‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کتاب. نمایش همه پست‌ها

شروع یک زن


وقتی به میدان هفت‌تیر رسیدم خبری از گردهمایی و تجمع نبود. اغتشاش بود. یک زن و مرد هراسان از دست پلیس‌ها فرار می‌کردند. ساعت حدود پنج بعدازظهر بود. راه‌های ورود به میدان بسته بود اما می‌خواستم هر طور شده از سد پلیس‌ها بگذرم و داخل میدان شوم و آن‌همه مرد و زن را ببینیم، فعالان زن را ببینم، زیبا و پروین و پریسا و لیلا را ببینم. ببینم چه طور صدای برابری خواهیشان را بلند می‌کنند. چه طور شعار می‌دهند: ما انسانیم اما حقوقی نداریم. منی که از سایه پلیس در هرکجای دنیا که باشد می‌ترسم. به خودم گیر داده بودم که باید بروی توی میدان... از کنار دو پلیسی که داشتند دختری را روی زمین می‌کشیدند و به سمت ماشین پلیس می‌بردند گذشتم؛ و وارد میدان شدم. انگار نامرئی شده بودم و هیچ پلیسی مرا نمی‌دید و همین شجاعتم را بیش تر می کرد و تشویق میشدم جلوتر بروم. پسر جوانی با سرو و صورت خونی از کنارم گذشت و دست خونی‌اش را تکان داد و خون از لای انگشت‌هایش شره کرد و دو قطره خون روی مانتوی طوسی‌ام افتاد...


شروع یک زن/ فریبا کلهر/ انتشارات ققنوس/ تهران 1390

یادداشت‌های روزانه یک زن مطلقه


احساس کردم از نو متولد شده‌ام. با خودم گفتم تولد واقعی همین است؛ تولد از رحم رنج و درد...اعتماد به نفسم را دوباره به دست آوردم. دیگر آن زمان که بنده ترس بودم، به سر آمده بود؛ ترس از شوهری که قدرتش را بر پایه ترس من بنا کرده بود و اگر ترس من از او نبود هیچ قدرتی نداشت.

دریافتم که دوباره نیروی لازم را برای در آغوش گرفتن خوشبختی را به دست آورده‌ام. با خودم گفتم زندگی چه وسعتی دارد و چه تجربه‌های گران بهایی جلوی روی آدم می‌گذارد و این‌که چه طور یک انسان خودش را در پیله تنگ خودش زندانی می‌کند. به این فکر کردم که گاهی چه راحت چندین سال از عمر آدم تباه می‌شود، بلکه گاهی تمام عمر آدم به خاطر یک سراب تباه می‌شود.

یادداشت‌های روزانه یک زن مطلقه/ هیفاء بیطار/ برگردان: روح اله رحیمی/ انتشارات بوتیمار

هیفاء بیطار، رمان‌نویس مشهور سوری است. بیشتر رمان‌های بیطار، رنج‌های زنی را به تصویر می‌کشد که با سرکوب جامعه مردسالار مواجه بوده است.

زنان زیر سایه ی پدرخوانده ها



نظام حقوقی ما بر پایه رعایت حقوق انسان ها در مقابل یکدیگر بنا نشده، بلکه اساس آن بر پایه ی روابط « قیم-صغیر» استوار است. در تحلیل نهایی صغیرها، زنان و کودکان هستند. هر پسربچه ای، با همه ظلمی که به او می شود، وقتی مرد شد، به یک قیم تبدیل می شود، اما دختر بچه ها با بزرگ شدن، فقط قیم و ولی شان از پدر به شوهر تغییر می کند، در نتیجه هیچ گاه به مقام قیمی نمی رسند و همواره صغیر باقی می مانند.

از دیرباز این نظام قیم گرا بر جامعه ی ما حاکم بوده است و اکنون که به قرن بیست و یکم قدم می گذاریم چرا هنوز جان سختی می کند؟ به واقع چرا و به چه علت در ایران افراد با برخورداری از حق زاده نمی شوند، بلکه سایه ی قیم هایشان پا به هستی می گذارند؟

-زنان زیر سایه پدرخوانده ها نوشته نوشین احمدی خراسانی، نشر توسعه، چاپ ششم سال1384

پی نوشت:  بیایید با با سانسور بازی کنیم!
 نهم تا پانزدهم مهرماه، هفته‌ی کتاب‌های ممنوع است. بیایید با سانسور بازی کنیم. از کتابخانه‌ی خود کتابی را که دیگر اجازه‌ی چاپ ندارد، بردارید و جمله‌ای دلخواه از آن را به اضافه‌ی نام کتاب و نویسنده یا مترجم آن برای دیگران بنویسید . این توضیح را هم زیر آن اضافه کنید تا دیگران هم در این بازی شرکت کنند.
توضیحات بیشتر در باره این طرح و ایده را در خوابگرد بخوانید.

بانوی سیاه پوش


«ماهرخ به کی شوهر کرده؟»
به ماهرخ نگاه می کنم. کنار حوض پتو می شوید. چکمه های لاستیکی سیاهی پایش کرده و پتو را لگد می کند. هرکاری می کنم نمی توانم او را در لباس عروسی مجسم کنم. لباس سفید همیشه نگرانش می کند. عادت ندارد. هیچ کداممان عادت نداریم. سفید از رنگ های زندگی مان نیست. خانه پراست از قهوه ای و طوسی. زیرشلواری عبو و مسعود طوسی پررنگ اند و لحاف و تشک و متکاهامان سرمه ای و سبز و قرمز تند. گل و بته پرده ها قهوه ای است.
عزیز هم مثل من ماهرخ را ورانداز می کند. انگار اولین بار است که او را می بیند. لابد از خودش همان سوال بی جواب همیشگی را می پرسد؛ عبو چه چیز این دختر لاغر و بی کس و کار را پسندید. از شبی که خانه عبو آمد کز کرد گوشه اتاق و زار زد. عزیز فکر می کرد دلیل دارد. عبو اما زن ندیده و گیج بود.

رازی در کوچه ها/ فریبا وفی/ نشر مرکز

رنج ِ فهمیدن


در این دو روز این اولین بار است که پدرم لبخند می زند. درست در همین موقع است که آن هیولا انگار بیدار می شود و از اعماق تاریکی ذهن بیرون می آید و می ایستد وسط گلویم. کمی صبر می کنم تا شاید رهایم کند. نمی کند. بعد در تاریکی، انگار در پناهگاهی، پناه می گیرم و چیزی را که سال ها است مثل زخمی کهنه همراهم است از او می پرسم: « برای چی سه تا بچه؟ منظورم اینه بعد از رحمت چرا بچه دار شدید؟»
سکوت می کند و بعد سیگاری دیگر آتش می زند. انگار افتاده ام در شیب تندی که تا پایان آن باید بروم. می گویم: « وقتی من به دنیا اومدم رحمت نه سالش بود. یک سال بود که فهمیده بودید اون دیگه پیشرفت نمی کنه. من واقعاً نمی دونم چرا من رو متولد کردید؟ فقط رحمت نیس که رنج می کشه. من هم هستم. نگار هم هست. می تونستیم نباشیم. من و نگار. شما ما رو وادار کردید زندگی کنیم.»
دست هایم شروع می کنند به لرزیدن. از خودم متنفر می شوم. احساس می کنم افتاده ام به جان کسی که نمی تواند از خودش دفاع کند.
می گویم: « رحمت هیچ وقت برای من عادی نشد. حتی یه لحظه. هیچ وقت نتونستم اون رو از ذهنم پاک کنم. نگار هم نتونست

پدرم سیگارش را می گذارد لب حوض و به پشت دست هایش را نگاه می کند. بعد با صدای آرامی شروع می کند به حرف زدن. آن قدر که خم می شوم تا حرف هایش را بشنوم. « وقتی دکترها گفتند رحمت عقب مونده س چندروز سرکار نرفتم. بعد رئیس ایستگاه و چند تا از کارگرها اومدند خونه دنبالم. گفتند اگه قطارها رو جابه جا کنم ذهنم مشغول میشه و کم تر به رحمت فکر می کنم. رفتم سرکار اما همه ش به اون بچه فکر می کردم. دست خودم نبود. بعد یه روز یکی از مکانیک های دیزل حرفی به من زد که آروم شدم. منظورم اینه که حالم کمی بهتر شد.»

خم می شود و برگ دیگری را از روی آب بر می دارد. صدای گنگ پرنده ای از فاصله ای دور می آید. کلاغی شاید.

-« داشت دیزل لوکوموتیو رو تعمیر می کرد. وقتی حرف می زد من تو لوکوموتیو بودم اما نمی دیدمش. فقط صداش رو می شنیدم. نشسته بود پشت دیزل و داشت اون رو تعمیر می کرد. گفت "پسرت که نمی دونه چی به چیه، نمی دونه که چه خبره. می دونه؟" گفتم: "منظورت چیه؟" گفت: " منظورم اینه قطار باری نمی دونه قطار سریع السیری هم در کاره که ده برابر اون سرعت داره، می دونه؟ اگه بدونه غصه ش می شه اما اگه ندونه چی؟"  بعد از پشت دیزل بیرون زد و اومد کنارم ایستاد. گفت: "میگن عقب مونده. اما من نمی دونم از چی عقب مونده؟ از اون سریع السیره. گفت اگه دست خودش باشه دلش می خواد به جای سریع السیر با قطار عادی یا حتی با همین باری درب و داغون بره سفر. بعد دستش زو گذاشت رو شونه م و گفت: " به ش فکر نکن. "گفت: " هیچ وقت به ش فکر نکن".»

برگرفته از کتاب سه گزارش کوتاه درباه ی نوید و نگار نوشته مصطفی مستور


یوسف آباد، خیابان سی و سوم


همه ما، برای خودمان عادات رفتاری خاصی داریم. بد یا خوب. عاداتی که دیگر بخشی از وجودمان شده است و به این راحتی ها نمی توان آنها را کنار گذاشت. حالا هرچه اطرافیانت به جانت غر بزنند که این رفتار فلان است و بهمان. مثل همین مرض لاعلاج "خواندن کتاب در تاکسی " که چند سالی است به آن دچار شده ام و تا به امروز هم علاجش را پیدا نکرده ام. به جای فحش دادن و بد و بیراه گفتن به باعث و بانی های ِ این ترافیک سنگین تهران، که دیگر نه ساعت دارد و نه روز، می توان کتابی را درست گرفت و بی خیال از بوق های ممتدی که انگار از عادات رفتاری بسیاری از رانندگان شده است و حتی اگر خیابان کیپ تا کیپ هم بسته باشد باز این بوق زدن ها به جای خود باقی است، بنشینی و خود را غرق کنی در دنیای خیالی ای که نویسنده مهمان کرده است تو را به آن. البته هر کتابی را نمی توان در تاکسی خواند. مطمئنن شولوخوف " دن آرام" اش را برای خواندن در تاکسی ننوشته است یا داستایفسکی "برادران کارامازوف" اش را. اما می توان، با خیال راحت همین کتاب " یوسف آباد، خیابان سی و سوم" سینا دادخواه را در ترافیک سنگین بلوارکشاورز تا میدان هفت تیر به دست بگیری و هی بخوانی و باز بخوانی تا ببینی بالاخره قصه " استاد حامد نجات" با " ندا" و " لیلای جاهد اش" به کجا می رسد...مسافر کنار دستی ات هم هی سرک بکشد تا بلکه شریک شود در این لذت سرصبحی ات یا شایدم خانم کناردستی ات مثل امروز صبح رو ترش کند و این مرض لاعلاجت را به رخت بکشد که: ماشین جای کتاب خواندن نیست، برای چشمهایت مضر است. و تو سرصبحی لبخند بزنی از آنهمه سرخوشی که کتاب برایت داشته است و بگوئی: دیگر عادت کرده ام... عادت است دیگر خانم جان به این سادگی ها دست از سرآدم بر نمی دارد.

پی نوشت: " یوسف آباد خیابان سی و سوم" اولین کتاب سینا دادخواه، نویسنده بیست و پنج ساله ای ست که نشر چشمه از سری کتاب های قفسه آبی اش در پائیز به چاپ رسانده است.

پی نوشت دو: راستی جناب دادخواه می دانی چه عنوان محشری انتخاب کرده ای برای قصه ات و میدانی چه قدر وسوسه می شوی برای خواندن کتابی که عنوانش " یوسف آباد، خیابان سی و سوم" است.