‏نمایش پست‌ها با برچسب دلنوشت- فارل-اجتماعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دلنوشت- فارل-اجتماعی. نمایش همه پست‌ها

طوفان


عکس قفسه‌های خالی فروشگاه‌های شهر رو فرستاده و زیرش نوشته The hurricane is comingبا دو تا علامت تعجب که زیرش گذاشته. براش می‌نویسم مراقب خودت باش عزیزم. یه دقیقه بعدش مینویسه:Ok. Thank you با یه آیکون لبخندی که آخرش گذاشته. باورم نمیشه کسی که داره مینویسه همون دختر کوچولوی چهار پنج ساله‌ای باشه که یه وقت‌هایی بعدازظهرها می‌رفتم دنبالش مهدکودک و باهم میومدیم خونه.

دل تو دلم نیست. گفتند طوفان قراره به بزرگی طوفان کاترینای سال 2005 باشه و زندگی میلیون ها نفر رو تحت تاثیر قرار بده. خبرگزاری ها نوشتند: طوفان سهمگین هاروی به ایالت تگزاس آمریکا رسید.

به شکوفه میگم مثل زمان جنگ به شیشه هاتون از این چسب های پهن بچسبونید یه وقت شیشه ها نریزه رو سر و صورت بچه ها و خودتون. میخنده و میگه جنگ نیست که خواهر من یه طوفان ساده ست میاد و میره. تازه گفتند اگر سقف خونتون رو باد برد نترسید و خونسردی خودتون رو حفظ کنید. فکر کن سقف خونه ات رو باد ببره و تو خونسرد رفتنش رو نگاه کنی. بعد از پشت صفحه مانیتور شکلک در میارهو میگه دیروقته برو بخواب اتفاقی نمی افته.

استیصال


در آینده ای نه چندان دور، حتما فیلم هایی ساخته خواهند شد با سناریوهایی جذاب، سناریوهایی جشنواره پسند. جایزه ببر. مادری مستاصل که می داند انعکاس صدای ضجه هایش در پس کوه های بلندی که محاصره اش کرده اند گم خواهد شد و نا امید از دنیایی که گوش هایش انگار پر است از شنیدن این همه صدای ناله و ضجه که از گوشه گوشه آن شنیده می شود، برای آخرین بار جگرگوشه اش را به سینه می فشارد. برای آخرین بار می بوسدش. بو می کشدش. بعد با قدم هایی لرزان  مردد میان رفتن و ماندن به سمت پرتگاه قدم بر می دارد. زن شاید چشم هایش را ببندد تا نگاهش به نگاه کودک که خود را به سینه امن مادر فشرده است، نیفتد... بعد شاید در یک لحظه که می دانم هیچ بازیگر و کارگردانی نخواهند توانست عظمت دردش را، عذابش را، زجرش را در قاب تصویر بگنجاند، تصمیم مادرانه اش را می گیرد.

کودک به پائین پرتگاه پرت می شود. صدای ضجه زنی از دور در کوهستان مدام منعکس می شود و... کات!

ما همه مجرمیم سردار!



نشسته ام و گزارش دستگیری دختر و پسرهایی که روی پشت بام خانه هایشان، با آهنگ فارل رقصیده اند و شادی کرده اند را می بینم. چند دختر و پسر پشت به دوربین دارند اظهار ندامت و پشیمانی می کنند. قصه آشنایی که چندین سال است به اشکال مختلف تکرار می شود و تکرار میشود. آدم هایی که دستگیر می شوند و بعد اظهار پشیمانی  می کنند.

 "گول خورده ام. پول گرفته ام، فریبم داده اند" .

 فکر میکنی از بس گسترده است مصادیق جرم در این کشور که همه مان یک مجرم بالقوه درونمان داریم که خیلی راحت می تواند به بالفعل تبدیل شود.

بعد از اظهار پشیمانی دخترها و پسرهای جوان، مجری برنامه، به سراغ سردار ساجدی نیا می رود. سردار هم می گوید که دو ساعته مجرمین را شناسایی کرده ایم و شش ساعته هم بازداشت. و اینکه نیروی انتظامی هنجارشکنی ها را تحمل نمی کند و در کوتاه ترین زمان ممکن با مصادیق و عاملان آن برخورد می کند!

و تو پیش خودت می گویی:

 سردار هنجار شکن یعنی دزد گوشی ای که بدون آنکه نگران شناسایی دو ساعته و دستگیری خود باشد، سر پس آوردن یا نیاوردن آن با نیروی انتظامی مملکت چانه میزند و بعد "با حاشیه امنیتی که خوب می داند دارد" تا خود صبح با گوشی روشن صحبت می کند و آب از آب هم تکان نمی خورد.

سردار هنجار شکن یعنی اون آقای مریضی که می گوید"تجاوز به زن حق مرد است چون طبیعت و ذاتش اینگونه است" و بعد تهدید به تجاوزش در سایت های خبری با مجوز کشور منتشر میشود و آب از آب هم تکان نمی خورد. نه کسی دستگیر می شود و نه کسی اظهار پشیمانی می کند.

سردار هنجار شکن، کسی است که بی کاری، فقر، تجاوز دزدی و فساد را در کشور گسترش داده است.


اما سردار من هم شاکی ام. از این دختر و پسرهای دستگیر شده شکایت دارم. شاکی ام چون تصویر دروغی را از ما جوان های ایرانی به دنیا نشان داده اند. تصویر دختر و پسرهای آزادی که آزادانه بالای پشت بام های خانه هایشان می رقصند و شادی می کنند. راست می گویی سردار! نسل من سال هاست که شادی و شادی کردن را فراموش کرده است و نمیدانم چرا عده ای اصرار دارند که به دنیا بگویند این تصویر سیاهی که هرروز از ایران می بینید دروغ است و هنوز هم زیر پوست شهر و زیر آسمان همین شهر می شود گاهی خندید. گاهی رقصید و گاهی شادی کرد.