‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

پایان رنج ها



بافنده ای 
تمام عمر
ترنج و ابریشم می بافت
گل می بافت
اما وقتی مرد
نه فرشی داشت
و نه کسی 
که گلی بر گورش بگذارد

شیرکو بی کس



جوشانده ي گياهي



همين حالا به يادت افتادم
سرم را بلند كردم و
خانه خالي بود

بيماري نادري ست
اين كه نگاهت
به هر چه بيفتد
دلت براي كسي تنگ شود

دارويي مي خواهد
جوشانده اي از گياهي زرد
كه در گلو سبز مي شود
و در دل ريشه مي زند

قل قل مي زند چشم هام
مي جوشد اشك


چند ورقه مه- رضا جمالي حاجياني


آتش جان


آتشی است
در دلم که هیچ کس را 
جرات گذشتن از آن نیست

نترس ابراهیم من!
بگذر، آتشی که تو از آن بگذری
سرد می شود...

- نسترن وثوقی- 

بی نام



جدایی زمان نیست، راه نیست
جدایی پلی ست بین ما
نازکتر از مو، برنده تر از خنجر
حتی وقتی زانو به زانو تنگ هم نشسته ایم


- ناظم حکمت- برگردان: پرستو ارستو

غزل محض


این واژگان هرآن چه که دارند می دهند
تا شعرها مرا به تو پیوند میدهند
 حتی برای کشتنم این دشمنان هنوز
 تنها مرا به جان تو  سوگند می دهند
با این گدازه ها چه کنم؟ دردهای من
بوی گدازه های دماوند می دهند!
از مادرت بپرس که در وادی شما
یک قلب واژگون شده را! چند می دهند
دیوانگی مجال غریبی است!عشق من!
زنجیرها مرا مدام پند می دهند...


              -مهتاب بازوند-

عاشقانه


کوتاه بودی
هایکویی که لبخند می شود روی لب
و طعمش 
روز آدم را شیرین می کند
زندگی 
اما
طولانی است!

مرضیه احرامی

آبستن دوران


هر روز که هم آغوش دلواپسی باشی و هم‌بستر اندوه،
 آبستنِ غم هم می‌شوی!
غم خودش بزرگ می‌شود و قد می‌کشد
بی هیچ خَرجی!
هر روز اگر یک جایش بلنگد،
-این زندگی دست‌و‌پاشکسته را می‌گویم-
غم هوایش را دارد،
حواله‌اش بدهی به آن،
خودش راست‌وریس می‌کند همه چیز را
 ویادت می‌آورد که همیشه یک چیزی کم است،
کمبود چشمه‌ی شوری می‌شود
که از چشم‌هایت به بیرون میجوشد،بلعیدی‌اش؟
حالا غم سِقط شد،
اما،
فردا باز هم آبستنت می‌کند،
این زندگی بی پیر را می‌گویم

                            -نیلوفر انسان-

صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود


شب که می آید و می کوبد پشت در را
به خودم می گویم
اگر از خواب شب یلدا ما برخیزیم
اگراز خواب بلند یلدا، برخیزیم 
ما همین فردا
کاری خواهیم کرد
کارستان

                           -خسرو گلسرخی-

الله اکبر


خدا بزرگ است
به وسعت تمام پشت بام‌های این شهر


آزادی نام میدانی در قاهره است
آزادی نام میدانی در صنعاست
آزادی نام میدانی در تهران
آزادی
نام میدانی است

گوش ما پر است از دروغ
گوش ما دیگر بدهکار این حرف‌ها نیست
ما آزادی را طلبکاریم

از داد تا بیداد
فاصله تنها یک هجاست
که در گلو می‌شکند

نزدیک سیبی که قورت داده‌ام
گیر کرده است
درست همین جا
که می‌خواهم آب دهانم را فرو بدهم
یک
فریاد کوچک

                -گلاله هنری-


 به یاد عاشورای هشتاد و هشت و همه آنها که آن روز بودند و امروز دیگر نیستند.

طعم گس سیگار


مرده شوی سیگار برگ و ادکلن چند صد هزار تومانی!
دلم برای بوی تنت تنگ شده است
فکر میکنی چند ساعت دیگر از زیستن باقی مانده
تا من دوباره بوی تو را پیدا کنم
و تو دوباره عشق من را؟

هیچ چیز در این دنیا گم نمی شود که روزی پیدا شده باشد

حالا لبانت را جفت سیگار می کنی و با هر پک به خاطر می آوری
که چیزهای
بسیاری ست که نباید به خاطر بیاوری!
اما نه طعم گس سیگار
و نه هرزه گی های روزمره
هیچ کدام
حافظه ی لبانت را زایل نمی کند.

                                          - هنگامه هویدا-

به تو سلام می کنم


به تو سلام می کنم
کنار تو می نشینم
و در خلوت ِ تو
شهر ِ بزرگ من بنا می شود!

                                       - احمد شاملو-

نگاه تو!


نـگاهـت چه رنج عظیمی است
وقتی به یادم می آورد
که چه چیزهای فراوانی را
هنوز به تو نگفته ام!

                            - آنتوان دوسنت اگزوپری-

فیلم کوتاهی درباره ی دیگران




زن و مرد ناشناسی بودیم
در دو پلان متفاوت فیلمی از کیشلوفسکی
ساعت ها
درباره ی بالا رفتن من از پله های تاریک
پائین آمدن تو از پله های مترو
می توان حرف زد
نوشت
بی آن که چیزی
در داستان فیلم روشن شود.

 -- سارا محمدی اردهالی-- مجموعه شعر برای سنگ ها
--تصویر نمایی از فیلم آبی کیشلوفسکی

هیچگاه


نمی گوید دوستت دارم
اما
آفتاب ِ نگاهش
راه را روشن می کند
و با دل شوره ای
لرزان می پرسد:
چه دیر آمده ای؟

                    بهمن کاظمی- دفتر شعر تجلی احساس

یادی از شاملو



دسته ی کاغذ
بر میز
در نخستین نگاه آفتاب

کتابی مبهم
 و سیگاری خاکستر شده کنار فنجان چای ِ از یاد رفته
بحثی ممنوع در ذهن


دوم مرداد، دوازدهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو؛ یاد و خاطره اش گرامی



گم شده


دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی درمه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف
آنچه به جا می ماند
رد پائی است
و خاطره ای که هر از گاه پس میزند
مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را

                      - عباس صفاری- کبریت خیس

خبری نیست!


عزیزترینم
شهر همچنان در امن و امان است
از مرگ و قحطی و تهمت و دیوانگی
خبری نیست
از دزد و روسپی
از شغال و مار و افعی و عقرب
امــا دروغ چرا؟
حالم بد است
هرچند لحظه سرم سوت می کشد
دیگر به سکوت هیچ دیواری اعتماد ندارم
دکتر خیال می کند  این تهوع
از پوچی است
تجویز کرده تمام پرده های خانه را بسوزانم
و با پلک های باز بخوابم

مِن بَعد
از ترس اشباح این شب بی سپیده
بگو چگونه نلرزم؟

عزیزترینم
حالا برو برای خودت بخواب
و ستاره سوا کن
و چند لحظه بعد
در انتهای نامه
صدای گریه می آید.

                       -رویا زرین-

تنها اگر دمی...


تنها
اگر دمی
کوتاه آیم از تکرار ِ این پیش پا افتاده ترین سخن که " دوستت می دارم"
چون تندیسی بی ثبات بر پایه های ماسه
به خاک در می غلتی
و پیش از آن که لطمه ی درد، درهم ات شکند
به سکوت
می پیوندی.
پس، از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟
تعویذِ ناگزیر تداوم تو
تنها
تکرار ِ " دوستت می دارم" است؟
با این همه
بغضم اگر بترکد...-
نه
پر ِ کاهی حتی بر آب نخواهد رفت!
می دانم!

                                    احمد شاملو

منصوره اشرافی در وبلاگ خود به صورت الکترونیکی کتاب " معشوق بی صدا"یش را که به گفته او رویکرد جامعه شناختی ست بر عاشقانه های شاملو  منتشر کرده است. کاری به خود کتاب و نگاه نویسنده آن به روابط عاشقانه یک زن و مرد ندارم. اما این نگاه جامعه شناختی به اشعار شاملو من را به یاد مصاحبه آیدا با روزنامه اعتماد که به مناسبت یازدهمین سالگرد درگذشت شاملو تهیه شده بود انداخت. آیدایی که سخنانش با وجود گذشت بیش از ده سال همچنان رنگ و بویی عاشقانه دارد: ( در کتاب منصوره اشراقی هم تکه هایی از این مصاحبه- البته گزینش شده آن طور که نویسنده صلاح دانسته- نقل شده است.)

قسمت هایی از مصاحبه آیدا شاملو با روزنامه اعتماد:

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود/ انسان با نخستین درد/ - در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد- / من با نخستین نگاهً تو آغاز شدم.» عاشقانه یی به نام «آیدا در آینه». نخستین باری که شاملو این شعر را برایتان خواند به یاد می آورید؟

آیدا: امکان دارد به یاد نداشته باشم؟ «آیدا در آینه» را که نوشت در خانه خیابان ویلا با مادر و خواهرهایش زندگی می کرد. یک روز 11 صبح رفتم خانه شان، خودش خانه نبود. رفتم به اتاقش. تختش گوشه اتاق بود و کنار آن میزی گذاشته بود. روی تخت نشستم و آیدا در آینه را روی دیوار دیدم، با خطی زیبا، با مداد و بدون قلم خوردگی، مرتب روی گچ دیوار سپید نوشته شده بود. حیران شده بودم. ناگهان آمد تو دید دارم شعرش را می خوانم 
   .
- واکنش شاملو در آن لحظه چه بود؟ آیدا با حرارت به این سوال پاسخ می دهد:  

گفت دیشب یکهو بیدار شدم و خواستم شعر بنویسم کاغذ دم دستم نبود روی دیوار نوشتم .

-بعد از آن روز هیچ وقت به آن خانه رفته اید؟ آیا آن شعر هنوز هم روی دیوار است؟

بعد از آنکه ازدواج کردیم و مادرشان هم از آنجا رفتند، دیگر توی آن خانه نرفته ام. فقط از جلوش رد شده ام. از سرنوشت آن دیوار هم خبری ندارم. اما افسوس می خورم که چرا آن تکه از گچ دیوار را برنداشتم. می شد دیوار را با کاه گلش کند و جایش را به سادگی پر کرد. اتفاق عجیبی بود که هنوز ذهنم را درگیر می کند. کل ماجرای «آیدا در آینه» غریب بود. اول از من خواست بخوانم اما خودش با آن صدای بی نظیرش برایم خواند؛ لبانت به ظرافت شعر... چاپ که شد یک کلمه هم از شعر عوض نشد. بعد، از من می پرسند شاملو را چگونه دوست داشتی.

- شاملو را چگونه دوست داشتید؟،

(می خندد) او اصلاً به آدم فرصت نمی داد. فرصت نفس کشیدن... 40 سال زندگی در فضایی معلق. پاهایم در تمام مدت زندگی با او روی زمین نبود. مدام در میدان مغناطیسی جاذبه او به این سو و آن سو کشیده می شدم. پس از رفتنش یکهو خودم را روی زمین یافتم، رهاشده؛ تجربه یی نو، زندگی جدید و سخت بدون شاملو.

از او می خواهم از نخستین گفت وگوی خود با شاملو بگوید: هنوز هم به آن بالکن فکر می کنید؟ بالکنی که به حیاط خانه شاملو مشرف بود؟


دو سه ماه اول فقط همدیگر را نگاه می کردیم. روزی در حیاط خانه بود و من در بالکن.آمد جلو پرسید؛ «اسمت آیداست؟» هیچ وقت یادم نمی رود. یک لحظه حس کردم آنچنان دارد به سمت دلم هجوم می آورد که فکر کردم دارم از پشت می افتم.
- 
 جواب شما چه بود؟

شوکه شدم. کمی خودم را گرفتم و گفتم «شاید،». دوست نداشتم حرفی رد و بدل شود. مشتاق آن لحظه های خاموشً آکنده از حس بودم.

-          مصاحبه کامل را از اینجا بخوانید.


سـکـوت



دستم به قلم نمی رود
کلماتم کناره گرفته اند 
و سکوت...
سایه اش سنگین است
و خلوتی که گاه یادم می رود خانه ی خود ِ من است
 نباید کسی بفهمد
 دل و دست ِ این خسته ی خراب 
 از خواب ِ زندگی می لرزد 
 باید تظاهر کنم حالم خوب است 
راحت ام، راضی ام، رها ... 
راهی نیست
 مجبورم!
 باید به اعتماد ِ آسوده ی سایه به آفتاب بر گردم.
                                                                سید علی صالحی

دل تنگی



مـوجود ِ بی آزاری هستم
کـار مـی کـنم
قـصه مـی خوانم
شـعر مـی نویسم
و گـاهی دلم که بـرایت تنگ مـی شود
تـمام خـیابان ها را
بـا یـادت پـیاده مـی روم!

                                              - مرضیه احرامی-