشتر به مرز انحطاط و نابودی پیش می‌رود.

در سکانس پایانی فیلم تونی را می‌بینیم که با پاهایی که لنگ میزند در مدرسه پسرش حاضر می‌شود. جورجیو از راه می‌رسد. معلم مدرسه نقاشی‌های پسرشان را به آن‌ها نشان می‌دهد. تونی اما محو تماشای جورجیو است که دیگر جایی در زندگی‌اش ندارد و او را از زندگی‌اش بیرون کرده است. تونی برای آخرین بار با نگاهی عاشقانه، خیره به جورجیو که جوانی و سلامتی‌اش را از او گرفته است نگاه می‌کند. زنی که می‌داند قدرت دوباره ایستادن روی پاهایش را برای همیشه از دست داده است.

منچستر کنار دریا


«لی» در جواب سوال سرزنشگرانه برادرزاده‌اش که از او می‌پرسد: «چرا نمیخوای تو این شهر بمونی»؛ تنها یک جمله می‌تواند بگوید: «نتونستم بهش غلبه کنم. نتونستم.»

«لی» هرچه تقلا می‌کند نمی‌تواند در شهری که در جای‌جای آن رد و خاطره‌ای از گذشته جاخوش کرده است، دوباره ریشه بزند و پا بگیرد. شهری که روزی زادگاه تمام سرخوشی‌ها و دل‌خوشی‌هایش بوده است. دلخوشی هایی که همه سوختند و خاکستر شدند و «لی» برای فراموش کردن آنچه از دست داده مجبور به ترک آن شده است. بازگشت به آن شهر یعنی رو به رو شدن دوباره با تمام خاطراتی که سعی کرده آن‌ها را فراموش کند. خاطراتی که زیر کوهی از غم و استیصال پنهان شده‌اند و با کوچک‌ترین تلنگری تبدیل به خشمی می‌شوند که اطرافیان لی را در برمی‌گیرد و به آن‌ها صدمه میزند. لی می‌داند بازگشت به شهر یعنی مواجهه با آن خاطرات و دیدار دوباره با افراد و شهری که بعد سال‌ها همچنان خاطره و خطای نابخشودنی او را فراموش نکرده و آن را در حافظه جمعی خود حفظ کرده است.

«منچستر کنار دریا» ساخته کنت لونرگان فیلمی است که به مسئله بحرانی عاطفی ما انسان‌ها می‌پردازد. زمانی که ناغافل عزیزی را از دست می‌دهیم و هرچه دست و پا می‌زنیم نمی‌توانیم جای خالی او را پر کنیم و هرروز بیشتر در باتلاق فقدان و از دست دادنی که در آن گیر افتاده‌ایم، فرو می‌رویم و فرو می‌رویم. «منچستر کنار دریا» حکایت رنج بی‌پایان انسان‌هایی ست که روز خود را بی‌هیچ چشم‌اندازی آغاز می‌کنند. انسان‌های بی آرزو، بی امید. انسان‌هایی که در سیاهی مطلق زندانی شده‌اند و بی‌هیچ بارقه‌ی امیدی کورمال کورمال به زیستنی که به آن‌ها تحمیل شده است ادامه می‌دهند. زیستنی که تمام سهمشان از آن، خاطراتی است که آن‌ها را پشت صورتکی از بی‌تفاوتی پنهان کرده‌اند.

فروشنده



«من حالم خیلی بده. یکی به من بگه باید چی کار کنم؟»

رعنا در اتاق گریم نشسته است. با موهایی سپید و صورتی که چین و چروک بر آن نشسته است. رعنا گریه می‌کند. عماد هم در اتاق حضور دارد. روبری رعنا نشسته است. مردی که قرار بوده در سختی‌ها و ناخوشی‌ها کنار رعنا باشد بدون هیچ حس همدردی‌ای با خشم به رعنا نگاه می‌کند. عماد تکه‌های پازل به هم ریخته را با وسواس بیمارگونه‌ای کنار هم می‌چیند تا مردی که به حریم خانه‌اش تعدی کرده و مالکیت مردانه‌اش را زیر سوال برده است، را پیدا کند. رعنا اما دراین میانه غایب است. دیده نمی‌شود. به حساب نمی‌آید. انگار هیچ دستی برای مرهم گذاشتن بر زخم‌هایی که روح و روان زن را درهم شکسته است، وجود ندارد.

فروشنده آخرین اثر اصغر فرهادی فیلمی تکان دهنده است. آنجایی که مرزهای اخلاقی و بایدها و نبایدها جابه جا می‌شوند. آدم‌های به‌ظاهر موجهی که به قول عماد که معلم ادبیات است به‌تدریج گاو می‌شوند. و برای فرونشاندن خشم خود فقط به انتقام فکر می‌کنند. فرهادی در فروشنده هم این بار استادانه تماشاچی را به چالش می‌کشاند که اگر آنها در موقعیت رعنا و عماد قصه قرار بگیرند چگونه رفتار می کنند؟

جولیتا


زنی بهت زده در حالی که از سرما می‌لرزد در وان حمام نشسته است. دختری نوجوان از راه می‌رسد. مادر را از وان حمام بیرون می‌کشد. حوله‌ای به دورش می‌پیچد. زن روی صندلی جلوی آیینه می‌نشیند. دختر حوله‌ای را برای خشک‌کردن موهای مادر به روی سرش می‌اندازد. چهره‌ی زن برای چند دقیقه زیر حوله پنهان می‌شود. وقتی دختر حوله را کنار می‌زند. زن جوان، مصمم و با اعتماد به نفس دیروز یک‌باره تبدیل به زنی میان‌سال، با چهره‌ای رنگ‌پریده و با چشمانی بی فروغ می‌شود که هیچ نشانه ای از زن دیروز درون آیینه ندارد.

«جولیتا» ساخته‌ی پدرو آلمودوار قصه‌ی زندگی زن جوان بلندپروازی است که زندگی‌اش در یک شب و در سفری که با قطار دارد، برای همیشه دگرگون می‌شود. مرد مسافری که با چمدانی خالی سفر می‌کند و در اولین فرصتی که پیدا می‌کند خود را به زیر قطار می‌اندازد و خودکشی می‌کند. مرد جوان و خوش‌سیمایی که در کوپه قطار با جولیتا عشقبازی می‌کند و ناپدید می‌شود؛ و زن جوانی که سال‌های زندگی‌اش در انتظار رسیدن خط و نامه‌ای از کسانی که دلیل بودنش هستند می‌گذرد.

جولیتا حکایت زندگی زنی تنهاست که در تنهایی در خیابان‌های مادرید قدم می‌زند. بی‌تفاوت از آدم‌هایی که از کنارش می‌گذرند عبور می‌کند. زنی که زندگی امروزش در خاطرات گذشته‌ای دور خلاصه شده‌است. مردی که برای همیشه رفته است و دختری که هیچ‌وقت مادر را به خاطر مرگ پدر نبخشیده است.

In the shadow of women


زن و مرد پس از یکسال و در مراسم ختمی همدیگر را می بینند. هر دو تنها مانده اند و همین تنهایی دوباره همچون زنجیری به دست و پایشان می پیچد و آن ها را که دوران زناشویی شان با خیانت و دروغ  سپری شده بود ، به هم نزدیک می کند. مرد با همان زبان نیش دار همیشگی اش به زن ابراز علاقه می کند. زن دلشکسته از مرد می پرسد: چرا هنوز مثل گذشته حرف میزنی؟ مرد می گوید: از بس احمقم! زن و مرد همدیگر را در آغوش می کشند.

فیلم In the shadow of women به کارگردانی فیلیپ گرل فیلمی ست در رابطه با تنهایی آدم ها در دنیای امروز. آدم هایی که برای فرار از تنهایی به ریسمان پوسیده هر رابطه مریض و پرخشونتی چنگ می اندازند.

«الیزابت» زنی که دکترای تاریخ می خواند و مجرد است و کارش آرشیو کردن فیلم های قدیمی است، برای فرار از حصار تنهایی که احاطه اش کرده است به «پی یر» مرد متاهلی پناه می برد که او را  برای رفع نیازهای جنسی اش می خواهد و بس. «مانون» همسر پی یر که از بی توجهی های شوهرش به تنگ آمده است به آغوش مرد دیگری پناه می برد که در طول فیلم اسمش را حتی نمی فهمیم. چرخه معیوبی که نه الیزابت نه پی یر و نه مادون هیچ کدام برنده آن نیستند و نهایتا هر سه به همان نقطه اول و شروع فیلم برمی گردند این بار اما زخمی تر از گذشته.

Miss Violence


فیلم با سکانس جشن تولد دختری یازده‌ساله شروع می‌شود. همه‌ی اعضای خانواده خوشحال‌اند. صدای موسیقی فضا  را پر کرده است. دختر به همراه پدرش می‌رقصد. پدر او را می‌بوسد و از او جدا می‌شود. مادر و خواهر بزرگ‌تر مشغول بریدن کیک تولد هستند. دختر به سمت بالکن اتاق می‌رود. از نرده‌های آن بالا می‌رود. همه‌ی اعضای خانواده پشتشان به دختر است. دختر نگاهی به دوربین می‌اندازد و خود را به پایین پرت می‌کند. صدای موسیقی قطع می‌شود. اعضای خانواده با شنیدن صدای برخورد دختر به کف زمین به سمت دوربین می‌چرخند و کات.

اگر اعصاب درست و حسابی دارید، فیلم تاثیرگذار Miss Violence ساخته کارگردان یونانی الکساندروس آوراناس را از دست ندهید. خشونت خانوادگی، خشونت علیه کودکان، وضعیت بد اقتصادی و انحطاط اخلاقی که نیازهای مالی می‌تواند همراه خود داشته باشد، لایه‌لایه‌های فیلم را تشکیل می‌دهند. Miss Violence همچون قطعات پازلی با قطعات به هم ریخته است که تماشاگر باید تا سکانس انتهایی فیلم تکه‌تکه‌های آن را کنار هم قرار دهد تا تصویر غیرمبهمی از زندگی اعضای خانواده که نمادی از وضعیت نابسامان یونان امروز است، بیابد.

ابد و یک روز


سعید روستایی در ابد و یک روز دوگانه «زن خوب و سر به راه» و «زن سرکش و طغیانگر» که خلاف انتظارات جامعه و طبقه‌ای که به آن تعلق دارد، زندگی می‌کند را در کنار هم قرار داده است. سمیه زن بله قربان گوی خانواده است که همچون خدمتکاری و با لبخندی لابد از سر رضایت در طول فیلم مشغول سرویس دادن به اعضای خانواده بخصوص مردان خانواده که افسار زندگی‌اش را در دست دارند، است. این برادرهای سمیه هستند که برایش تعیین می‌کنند چه مردی را دوست داشته باشد و با چه مردی ازدواج کند. اعضای خانواده عادت کرده‌اند حتی برای خوردن یک لیوان آب هم سمیه را صدا کنند. چاه گرفته توالت را سمیه با چوب باز می‌کند. اتاق به هم ریخته محسن معتاد به مواد مخدر را سمیه تمیز می‌کند. کسی که باید سری گمشده ریش‌تراش مرتضی برادر بزرگ‌تر را پیدا کند سمیه است. سمیه است که باید حواسش به سفتی و شلی زرده تخم‌مرغ‌های پخت شده برای برادر معتادش باشد. 

در مقابل لیلا و اعظم خواهران بزرگ‌تر سمیه قرار دارند. اعظم زنی است که با پول دیه شوهرش زندگی می‌کند. باوجود مخالفت برادران عربده‌کشش تنها زندگی می‌کند. در سکانسی اعظم که قصد دارد ماشین بخرد خطاب به سمیه می‌گوید «این کارا رو هم نکنیم که یه وقت به خودمون میایم و میبینیم هیچی از زندگیمون نفهمیدیم». اعظم می‌خواهد از زندگی‌اش لذت ببرد. لباس قرمز می‌پوشد که به قول مادر پیرش جلف است. بی‌خیال باید و نبایدهایی شده است که مردان خانواده مدام برایش مشخص می‌کنند. لیلا دختر دیگر خانواده که از سمیه بزرگ‌تر است و در دهه چهارم زندگی‌اش زندگی می‌کند تن به ازدواج نداده است. لیلا برای گذران زندگی‌اش کار می‌کند. از کار کردن در شرکتی که حقوقش تنها ششصد هزار تومان است گرفته تا نگهداری از گربه‌های دست و پا شکسته دیگران. لیلا چشم گفتن بلد نیست. صدایش به بلندی صدای دو برادرش است. اعظم و لیلا هم در بدبختی به ارث رسیده از خانواده‌شان شریکند اما برای بدبخت‌تر نشدنشان می‌جنگند؛ اما نه لیلا و نه اعظم هیچ‌کدام زن ایده آل سعید روستایی و مردان خانواده «ابد و یک روز » نیستند. آخر فیلم این سمیه است که همچون فرشته‌ای با لباس سفید و با چمدانی در دست به خانه بازمی‌گردد. آن‌هم نه به خاطر خودش که به خاطر نوید برادر کوچک‌تری که بدون او نمی‌تواند زندگی کند... آن زنی که چراغ‌های خانه را روشن می‌کند و با ورودش خانه نورانی می‌شود سمیه است. چراغ اتاق لیلا خاموش است و اعظم در تاریکی و از پشت پنجره خیره به سمیه نگاه می‌کند.

دختر دانمارکی

یکی از فیلم‌هایی که اخیرا دیده‌ام فیلم «دختر دانمارکی» به کارگردانی تام هوپر است. فیلمی در رابطه  با ترنس ها و زندگی لی لی البه که از او به عنوان اولین فردی که تحت عمل جراحی تغییر جنسیت قرار گرفته است یاد می‌شود.

آینار واگنر نقاش مشهور دانمارکی با بازی دیدنی ادی ردمین بعد از اینکه همسرش گردا – برای تکمیل طرح نیمه‌کاره مدل زن نقاشی‌اش- به اصرار از او می‌خواهد لباس زنانه برتن کند؛ متوجه می‌شود در شکل و شمایل زنانه احساس رضایت بیشتری دارد و همین نقطه شروعی است برای کشف هویت جدیدی که آینار از کودکی آن را در وجود خود حس  کرده است.  بازی‌ای که در ابتدا برای آینار و گردا حکم شوخی و سرگرمی را دارد، کم کم با بحران هویت آینار شکل و شمایل جدی به خود می‌گیرد و زندگی مشترک آینار و گردا را برای همیشه تغییر می‌دهد.

 آینار که در ابتدای فیلم نقاشی مشهور است با نزدیک شدن به هویت دلخواهش از دنیای نقاشی و هنر فاصله می‌گیرد و در مقابل گردا که در طول زندگی مشترکش و در زیر سایه مردانه آینار مجالی برای رشد نداشته است،  با کنار رفتن آیناری که به لی لی تغییر هویت داده، کم‌کم جایگاه واقعی‌اش را به‌عنوان یک نقاش صاحب سبک پیدا می‌کند.

فیلم «دختر دانمارکی» علیرغم جذابیت داستانی و با بازی‌های خوبی که دارد اما در یک‌سوم پایانی و هنگامی‌که آینار  تن به جراحی‌های خطرناکی می‌دهد که می‌تواند مرگ را برایش به دنبال داشته باشد، دچار افت می‌شود و بخش پایانی فیلم جذابیت و کشش دو سوم ابتدایی آن را ندارد. 

من دنیای واقعی تو رو باور ندارم


قبل‌تر کتابش رو خونده بودم. داستان از زبان جک پسر بچه پنج ساله‌ای روایت میشه که با مادرش در اتاقی زندگی می‌کنند. جک و  مادرش با دنیای بیرون ارتباط ندارند و تنها راه ارتباطیشون با دنیای واقعی «نیک پیر» مردی هست که هرشب به اتاق میاد و مایحتاج اولیه زندگی رو براشون میاره. دنیای جک محدود به «اتاق» ی میشه که درش به دنیا اومده و بزرگ شده و تلویزیونی که از طریق اون و برنامه هایی که میبینه، در عالم کودکی رویاهایی رو برای خودش میسازه. لنی آبراهمسون کارگردان فیلم «اتاق» که امسال در رشته های مختلف از جمله بازیگری نقش اول زن، فیلمش نامزد اسکار شده، فیلم رو براساس همین کتاب ساخته. فیلمی که به نظرم در یک سوم پایانی زمانی که معلوم میشه چرا جک و مادرش در اون اتاق زندانی هستند، از کتاب تاثیرگذار تر و تکان دهنده تر هست. بری لارسون در نقش زنی که به مدت هفت سال در اتاقی زندانی شده و هیچ ارتباطی با دنیای بیرون نداشته و تمام سعیش رو برای محافظت از پسرک پنج ساله اش به کار میبره، خیلی خوب ظاهر شده.


 ایده اولیه کتاب براساس داستان واقعی که در سال 2008 در اتریش فاش شد، به ذهن اما دون اهو نویسنده کتاب رسیده. داستان زندگی دختری اتریشی که به مدت 24 سال در اتاقی زندانی بوده و در اون اتاق شش بچه به دنیا اورده بود.

سافرجت


«ترجیح می‌دهم یک شورشی باشم تا یک برده.»
                                                   امیلین پنکهرست

اگر می‌خواهید بیشتر در رابطه با جنبش حق رای زنان در بریتانیا بدانید،  فیلم «سافرجت» ساخته سارا گورون را ببینید. فیلمی در رابطه با تلاش‌های زنان طبقات مختلف بریتانیا در اوایل قرن بیستم، اوج مبارزات زنان در بریتانیا برای دستیابی به حق رای است . زنانی که مورد ضرب و شتم پلیس قرار می‌گیرند. به زندان می‌افتند. توسط شوهران خود تحقیر می‌شوند و از سوی خانواده طرد می‌شوند. و سرانجام تلاش‌های این زنان در سال 1928 و با گرفتن حق رای برای تمام زنان بریتانیا به ثمر می‌نشیند.

«سافرجت» به بازگویی تلاش‌های عده‌ای از زنان طرفدار جنبش حق رای زنان در بریتانیا می‌پردازد. زنان کارگری که توسط کارفرماهای مرد خود وادار به انجام کارهای سخت با ساعات کاری طولانی می‌شدند. دستمزد اندک و کمتر از مردان دریافت می‌کردند. از سوی کارفرماهای خود مورد سوء استفاده جنسی قرار می‌گرفتند. «سافرجت» با به تصویر کشیدن وضعیت اجتماعی آن دوران و فرودستی زنان که از ابتدایی‌ترین حقوقشان محروم بودند، به چگونگی شکل‌گیری و رشد جنبش حق رای زنان در بریتانیا می‌پردازد.  شاید مهم‌ترین مزیت فیلم را بتوان در عدم تمرکزش در به تصویر کشیدن پیروزی زنان بریتانیا و رسیدن به حق رای آن‌ها دانست. ما در سافرجت تنها با بخشی از تلاش‌های زنان بریتانیا برای رسیدن به برابری مواجه می‌شویم. تلاش‌هایی که با تمرکز کارگردان بر زندگی «مود وارتز» زن کارگر رختشویخانه در سال 1912که در کنار زنان دیگر طبقات برای دستیابی به حق رای برابر مبارزه می‌کند، به تصویر کشیده می‌شود. زنانی که به دلیل وضعیت بد جسمانی حاصل از سال‌ها کار کردن در شرایط اسفناک کارخانه‌ها نمی‌دانیم آیا در سال 1928 که سرانجام زنان در بریتانیا حق رای برابر با مردان را پیدا می‌کنند، زنده هستند یا نه.

سافرجت، برشی است از تلاش‌های چندین ساله زنان بریتانیا برای رسیدن به حق رای و سارا گورون تنها در تیتراژ انتهایی فیلم به بازگویی دستاوردهای زنان در این سال‌ها می‌پردازد:

-در سال 1918 زنان بالای 30 سال طبقات مشخصی در بریتانیا به حق رای دست یافتند. 
- در سال 1925 قانون حضانت در بریتانیا تغییر کرد و مادران هم از حق حضانت فرزندان خود برخوردار شدند.
- در سال 1928 زنان تمام طبقات در بریتانیا  به حق رای برابر با مردان دست پیدا کردند.

تاریخ دستیابی زنان به حق رای در کشورهای مختلف:

نیوزیلند: 1893/ استرالیا: 1902/ نروژ: 1913/ روسیه:1917/ اتریش، آلمان و لهستان: 1918/ آمریکا:1920/ برزیل: 1932/ ترکیه: 1934/ فرانسه: 1944/ ایتالیا: 1945/ چین و هند: 1949/ مکزیک: 1953/ سوئیس: 1971/ نیجریه: 1976/ قطر: 2003/ عربستان سعودی:2015

جشنواره سینما حقیقت: روز دوم



 درمانگر زنان (The man who mends women) تیری مایکل و کولت بریکمن/بلژیک

مستندی در ارتباط با فعالیت‌های دکتر موکوگه، پزشکی که علیرغم تهدیدهای جانی، با حمایت زنان به درمان بیش از 30هزار زن قربانی تجاوز جنگ‌های بیست‌ساله اخیر در شرق جمهوری کنگو پرداخته است. زنان قربانی جنگ که مورد تجاوزهای گروهی شورشیان قرارگرفته‌اند. از سوی خانواده و جامعه طرد شده‌اند بااین‌وجود و علیرغم آسیب‌های جسمی و روحی با تشکیل انجمن‌های مرتبط با قربانیان خشونت‌های جنسی در جهت التیام زخم‌های خود برخاسته‌اند. زنان مصممی که به گفته دکتر موکوگه بیشترین تأثیر را بر آینده کنگو خواهند گذاشت.


پدربزرگم آلنده (Beyond my grandfather Allende): مارسیا تامبوتی آلنده/ مکزیک، شیلی

مستندی در رابطه با زندگی و چرایی خودکشی سالوادور آلنده از نگاه یکی از نوه‌هایش. مارسیا با زیر و رو کردن عکس‌ها و فیلم‌های خانوادگی و صحبت با مادربزرگ، مادر و خاله‌اش می‌خواهد به چرایی خودکشی آلنده جواب دهد. افراد خانواده ابتدا از پاسخ دادن به سؤال‌های مارسیا طفره می‌روند اما به‌مرور پرده‌ها کنار می‌روند و بیننده با «آن‌سوی زندگی» آلنده آشنا می‌شود.



متهم


مردی از یک باجه ی تلفن عمومی در حال گزارش وقوع یک تجاوز به پلیس است. همزمان زنی با صورت زخمی و لباس پاره از یک بار عمومی فریاد زنان خارج می‌شود. جلوی یکی از ماشین‌های عبوری را می‌گیرد و سوار آن می‌شود. مرد از باجه ی تلفن خارج می‌شود و با نگرانی به زن که به راننده غریبه پناه آورده نگاه می‌کند. ماشین از جلوی مرد عبور می‌کند و دور می‌شود.

این سکانس آغازین فیلم «متهم» به کارگردانی جاناتان کاپلان است که در سال 1988 بر اساس داستانی واقعی در آمریکا ساخته‌شده است. فیلمی در رابطه با تجاوز به عنف. کاپلان در «متهم» تمام آنچه در باور عمومی افسانه‌ی «مقصر دانستن قربانی تجاوز» را تشدید می‌کند، به تصویر می‌کشد. سارا بر اساس آنچه متر و معیار جامعه است، زن سربه‌راهی نیست. قبلاً سابقه محکومیت داشته است. در شب حادثه، مست بوده و مواد مخدر مصرف کرده است. بر اساس آنچه در دادگاه به آن اشاره می‌شود در آن شب «لباس تحریک‌کننده» به تن داشته؛ و همه این‌ها در دادگاه تبدیل به دستاویزی برای وکلای متهمان پرونده تجاوز می‌شود تا به شماتت سارا بپردازند و حتی او را مقصر این حادثه جلوه بدهند.

تا اواخر فیلم ما صحنه تجاوز سه مرد به سارا را نمی‌بینیم. تنها زخم‌های به‌جامانده بر روی صورت و بدن سارا و نفرت و انزجاری که در چشم‌هایش موج می‌زند، نشان از خشونتی است که بر او رفته است؛ اما در انتهای فیلم، ما به همراه هیئت‌منصفه‌ای که قرار است رأی را صادر کند، عریانی خشونت در شب حادثه را، نه از زبان سارا که از زبان مردی که در ابتدای فیلم، گزارش تجاوز را به پلیس داده است، می‌شنویم. مردانی که یک‌به‌یک به سارا با دستانی گرفته‌شده و دهانی بسته تجاوز می‌کنند و مردان دیگری که شاهد تجاوزند، برای متجاوزین هورا می‌کشند. سوت می‌زنند و آن‌ها را تشویق به اعمال خشونت بیشتر می‌کنند.

فیلم «متهم» با بازی درخشان جودی فاستر که جایزه اسکار را برایش به دنبال داشت، به مسئله تجاوز در جامعه آمریکا می‌پردازد. بر اساس آماری که در پایان فیلم ارائه می‌شود در سال 1988(سال ساخت فیلم) در هر 6 دقیقه یک تجاوز به عنف در آمریکا گزارش‌شده است؛ و جاناتان کاپلان با نشان دادن تلاش‌های سارا برای محکوم کردن متهمان تجاوز در دادگاه و اجرای عدالت، واکنش جامعه را در مقابل «قربانیان تجاوز» به تصویر می‌کشد. جامعه‌ای که در بسیاری از موارد نه‌تنها با قربانیان این خشونت غیرانسانی همدلی نمی‌کند بلکه انگشت اتهام را به‌سوی آن‌ها نشانه می‌رود. قصه آشنایی برای هزاران زن قربانی تجاوز در سراسر جهان که در بسیاری از موارد به دلیل واکنش‌های عمومی، حتی از گزارش آن سرباز می‌زنند.

عصیان علیه روزمرگی


«ژان دیلمن» زنی چهل‌ساله است که بعد از مرگ شوهرش با سیلوین تنها پسرش زندگی می‌کند. فیلم با سکانسی در آشپزخانه شروع می‌شود. جایی که ژان در طول روز بیشترین زمان را در آن می‌گذراند. صدای زنگ در بلند می‌شود. مردی وارد خانه می‌شود. کت، کلاه و شال‌گردنش را به ژان می‌دهد. مرد و ژان باهم به سمت اتاقی می‌روند. در اتاق بسته می‌شود. دوربین ثابت بیرون در منتظر می‌ماند. باگذشت زمان و تاریک شدن هوا ژان و مرد از اتاق خارج می‌شوند. مرد کت، کلاه و شال‌گردنش را از ژان می‌گیرد. دست در جیب کتش می‌کند و پولی را به ژان می‌دهد. با رفتن مرد، ژان به سمت ظرفی که روی میز اتاق پذیرایی است، می‌رود. در ِ ظرف را برمی‌دارد. پول را داخل آن می‌اندازد و دوباره در ظرف را می‌گذارد.

فیلم سه روز از زندگی ژان دیلمن را با جزییات تمام به تصویر می‌کشد.  ژان زنی خانه‌دار است که بعد از مرگ شوهرش از راه تن‌فروشی امرارمعاش می‌کند. مشتری‌های ژان مردانی ثابت هستند که در روز و ساعتی مشخص و از پیش تعیین‌شده به خانه او می‌آیند. زندگی ژان پُر است ازاین‌دست روزمرگی‌ها و شانتال آکرمن استادانه تمام این جزییات را در طول فیلم به تصویر می‌کشد. ژان زنی است که تسلیم سرنوشت خود شده است. سال‌هاست به تمام کلیشه‌های زنانه تن داده است. در سکانسی از فیلم وقتی سیلوین از چرایی ازدواج ژان با پدرش می‌پرسد. ژان می‌گوید بااینکه حوصله ازدواج نداشته است اما چون ازدواج اتفاقی است که در زندگی هر زن باید رخ دهد، حاضر به ازدواج با پدر سیلوین شده است. در سکانسی دیگر ژان از تسلیم‌شدگی در رابطه ی زناشویی‌اش حرف می زند. اینکه رابطه جنسی در ازدواج رابطه‌ای ساده است که باید اتفاق بیفتد.

 آکرمن در فیلم همچون تماشاچی‌ای بی‌طرف با دوربینی ثابت، زندگی یک زن خانه‌دار را به تصویر می‌کشد. آشپزی کردن، ظرف شستن، سابیدن وان حمام. خرید کردن، سیب‌زمینی پوست کندن و چرخه تکراری‌ای که هرروز برای ژان و زنانی مانند او تکرار می‌شود. اما ژان از این تکرار هرروزه خسته است. خستگی را می‌توان در چهره سرد و بی‌تفاوت ژان دید. گویی در پشت این چهره آرام، آتشفشانی مهیب پنهان‌شده است. در روز دوم غذای ژان می‌سوزد. موهایش را مثل هرروز با دقت شانه نمی‌کند. در هنگام لباس پوشیدن فراموش می‌کند یکی از دکمه‌های لباسش را ببندد و همه این‌ها برای تماشاچی‌ای که قبلاً با دقت وسواس گونه ژان در انجام کارهایش آشنا شده است، خبر از طغیان آتشفشان درون او را می‌دهد و  نهایتاً اتفاق دور از انتظار و غیرقابل‌پیش‌بینی آخر فیلم رقم می‌خورد.

در سکانس پایانی فیلم ژان را پشت میز اتاق پذیرایی می‌بینیم. ژان در یک‌سوی قاب قرارگرفته است و ظرفی که پول‌هایش را در آن می‌گذارد، در سوی دیگر. سکانسی طولانی با دوربینی ثابت بر روی چهره ژان که این بار آرامش و رضایتی عمیق در آن موج می‌زند.