‏نمایش پست‌ها با برچسب دلنوشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دلنوشت. نمایش همه پست‌ها

کارخونه متروک



یه کارخونه متروک پشت شرکت هست که از پنجره اتاقم میتونم ببینمش. شیشه‌های شکسته‌اش رو. اسباب و اثاثیه‌هایی که هرکدوم گوشه‌ای افتادند. درست مثل فیلما. چند وقت پیش یه گروه فیلمبرداری که لابد دنبال یه لوکیشن خیلی هنری می‌گشتند اومدند و وسایلشون رو ریختند تو کارخونه. از پنجره اتاق رفت‌وآمدهای آدم‌ها رو میدیدم.کارخونه شلوغ شده بود. پر اسباب و اثاثیه‌های رنگی رنگی.. دیروز دیدم که دارند وسایلشون رو جمع می‌کنند. هرچی وسیله بود رو با دقت جمع کردند و ریختند پشت ماشین هاشون و رفتند.

امروز که پنجره رو باز کردم دوباره چشمم افتاد بهش. به شیشه‌های شکسته‌اش. به اسباب و اثاثیه خاک خورده‌ای که هر گوشه‌ای پخش و پلا افتادند تا شاید دوباره یه گروه فیلمبرداری از راه برسه و برای چند روز سر و شکل دیگه ای بگیره. پر رنگ و زندگی. 

...


یکی از تغییرات مهمی که این روزها در زندگی‌ام خودخواسته پیش اومده، کم‌رنگ شدن در دنیای مجازی است. دیگه مثل گذشته هرروز به صفحاتی که در دنیای مجازی زمانی برای خودم ساخته بودم و برام مهم بودند سر نمی‌زنم. هرچند وقت یک‌بار نگاهی بهشون میندازم. صفحه‌ها رو بالا و پایین می‌کنم و بعد دوباره می‌خزم در زندگی واقعی که این روزها برایم سر و شکل تازه‌ای پیدا کرده. از اخبار جا میمونم. کلی از آیدی های فیک و دوست‌های فیک تر رو آنفرند کرده‌ام. بسیاری از کانال‌ها و گروه‌های تلگرامی رو ترک کرده‌ام.

این روزها با وسواس مدام دایره آدم‌های دور و اطرافم را محدود و محدودتر می‌کنم. این روزها بیشتر کار می‌کنم. بیشتر می‌نویسم. بیشتر ترجمه می‌کنم. بیشتر می خونم و از همه مهم‌تر بیشتر فیلم می‌بینم و همین رو آوردن به زندگی واقعی و آدم‌های واقعی حالم رو بهتر کرده.

بهاریه


روز یکشنبه نیمه تعطیل و به قول معروف تق و لق اومدم شرکت تا سری به اوضاع بزنم. کلی ایمیل و کلی کار عقب افتاده در همین یک هفته تعطیلی. پنجره اتاق رو باز می‌کنم و به‌روزهایی که در این شرکت گذشت فکر می‌کنم. به آدم‌هایی که رفتند و به همکارای جدیدی که جایگزین قبلی‌ها شدند. به‌روزی که برای گسترش شرکت مجبور شدیم مکانش رو تغییر بدیم. به‌روز آخری که در اون شرکت گذشت و چه سخت بود دل کندن از همون شرکت نقلی که هشت سال سخت اما خاطره‌انگیز رو درش گذرونده بودیم. به شش صبح بیدار شدن‌ها و به خشت‌خشتی که برای باقی موندن این شرکت روی هم گذاشته شد تا امروز برسه به دهمین بهار بودنش.

یکی از عادت‌های کاری که از روز اول تا امروز داشتم نوشتن روزانه‌ی تک‌تک اتفاق‌ها و ماجراها در تقویم همون سال بوده. تماس با خانم فلانی از شرکت... شماره آقای فلانی و... 9 دفتر در کمد اتاق جا خوش کرده‌اند و امروز دهمین دفتر کاری رو روی میز باز کردم و در صفحه یکشنبه ششم فروردینش نوشتم «اولین روز کاری سال نود و شش». باورم نمیشه ده سال از اولین روزی که ایده تاسیس این شرکت گذاشته شد گذشته باشه و یک دهه از زندگی‌ام رو اینجا و پشت این میز گذرونده باشم. دخترک کم سن و سال و بی‌تجربه اون سال‌ها حالا برای خودش زنی سی و شش ساله شده با کوله باری از خاطرات خوب و بدی که اسمش رو تجربه و سابقه کاری گذاشته‌اند. خاطراتی که در برگ برگ این دفترها میشه رد و نشونه ای ازشون پیدا کرد.

دلتنگی

کارتن‌های وسایل گوشه اتاق روی‌هم تلنبار شده‌اند. از پنجره اتاق به صبح بارانی و برفی روزهای آخر سال نگاه می‌کنی. همیشه با خودت می‌گفتی بهترین بخش این خانه همین منظره و همین پنجره است که تغییر فصل‌ها را می‌توانی از درختانی که یک روز سبز سبزند و یک روز زرد و نارنجی‌اند‌ ببینی و در آن غرق شوی. عکس‌ها را یک به یک از دیوار اتاق برمی‌داری و درون کارتن می‌گذاری. میخ‌هایی که روی دیوار اتاق جا خوش کرده‌اند. صدای شر شر باران پشت پنجره و خاطره‌هایی که مثل سکانس‌های یک فیلم از جلوی چشمانت می‌گذرند. صدای مامان را می‌شنوی که می‌پرسد تمام این فیلم‌ها و کتاب‌ها را می‌خواهی با خودت ببری؟ دهان باز می‌کنی که بگویی این‌ها تمام دل‌خوشی سال‌های گذشته‌ام هستند. اما سکوت می‌کنی. انگار می‌خواهد رد و نشانه‌ای از تو را برای همیشه در این خانه برای خودش نگه دارد. کتاب‌ها را ورق می‌زنی. کتاب‌هایی که هدیه گرفته‌ای و دستخط آشنایی دور در صفحه اول آن، جا خوش کرده است. تاریخ‌ها و امضاهایی که نشانه‌ای از خاطراتی در گذشته دارند. کتاب‌ها و فیلم‌ها را درون کارتن می‌چینی.  به سال جدیدی که پیش رو داری فکر می‌کنی. سال‌هاست با دل کندن و از دست دادن خو گرفته‌ای و میدانی این روزهای دل‌تنگی را نیز پشت سر خواهی گذاشت. 

مهاجرت


شاید به جرات بتونم بگم مهاجرت خواهرم و بچه هاش از ایران و رفتن به آمریکا غم‌انگیزترین اتفاق زندگیم بوده. هیچ‌وقت روزی که رفتم فرودگاه و از پشت شیشه به نشونه خداحافظی براشون دست تکون دادم و اونها رو به کشوری که فرسنگ‌ها از این خاک فاصله داره بدرقه کردم رو یادم نمیره. انگار ته دلم چیزی شکست و فروریخت. اما از طرف دیگه برای پرنیان و پرهام که قرار بود در کشور دیگه ای بزرگ بشند که تجربیات بد دوران کودکی ما رو نداشته باشند خوشحال بودم. اینکه قرار نیست در کشوری بزرگ بشند که مدام از تریبون‌های رسمی‌اش مرگ بر این و مرگ بر اون گفته بشه. کشوری که مدام در حال خط کشیدن بین آدم‌هاست. رنگ و نژاد و مذهب در این کشور اونقدری پررنگ که آدما رو به شهروندهای درجه یک و درجه دو تقسیم می کنه و ... هزار تا دلیل دیگه.

امروز که تو خبرها خوندم ترامپ قراره دستوری رو امضا کنه که طبق اون ورود مهاجرها و پناهنده‌ها از کشورهایی نظیر ایران تا اطلاع ثانوی ممنوع بشه، چون شهروندهای این کشور رو تهدیدی برای امنیت آمریکا میدونه؛ همش به پرنیان و پرهام فکر می‌کنم. این‌که شاید قراره از این به بعد از تریبون‌های رسمی کشوری که زندگی می‌کنند به خاطر مهاجر بودن و شهروند یه کشور جهان سوم بودن تحقیر بشند. کشوری که رئیس جمهور منتخبش حتی حرف از دیوارکشی بین مرزها هم زده. امروز هم ته دلم انگار چیزی شکست و دوباره فروریخت.

دژاوو


وسط تابستون بود و جلوی در شرکت، تا چشم کار می‌کرد برف روی زمین نشسته بود.

از خواب پریدم و تا صبح چشم دوختم به سقف اتاق. صبح به بچه‌های شرکت گفتم خواب بدی برای شرکت دیدم. اتفاق بدی میفته. بچه‌ها گفتند نه ایشالله که چیزی نیست. به هفته نکشید که مهندس رحمانی ناغافل مُرد و شرکت در بهت فرو رفت. مگه میشه این‌طور یک‌دفعه‌ای و بی‌خبر؟... برای من اما بی‌خبر و ناغافل نبود. برف تابستون تو خواب برای من نشونه یه اتفاق بد در عالم بیرونی بوده.

نمیدونم به رویای صادقه اعتقاد دارید یا نه؟ من رویای صادقه زیاد دیدم و زیاد میبینم. ذهنم یه وقت‌هایی انگار مدام بهم آلارم میده و یه سری علائم و نشونه از اتفاق‌هایی که قرارِ بیفته رو به صورت خواب می‌بینم. انگار می خواد بگه هی فلانی آماده باش.


 حالا یکی دو روزه دوباره با حال بد و دیدن خواب‌هایی که نشونه خوبی نیست صبح‌ها بیدار میشم. خیره به سقف اتاق میمونم. نفس عمیق می‌کشم و آرزو می‌کنم کاش ذهن آدم یه دکمه آف داشت و زمان‌هایی که دلت می‌خواست می تونستی برای فرار از این اضطراب و دلشوره مداوم خاموشش کنی و از کار بندازی اش. 

ناکجا...


 اهل جنگیدن نیستم. نمیدونم شاید هم تمام توان جنگیدنم رو در گذشته‌ای که سن و سال زیادی هم نداشتم گذاشتم و امروز دیگه حوصله‌ی جنگیدن برای زندگی خودم رو ندارم. به قول نیلوفر وارونگی از وقتی یادم میاد مسئول کسی یا چیزی بودم. این‌که وقتی احساس می‌کنم کنترل زندگیم رو دارم از دست میدم یا برای کنترل شرایط نیاز دارم وقت و انرژی بیشتری بذارم به جای جنگیدن ترجیح میدم دست هام رو به نشانه تسلیم بالا ببرم و یه جوری بی سر و صدا میدون جنگ رو ترک کنم. و به قول معروف برم در افق‌های دور گم بشم.

این روزا دوباره همون احساس یأس و استیصال رو دارم و دوباره وسوسه رفتن و دل کندن از این خاک تمام فکر و ذهنم رو به خودش مشغول کرده. دلم می خواد برم یه جای دور . یه جایی که هیچ تعلق خاطری بهش نداشته باشم. با هیچ ساختمون و هیچ سینما و هیچ سالن تئاتری‌اش خاطره نداشته باشم. جای جای شهرش برام غریبه و  ناآشنا باشه و بتونم پشت میز کافه‌ای در گوشه‌ای از شهر بشینم و به غریبه‌هایی که با شتاب از جلوم رد میشند بی تفاوت نگاه کنم و پشت سر بگذارمشون.

وارونگی


 جشنواره فیلم فجر پارسال بود که وارونگی رو دیدم. وقتی فیلم تموم شد برای چند دقیقه زل زده بودم به پرده سینما. چه خوب می‌فهمیدم حال نیلوفر قصه وارونگی بهنام بهزادی رو. در جوامع سنتی و مردسالاری مثل ایران یه سبک مشخص و دیکته شده برای زندگی زن‌ها وجود داره. اینکه بعد یه سنی ازدواج کنی، بچه‌دار بشی. حضور یک مرد و بچه در زندگی زن از نگاه خیلی‌ها یعنی ریشه‌های یک زن؛ یعنی هویتی که زن با بودن اونها تعریف میشه. در نگاه بسیاری از افراد این جامعه مهم نیست تو در این جامعه مردسالار با کلی مشکل و بدبختی تونستی برای خودت کسب و کاری راه بندازی. یا مثلا در بخش صنعت کشور که کاملا در انحصار مردهاست تونستی خودت رو به سطح و جایگاه دلخواهت برسونی. جایگاهی که بابتش هزینه‌های زیادی هم دادی. هویت و سرمایه اجتماعی که در خارج از اون چارچوب پذیرفته شده خونه برای خودت دست و پا کردی هم همچین آش دهن سوزی نیست. تو چند ساله گذشته و بالا گرفتن بحث‌های مربوط به مهاجرت و وقتی اطرافیانم با مقاومت من برای رفتن روبرو می‌شدند، در جواب این سوال که من همه کار و زندگی‌ام اینجاست کجا برم؟ با یه جمله کلیشه‌ای روبرو می‌شدم: کدوم زندگی؟

بله اگر زنی باشی که سبک زندگی متفاوتی رو برای خودت انتخاب کرده باشی و به چهارچوب‌های مرسوم جامعه تن نداده باشی، حکم درخت بی‌ریشه‌ای رو داری که خیلی راحت میشه از یه خاک برت داشت و تو یه خاک دیگه کاشت. جایی از فیلم نیلوفر وارونگی از برادرش می پرسه چرا فکر می‌کنی می تونی من رو  از یه جا برداری و بذاری جای دیگه؟ سوالی که این روزها زیاد از خودم و اطرافیانم می‌پرسم.

تلاش مذبوحانه برای زنده ماندن


قبل‌ترها  راحت‌تر می‌نوشتم. شاید برای اینکه بیشتر بین مردم بودم. توی مترو. توی اتوبوس. وقت راه رفتن در خیابان‌های پرتردد شهر. اما این روزها هی فاصله‌ام با آدم‌های اطرافم بیشتر و بیشتر می‌شود. به خانم مشاور گفتم یکی از دلایل استفاده از وسیله شخصی‌ام این است که بین آدم‌های غریبه در یک اتاقک تنگ احساس خفگی می‌کنم. خانم مشاور هی دنبال رد پیدای چرایی این احساس خفگی و میل به تنها ماندنم در کودکی‌ می‌گردد. و مثل کاشفی که به کشف بزرگی رسیده باشد بعد از شنیدن خاطراتی از گذشته‌ام می‌گوید همین است.دقیقن به همین دلیل است. اما من در دلم می‌خندم که حال امروزم ربطی به گذشته ایی به این دوری ندارد. از این تلاش مذبوحانه برای زندگی کردن خسته‌ام و دیواری که دور خودم کشیده‌ام این روزها قطورتر از قبل شده است.

رویا


یک سال و نیم پیش که شروع کردم به سفالگری اصلا فکرش رو هم نمی‌کردم یه زمانی بیاد که انقدر لحظاتم باهاش پیوند بخوره. اینکه یه گوشه‌ای دور از همه بدون اینکه احساس خستگی کنی بشینی و ساعت‌ها وقت بذاری برای درست کردن یه کار. جادوی عجیبی داره کار با گِل. ورز دادنش. شکل دادن و عمل آوردنش اون طوری که خودت دوست داری. بدون هیج محدودیت و قاعده و قانونی. انگار همه چی فقط و فقط برمی گرده به خواست و اراده‌ی تو. و اونچیزی که اهمیت داره حس خوشایندی که بعد از تموم کردن یه کار داری. اینکه قدرت خلق کردن پیدا کردی.


این روزا حتی میدونم که قراره دوران بازنشستگی‌ام رو چطوری بگذرونم. زنی رو می‌بینم با موهای سفید و عینکی به چشم که تو کارگاهی که یه گوشه‌ای دور واسه خودش راه انداخته؛ آروم آروم و درحالی که ترانه‌ای رو زیر لب زمزمه می کنه ظرف‌های سفالی می سازه.

توهم


به نظرم بزرگترین ظلمی که سینما درحق آدم ها داشته «تصویر غیرواقعی» ای بوده که از عشق و دوست داشتن نشون میده. دوست داشتن هایی که انگار حد و مرزی ندارند. آدم هایی که بی بهونه دوست می دارند و عشق می ورزند. عشق هایی که انگار هیچ وقت بوی کهنگی نمی گیرند و همیشه تازه اند به تازگی همون روزهای اول... 

...


یکی از خصوصیات اخلاقی که تقریبا اکثر آدم هایی که من رو از نزدیک میشناسند به هم نسبت میدند این که «تو آدم مهربونی هستی». یادمه یکی از دوستان که احتمالا این متن رو می خونه بهم گفت می دونی بدترین خصوصیت اخلاقی تو چیه؟ وقتی گفتم نه. گفت تو زیادی مهربونی و این اصلا خوب نیست.! مهربونی شاید از نظر خیلی ها یک خصوصیت اخلاقی مثبت باشه. اما برای من نیست. مهربونی یعنی این که تو آدم باگذشتی هستی. یعنی اینکه بیشتر از این که نگران خودت باشی نگران اطرافیانت هستی. یعنی تبدیل میشی به یه آدم با یه لبخند همیشگی رو لبش که مراقب هست تا دیگران رو آزارده نکنه. مهربونی یعنی اینکه دیگه راحت نمی تونی به آدم هایی که دوستشون داری نه بگی. باهاشون مخالفت کنی. یه نقش مراقبتی همیشگی که از درون فرسوده ات می کنه اما هیچ وقت جرات گلایه کردن و شکایت کردن ازش رو  به خودت  نمیدی.

حالا یه چند وقتی هست که دارم سعی می کنم دیگه مثل قبل نباشم. فکر کنم این تغییر رو آدم هایی که این روزا  از نزدیک با هام در ارتباط هستند کاملا حس می کنند. دیروز در یک جمع دوستانه یکی از بچه های جمع به جمله ای در فیلم «اتاق» اشاره کرد که با اینکه فیلم  رو قبلا دیده بودم اما بازگویی دوباره اش برام تلنگر عجیبی بود. جایی از فیلم، دختر قصه که توسط مردی که به بهانه کمک کردن به سگ مریضش دختر رو به محل خلوتی کشونده بود و بعد برای چندین سال در اتاقی زندانیش کرده بود؛ موفق به فرار میشه و پیش خانواده اش برمی گرده و در یکی از بحث هایی که با مادرش داره بهش میگه:  

متاسفم اما من دیگه اون دختر مهربون گذشته نیستم. می دونی چرا؟ شاید اگر صدای تو که همیشه به من می گفت «خوب باش» اون روز توی سرم نبود، برای کمک به اون مرد و سگ لعنتی اش نرفته بودم.


...


آدم تغییر نیستم. همیشه مقاومت کرده‌ام در برابر هر تغییری. نه اینکه اهل برنامه‌ریزی و ریختن برنامه‌های بلندمدت باشم برای زندگی‌ام اصلاً. اما از وقتی‌که زندگی‌ام سروشکل آرامی به خود گرفته دیگر فرار کرده‌ام از هرچه می‌توانست این آرامش، سکون و سکوت را که در لحظه‌لحظه آن، جا خوش کرده است، را به هم بزند. این عدم‌تغییر در تمام ابعاد زندگی‌ام ریشه دوانده است. از وضعیت کاری و ماندن در شرکتی که هفت سالی است در آن آرام‌گرفته‌ام تا وضع ظاهری که از وقتی یادم می‌آید همین بوده که هست.

روی صندلی آرایشگاه نشسته‌ام. خانم آرایشگر می‌پرسد: می‌خواهی چه قدر کوتاه شود؟ اول سر  ِشانه‌هایم را نشان می‌دهم یعنی تا اینجا. چشم دوخته‌ام به زن درون آینه که می‌خواهد دوباره مقاومت کند در برابر تغییر. که هی مدام برای خودش بالا و پایین می‌پرد و استدلال می‌آورد که عادت کرده است و خو گرفته به این سروشکل. که همین‌که نوک موها را کوتاه کنی کافی ست. که دلش می‌خواهد با همین سروشکل که آمده، دوباره برگردد به خانه.  خسته از زن درون آینه که سال‌هاست با امرونهی‌ها و سرزنش‌های همیشگی‌اش برایم در زندگی چارچوب مشخصی تعیین کرده است، چشم‌هایم را می‌بندم و  می‌گویم کوتاهش کن. خانم آرایشگر با تعجب می‌پرسد یعنی تا کجا؟ می‌گویم تا هر جا که دیگر شبیه حالایش نباشد!

نشسته‌ام جلوی آینه و به‌صورت زنی نگاه می‌کنم که با موهای کوتاه شده امروزش دیگر شبیه دیروز نیست. 

زنی غریبه، درون آینه ساکت و آرام خیره به من نگاه می‌کند.


حمله بیرونی


خانم مشاور می‌گوید: گاهی اوقات برای خاموش کردن ذهن مجبوری از بیرون به آن حمله کنی. به این کار می‌گویند" حمله بیرونی"  باید به ذهنت فرمان دهی که در همین حال حضورداشته باشد. در همین لحظه که زندگی‌اش می‌کنی. باید ذهنت را از دیروز و فردا رها کنی. باید از تمامی حس‌هایت کمک بگیری. می‌گوید باید از بینایی، چشایی، شنوایی، بویایی و لامسه‌ات کمک بگیری و مدام حس ات را نسبت به اشیایی که می‌بینی. بوهایی که حس می‌کنی، طعم‌هایی که مزه می‌کنی بگویی.

از مطب که بیرون میایم. شروع می‌کنم به تمرین. امروز اول پاییز است. هوا مثل دیروز خنک نیست. طعم دهانم تلخ است. هوا بوی پاییز را می‌دهد. .. از داخل ماشین چشم می‌دوزم به تک‌تک آدم‌هایی که خسته از ترافیک عصرگاهی در ماشین‌های اطراف نشسته‌اند. شروع می‌کنم بلندبلند به تحلیل کردنشان. رنگ لباس‌هایشان را می‌گویم. اینکه چه حسی دارند و پیش خودم حدس می‌زنم چرا در این لحظه در این خیابان حضور دارند.  مردی که کنار دست راننده در تاکسی بغلی نشسته زل زده است به من و لب‌هایم که از پشت شیشه‌های ماشین که بالا کشیده‌ام، مدام تکان می‌خورند و من بی‌خیال از آدم‌هایی که از کنارم می‌گذرند همچنان چشم می‌گردانم به روی تمامی ساختمان‌ها، ماشین‌ها، درخت‌ها و آدم‌هایی که بخشی از "حالایم" را تشکیل می‌دهند.

از جلوی مسجدی می‌گذرم. تابلوی سردرش را می‌خوانم. مسجد امام زمان. سال‌هاست که از جلوی این مسجد بدون آنکه نامش را بدانم گذشته‌ام. مثل غریبه‌ای هستم که قدم به شهری ناآشنا گذاشته است. دارم سعی می‌کنم به کمک تمامی حس‌هایم  این شهر و مردمانش را از نو بشناسم. خانم مشاور می‌گوید: . باید به ذهن آشفته‌ات نظم و ترتیب دهی. باید افسار ذهنت را در دستت بگیری و آن را به راهی هدایت کنی که می‌خواهی.

و من برای مهار ذهنی که سال‌هاست آرام و قرار ندارد جمله‌هایی را بلندبلند می‌گویم:

 خورشید در حال غروب کردن است. امروز اولین روز پاییز است. هوا مثل دیروز خنک نیست. طعم دهانم هنوز تلخ است.

از رنجی که می بریم


وقتی بچه ای تصوری که از مرگ داری یه اتفاق دوره. اتفاقی که تو عالم بچگی فکر می کنی قرار نیست حالا حالاها تجربه اش کنی. هرچه قدر که بزرگتر میشی و سن و سالت بیشتر میشه انگار مرگ هم قدم به قدم بهت نزدیک تر میشه. مُردن آدمای زیادی رو می بینی. مرگ آدمایی که شاهد چگونگی گذران بخشی از زندگیشون هم بودی. تلاش هاشون. رنج ها و سختی هایی که کشیدند. آرزوهایی که داشتند. و  اینکه یکدفعه همه چی تموم میشه و اون آدما با تمام آرزوها و حسرت هایی که داشتند برای همیشه می رند که می رند.

هفت سال پیش بود که با هزار امید و آرزو پیشنهاد مشارکت از طرف یه سری جوون کم تجربه که سرمایه چندانی هم نداشتند به مهندس داده شد. مهندس هم با تمام مشغله و آینده مبهمی که شروع این کار داشت اون رو قبول کرد و یکی از اتاق های شرکتش شد جایی که شرکت تازه تاسیس قرار بود در اون متولد بشه. سال های اول در اوج تحریم ها و مشکلات اقتصادی که وجود داشت و با تمام زیان هایی که اجتناب ناپذیر  بود شرکت مثل بچه ای که تازه راه رفتن یاد گرفته با حمایت های مالی و معنوی مهندس به فعالیت خودش ادامه داد و سال به سال رشد کرد تا اینکه ظرف دوسه سال گذشته اون بچه ی تازه متولد شده تبدیل شد به شرکتی سود ده که به قول مهندس به دوران بلوغ خودش رسیده. از طرف دیگه کارای دیگه مهندس هم به بار نشسته بود. پروژه هایی که چندین سال روشون کار کرده بود همه به ثمر نشسته بودند و مهندس در آستانه هفتاد سالگی به قول خودش تصمیم داشت که دیگه یه چند صباحی رو راحت و بدون دغدغه زندگی کنه. ماشینی که دوست داشت رو خریده بود. یه خونه تو طالقان وسط یه باغ بزرگ ساخته بود با کلی دار و درخت. با چه ذوقی از گل و گیاه های تازه ای که تو باغ کاشته بود حرف میزد و فیلم هایی که از خونه ای که همیشه آرزوی داشتنشون رو در شهر مادریش داشت رو بهمون نشون میداد. یاد روزی میوفتم که برای شنیدن صدای بلبل های دم صبح، هی فیلمی که گرفته بود رو عقب و جلو می کرد و ازم می پرسید: شنیدنی صداشون رو؟ چه کیفی داره آدم صبح با این صداها از خواب بیدار شه. برای خونه دوبلکس طالقان که چندتا پله هم بیشتر نداشت آسانسور گذاشته بود برای روزایی که به قول خودش دیگه از دست و پا افتاده و رمقی نداره برای بالا رفتن از پله ها!

حدود ساعت دو و نیم امروز بود که خبر دادند مهندس مُرده. به همین راحتی. با تمام آرزو و حسرت هایی که مرگ امان نداد تا حتی برای یک دوره کوتاه هم تجربه شون کنه.  به دم بیمارستان که رسیدیم. دختر مهندس با دیدنمون بغضش ترکید و گریه کنان و در حالیکه سرش رو رو شونم گذاشته بود فقط می گفت بابام رفت. بابام رفت.  

 چند روز پیش بود که دوستی می گفت زندگی چیزی جز رنج کشیدن نیست. و من به تمام رنج ها و حسرت های مهندس فکر می کنم. به خونه طالقان. به گل ها و گیاه هایی که هرسال قراره از نو دوباره سبز بشند. به بلبل هایی که قراره هر صبح آواز بخونند و به شرکتی که قراره بدون حضور مهندس به راه خودش ادامه بده... به آخر قصه ای فکر می کنم که تلخ تر از این نمی شد نوشتنش.

(بیست و چهارم مرداد هزار و سیصد و نود چهار)


از شیر مرغ تا جون آدمیزاد!


زن دستفروش با قوطی های ادویه در دست و در حالی که طول واگن مترو را می پیماید شروع می کند به توضیح در مورد ادویه های فروشی اش. "ادویه دارم خانما. زردچوبه، دارچین، فلفل سیاه، ادویه خورشتی و پلویی . کسی ادویه نخواست؟" ... زن صدایش را بلندتر می کند و ادامه میدهد" خانما، دونه های خشخاش هم دارم. خواب آور، مسکن برای انواع دردها سردرد ،دندون درد...دواست برای هر دردی. امتحان کن پشیمون نمیشی...کسی دونه ی خشخاش نخواست؟"...زن بیخیال به چشم های متعجبی که در سکوت به قوطی های ادویه در دست زن نگاه می کنند به راه خود ادامه میدهد و مانند ضبط صوتی جمله هایش را برای واگن بعدی تکرار می کند.

وسط روز است و مترو خلوت. تکیه داده ام به میله کنار در. زنان دستفروش یک به یک از راه می رسند. یکی از ریمل های استخری و ماندگاری زیادش می گوید و  دیگری از شورت های گنی ای که اگر در طول روز پوشییده شوند چربی های شکم و پهلو را آب می کنند.

واگن مترو شبیه بازار متحرکی شده است که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد را می توان در آن پیدا کرد.


حجم دل تنگی


مادربزرگ سه سالی است که مُرده است. همیشه دوستش داشتم اما یادم نمیاید این دوست داشتن باعث بوجود آمدن صمیمیتی شده باشد. و برای همین نمیدانم چرا این روزها مدام خوابش را میبینم. مادربزرگ این روزها در اکثر خواب هایم هست. دیشب خواب دیدم که گوشه ای در همان حال پیری و بیماری کز کرده است. در آغوشش گرفتم و در همان حال که در آغوش داشتمش از پله هایی بالا رفتیم. هر پله را به سختی و در حالیکه مادربزرگ محکم خودش را به من چسبانده بود بالا می رفتم. پله ها انگار تمامی نداشتند. هی بالا و بالاتر می رفتیم. مادربزرگ همچون کودکی در آغوشم آرام گرفته بود.

برای مامان از پشت تلفن خواب هایم را تعریف می کنم و می پرسم چرا من انقدر خواب مادربزرگ را میبینم؟ مامان به آخرت و زندگی بعد از مرگ اعتقاد دارد. هنوز با همه شک و تردیدی که در دلش نشسته است، مصرانه از اعتقاداتش دفاع می کند.  می گوید مرده ها همیشه چشم انتظار هستند که کسی به دیدنشان برود. می گوید برو بهشت زهرا و خیرات بده.

همیشه فرار کرده ام از رفتن به بهشت زهرا. هوایش برایم سنگین است. انگار تمامی غم عالم آوار می شود در دلم، وقتی نگاه می کنم به آنهمه سنگ قبر و آن همه عزیزی که زیر خروارها خاک خوابیده اند.

 مامان از چشم انتظاری مرده ها می گوید و اصرار دارد که باید بهشان سر زد. که تنهایشان نگذاشت. می گویم باشد میروم.

شاید این جمعه صبح زود رفتم به دیدن مادربزرگ. مادربزرگ که سه سالی ست دیگر نیست اما حجم بودنش تمامی خواب هایم را پر کرده است.

خانه توقیفی


خوابگرد (رضا شکراللهی عزیز) دعوت کرده است که از تاریخچه وبلاگ نویسی مان بنویسیم  و در این کسادی وبلاگ نویسی چه چیزی بهتر از این. شاید همین نوشتن بهانه ای شود برای بیشتر نوشتن. بیشتر سر زدن به ویلاگ نویسانی که هنوز می نویسند و هنوز وبلاگشان به روز می شود.

شروع وبلاگ نویسی ام برمی گردد به سال هشتاد و چهار یا هشتاد و پنج. دقیق یادم نیست. شاید چون وبلاگ نویسی آن زمان برایم مثل این روزها مهم و ارزشمند نبود. مثل بسیاری دیگر از وبلاگ نویس های صفرکیلومتر از بلاگفا «نوشتن» را شروع کردم. اوایل اشعار یا متون ادبی ای که دوست داشتم را صرفا در وبلاگم که آن زمان هم اسمش «آبی» بود، باز نشر می کردم اما کم کم شروع کردم به نوشتن از مسائل اجتماعی، سیاسی و همین باعث شد که از ترس توقیف خانه ام در بلاگفا به بلاگر نقل مکان کنم. خانه عوض شد اما نام همان ماند که بود. آبی.

 «آبی» قرار بود بیشتر محلی باشد برای نوشتن از فیلم ها یا تئاتر هایی که می بینم. اما باتوجه به دغدغه های اجتماعی که همیشه داشته و دارم آبی تبدیل شد به محلی برای نوشتن از همه آنچه که برایم مهم بود.

تیر هشتاد و هشت بود که بعد از حوادث انتخابات جنجالی آن سال، وبلاگم به خاطر نوشته هایم که بیشتر در مورد وقایع انتخابات و  حواشی آن بود، برای اولین بار فیلتر شد. چندبار آدرس خانه ام را برای دور زدن فیلترینگ عوض کردم اما بعد از مدتی به همین خانه توقیفی دلخوش ماندم و بعد هم که به کل فیلترینگ دامن بلاگر را گرفت و در ایران فیلتر شد و برای همین تا به امروز خانه نوشته هایم در محاصره دیوارهای فیلترینگ و سانسور باقی مانده است.

 باوجود اینکه این روزها هم در فیس بوک و هم بیشتر از آن در گوگل پلاس وقت می گذرانم، اما همچنان نوشتن در وبلاگ برایم مثل همان روز اول خوشایند است و تمامی حرف ها و درد دلهایم را هنوز در آبی می نویسم و بس. انگار بعد از مدتی دیگر، مهمان های خانه نوشته هایت برایت آشنا میشوند و می دانی که مخاطبین وبلاگت چه کسانی هستند و شاید برای همین راحت می توانی تمامی حرف های مگویت را در آن بنویسی و منتشر کنی.

چرا اسم خانه ام را گذاشته ام آبی؟

به خاطر عشق و علاقه ای که به فیلم «آبی» کیشلوفسکی داشته و دارم. فضای سرد و بی روح فیلم که دردی عظیم در پس آن پنهان شده است، برایم حکم همین جامعه ای را دارد که در آن زندگی می کنیم. مردمانی که شاید مثل ژولی شخصیت نخست فیلم با بازی ژولیت بینوش با چهره ای آرام و سنگی هر روز از کنار هم می گذرند اما نمیدانیم که پشت این چهره های بی اعتنا آتشفشانی از درد و رنج و خشم پنهان شده است. درد و رنجی که روزی تبدیل به فریاد خواهد شد.

من هم دوستان وبلاگ نویسم را به نوشتن از خانه نوشته هایشان دعوت می کنم:

دیوار کوتاه زنان


شما یادتون نمیاد یه زمان هایی دیدن مسابقه های والیبال در سالن های ورزشی برای زن ها ممنوع نبود. میشد هر وقت تیم محبوبت بازی داشت شال و کلاه کنی و بری بشینی تو سالن مسابقه و پا به پای مردانی که طرف دیگه ای از سالن نشسته بودند . داد بزنی. هورا بکشی. حرص بخوری... تیم محبوب والیبال برای من همیشه پیکان بوده و هست! ( این هست رو دیگه شک دارم ) از قبل ترها که اکثر بچه های تیم ملی بزرگسالان عضو تیم پیکان بودند.محمد ترکاشوند، پیمان اکبری، سعید رضایی، فرهاد ظریف. چه قدر تو سالن های ورزشی برای تک تکشون هورا کشیدم. کل کل کردم وقت بازی های پیکان و صنام... اما از اونجایی که سهم دلخوشی و شادی برای زن های این سرزمین کوتاه تر از اونیه که بشه تصور کرد. خیلی طول نکشید که یه ممنوعیت دیگه به خاطر زن بودنت، به خاطر جنسیتت، اضافه شد به هزار ممنوعیت ریز و درشت دیگه. یکدفعه ورود زن ها به سالن مسابقه های والیبال ممنوع شد. بهانه؟ نامناسب بودن جو ورزشگاه ها.  

بعد از ممنوع شدن ورود زن ها به سالن مسابقه های والیبال، خیلی وقت ها برای دیدن بازی های داخلی و خارجی دست به دامن شبکه های تلویزیونی می شدم که آیا پخش کنند این مسابقه ها رو یا نه! سیاست های جمهوری اسلامی برام جدا بود از بچه هایی که تو تیم های محبوبم به قول ورزشی ها توپ می زنند. اما زهی خیال باطل. حالا بعد از بیرون پرت کردن زن ها از ورزشگاه ها مثل عناصری اضافی، امروز شنیدم که پیمان اکبری یکی از بازیکنان قدیمی تیم محبوبم که امروز شده سرمربی همون تیم یعنی تیم پیکان حتی از اون بالا بالایی ها متعصب و ممنوعیتگزار  هم پا رو فراتر گذاشته و گفته زنان رو به سالن مسابقه ها راه ندید، نه به بهانه جو ورزشگاه ها که بازیکنی که یه روزی کاپیتان تیم ملی این کشور بوده؛ گفته دلیل شکست تیمش حضور زن های خبرنگار بوده! باز هم قصه آشنای شکستن کاسه کوزه ها بر سر ما زن ها. انگار دیگه زن ها فقط قربانی دعواهای جناحی و سیاسی نیستند و کار به مسابقات ورزشی و برد و باخت تیم ها هم کشیده شده.

 بله، آقای پیمان اکبری کاپیتان سابق تیم *ملی* و بازیکن برتر جام باشگاه های آسیا،  کلا تمام شکست های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، تمام مشکلات از جمله خشکسالی، تورم و همه بدبختی های ریز و درشت دیگه رو می تونید بنویسید به پای ما زن ها. خیالتون هم جمع، نه کسی بهتون معترض میشه. نه بازخواست میشید واسه حرف صدمن یه غازی که زدید.

در این مملکت دیواری کوتاه تر از دیوار ما زن ها وجود نداره.

فصل کشتن



چندوقت پیش تصادفی از شبکه اونیکس فیلم "فصل کشتن" رو دیدم. اونم نصفه نیمه. دوبله فیلم،  دوبله تلویزیون ایران یا شبکه خانگی بود. و جاهایی که سانسور شده بود رو با زبان اصلی بهش چسبونده بودند. فیلم رو کامل ندیدم اما یه دیالوگ تکان دهنده داشت لااقل برای من که خیلی وقته از خودم سوال می پرسم "دلیل این همه درد و رنجی" که آدما می کشند چیه؟ یه سری آدم بیگناه که حتی خیلی هاشون تو معادلات این دنیای بی در و پیکر به حساب هم نمیاند. .. از نیجریه گرفته تا سوریه و غزه و همین بغل گوشمون ایزدی ها و... بچه هایی که این روزا تو کمپ های پناهنده ها، از سرما میلرزند. گرسنگی می کشند و می میرند.

یه جایی از فیلم کواک با بازی رابرت دنیرو که یه افسر بوده که تو جنگ بوسنی شرکت داشته از بنجامین با بازی جان تراولتا که یه سرباز صرب بوده که تو جنگ بوسنی کلی جنایت کرده می پرسه: تو به خدا اعتقاد داری؟
بنجامین جواب میده: کی اهمیت میده؟

کواک می گه: من بهش اعتقاد دارم و معتقدم که وجود داره. دلیلش رو هم بهت می گم: تو جنگ، سربازایی رو دیدم که مردم رو از خونه هاشون می کشیدند بیرون. روشون بنزین می ریختند و آتیششون میزدند. به زن ها و دخترها تجاوز می کردند. سر مردا رو از وسط با تبر باز می کردند و میزاشتندشون تو میدون تا همون طوری جون بدند. اونجا بود که گفتم حتما باید خدایی وجود داشته باشه. چون بشر به تنهایی نمی تونه از پس این همه شرارت بر بیاد!

این روزا که این همه جنایت و جنگ و کشت و کشتار آدمای بی پناه رو تو دنیا می بینم. از سوریه گرفته تا نیجریه و غزه  و.. مدام این جمله تو سرم چرخ میزنه که "پتانسیل شرارتی که درون ما آدما گذاشته شده چه قدر عظیمه و وقتی به فعل در میاد چه قدر می تونه ترسناک و ویران کننده باشه.  هیچ نیرویی هم جلودار این خوی وحشی نیست حتی وجدان!


عکس از صفحه فیس بوک نفیسه کوهنورد خبرنگار بی بی سی از کمپ آوارگان سوریه: با عنوان جنگ زده کوچولو