‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاسی. نمایش همه پست‌ها

جامعه جهانی در قبال اوضاع فعلی سوریه چه مسئولیتی دارد؟


سوالی که در ارتباط با بحث خشونت های خانوادگی همیشه وجود داشته و همچنان هم وجود داره اینکه آیا خشونت های خانوادگی در حوزه خصوصی افراد تعریف میشند (به قول معروف چهاردیواری اختیاری) یا اینکه خشونت های خانوادگی مسئله و دغدغه ای اجتماعی ست و ما به عنوان یک شهروند نسبت به سرنوشت و زندگی بقیه آدمایی که در کنارشون زندگی میکنیم یا حتی از کنارشون می گذریم مسئولیت داریم و نمی تونیم و نباید نسبت به اون بی تفاوت باشیم. اما در مواجهه با خشونت های خانوادگی به عنوان یه شهروند چه واکنشی باید داشته باشیم؟ اینکه پنجره و در خونه مون رو محکم تر ببندیم و گوش هامون رو بگیریم و چشمامون رو ببندیم و بی تفاوت از اونچه که داره بر سر همسایه یا دوست و آشنامون می گذره بگذریم؟ یا اینکه باید به قانون متوسل بشیم و از اون کمک بخوایم؟ اما اگر کشوری که درش زندگی می کنیم قانون درست و درمونی نداشته باشه و قوانین حمایتی در این خصوص در نظر نگرفته باشه اون وقت وظیفه ما به عنوان یه شهروند که در اون جامعه زندگی میکنه و هرروز شاهد ظلم به هم نوع خودش هست چیه؟

این موضوع رو می خوام تعمیم بدم به جامعه جهانی. یعنی اگر در سطح جهان ما با کشت و کشتار و جنایت در یه کشور دیگه روبرو باشیم وظیفه ما به عنوان یه شهروند، یه انسان که در جامعه جهانی زندگی میکنه چیه و باید چه انتظاری از جامعه جهانی در قبال این فجایع که هرروز هم رو به گسترش هست داشته باشیم؟ بی تفاوتی، دادن بیانیه و محکوم کردن این اعمال، مداخله نظامی؟

بحث مداخله نظامی از سوی آمریکا و متحدانش در سوریه بالا گرفته. و به طبع این دخالت نظامی موافق و مخالف های زیادی هم طبق معمول داره. بیش از دوساله که سوریه و مردمانش شاهد بدترین و خشن ترین جنگ داخلی هستند. و بر هیچ کسی هم پوشیده نیست که این کشت و کشتار و جنایت ها اگر در شروعش از سوی حکومت سوریه بوده اما امروز از جانب هر دو طرف سر میزنه. جنایتی نیست که این روزها در سوریه شاهدش نباشیم. از قتل عام گرفته تا استفاده از سلاح های شیمیائی تا درگیری های قومی و مذهبی. تا به امروز بیش از صدهزار نفر در سوریه کشته شدند. و صدها هزار نفر هم آواره و پناهنده به کشورهای همسایه. سوالی که برای من این روزها بعد از دیدن انفعال جامعه جهانی در مقابل همچین جنایت هایی پیش اومده این که در مواجهه با وضعیت کشورهایی مثل سوریه چه کاری باید انجام داد؟ نقش سازمان ملل و شورای امنیت به عنوان سازمان هایی که قراره از امنیت و حقوق آدم ها در سراسر جهان دفاع کننداین وسط چی هست؟ و اساسا آیا این سازمان ها اون قدر قدرت و اعتبار دارند که بتونند با میانجیگری به این گونه فجایع خاتمه بدهند؟

شکی در این نیست که جنگ امری مذموم و غیرقابل دفاع است و باید به هر ترتیبی جلوی وقوعش رو گرفت. اما سوالی که این روزها بعد از دیدن تصاویر وحشتناک و  متاثر کننده از اوضاع فعلی سوریه مدام ذهنم رو به خودش مشغول میکنه این که آیا وضعیت کشورهایی مثل سوریه یک مسئله داخلی و درون کشوری است که کشورهای دیگه حق مداخله در  اون را ندارند یا این فجایع یک معضل جهانی است که دنیا باید بهش واکنش نشون بده و اینکه گزینه بعد از دیپلماسی و میانجیگری و گفتگو در صورت بی نتیجه موندن چه گزینه ای باید باشه؟


پ.ن: این متن قرار نیست حمله نظامی رو تایید کنه سوالی که این روزها برام پیش اومده و مدام از خودم می پرسم:  این که باید چه واکنشی داشت به اوضاع کشورهایی مثل سوریه  و جنگ داخلی که هرروز هم داره گسترده تر میشه و هیچ حد و مرز اخلاقی و انسانی هم گویا نمیشناسه.

اوین تنها زندان ایران نیست


احمدی نژاد به رئیس قوه قضاییه نامه نوشته که "دستور فرمایند در اسرع وقت هماهنگی لازم جهت بازدید از زندان اوین جایی که جوانفکر مشاور آقای دکتر زندانی است، معمول گردد"   امروز دو یادداشت خواندم با این محتوا «آقای احمدی نژاد چه طور شد بعد  هفت سال و نیم یاد اوین افتادید؟»  و اینکه احمدی نژادی که در دو دوره ریاست دولتی اش حتی به مهدکودک ها هم سرزده، چه طور تا به امروز از زندانی در شمال شهر به نام اوین خبر نداشته؟  هم شریعتمداری کیهان  و هم سایت عصر ایران مقاله ای را با این مضمون منتشر شده اند.
 اما من به شخصه دوست دارم به احمدی نژاد بگویم که  آقای احمدی نژاد،  نه تنها زندانی به نام اوین که در شمال شهر تهران است، وجود دارد  بلکه زندان های دیگری چون  رجایی شهر کرج و کارون اهواز هم وجود دارند. در خود زندان اوین به غیر از بند 350 که جوانفکر در آن زندانی است، بند امنیتی دیگری به نام  209 هم وجود دارد  و در همان زندان اوین به غیر از بند مردان بند دیگری وجود دارد که  میزبان 34 زندانی سیاسی زن است.  جایی که این روزها نسرین ستوده به خاطر محروم ماندن از ملاقات  نیمای 3 ساله و مهراوه 12 ساله اش دست به اعتصاب غذا زده است. جایی که مهسا امرآبادی و ژیلا بنی یعقوب روزنامه نگار هم صنف جوانفکر از ملاقات با همسرانشان که در زندان رجایی شهر زندانی اند محرومند. جایی که محبوبه کرمی بیمار که علیرغم تجویز پزشکان اوین باید برای درمان به مرخصی بیاید، حکم چهارسال زندان اش را می گذراند. جایی که شب نم مددزاده، جایی که شیوا نظرآهاری، جایی که بهاره هدایت در آن زندانی اند. راستی آقای رئیس جمهور به اهواز و زندان کارون و ضیاء نبوی و مجیددری هم سر بزنید. مجید توکلی، احمد زیدآبادی و بهمن احمدی امویی و مسعود باستانی رجایی شهر هم فراموشتان نشود. اوین تنها زندان ایران نیست.

حال همه ی ما خوب است اما تو باور مکن!



صبح که به قول معروف کرکره های شرکت می رود بالا اولین کار چک کردن قیمت روز ارز است. همه به گوش می شوند تا یکی از بچه های شرکت با صدای بلند قیمت روز ارز را اعلام کند.  بعد از شنیدن قیمت ها که دیگر سیر صعودی اش هرروزه شده و شنیدن صدای نچ نچ  از گوشه و کنار شرکت و سرتکان دادن های از روی تأسف؛ نوبت پیگیری مطالبات می شود. مطالبات از شرکت های بزرگ و قدرقدرت  ِ دولتی، نیمه دولتی و خصوصی که انگار این روزها همه حال و روز مشابه ای پیدا کرده اند. چک های برگشت خورده، فاکتورهای پرداخت نشده و روی هم تلنبار شده و در آخر هم شنیدن این جمله از مشتری هایی که هر کدام قبلن برای خودشان سری داشته اند در صنایع کشور، که به یاد ندارند اوضاع شرکت یا سازمانشان تا به امروز تا این حد نابسامان و به هم ریخته باشد. اینکه شرکت شما تنها شرکت طلبکار نیست و بودجه ای ندارند یعنی بهشان نداده اند که بخواهند از آن پرداختی هایشان را پرداخت کنند. 
 دیگر شنیدن این جملات تکراری کارد را به استخوان رئیس روسای شرکت رسانده است آنقدری که این روزها به فکر افتاده اند که پیگیری چک های برگشت خورده را بسپارند به دست یک وکیل بلکه پول های چندین ماه پرداخت نشده یشان را زنده کنند. در این گیر و دار و اوضاع نابسامان اقتصادی که همه جا خبر از ورشکستی و تعطیلی صنایع مختلف و تورم و فقر و بی پولی و گرانی در یک کلام « بدبختی» است اگر اوضاع نابسامان سیاسی داخلی و خارجی را کلن نادیده بگیری، میشنوی که  گفته اند الحمدالله، کشور درمجموع، در حال پیشرفت ِ مطلوب است
پوزخندی به روی لبانت می نشیند و یاد این شعر از سیدعلی صالحی می افتی که می گوید: " حال همه ی ما خوب است. ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند" ....آری می گویند این روزها حال همه ی ما خوب است اما تو باور مکن!"

خاورمیانه درد می کشد


این روزها در یکی از کشورهای عربی زندگی می کند. کشوری که حال و روزش به نسبت دیگر کشورهای مسلمان خاورمیانه بهتر است. از نیمچه دموکراسی و آزادی بیانی برخوردار است، آنهم به خاطر حجم بالای مهاجرینی که در آن کشور زندگی می کنند.  کشور کوچکی که این روزها سعی می کند خودش را در عرصه های مختلف بین المللی مطرح کند. این کشور کوچک نه تنها سکوی پرتاب اقتصادی مناسبی شده است برای بسیاری از اروپایی ها و امریکائی ها که به قول معروف با گرفتن حقوق و مزایای بالا در مدت زمان کوتاهی بتوانند پس اندازهای آنچنانی به جیب بزنند بلکه مأمنی شده  برای بسیاری از مردم کشورهای خاورمیانه که این روزها کشورهایشان پر التهاب است. بخصوص مردم کشورهای عرب زبان که برای رفتن به این کشور نیازی به گرفتن ویزا و مجوز ندارند. از قطر حرف میزنم  که به خاطر ثروت هنگفت و منابع نفتی و گازی که دارد، این روزها ثروتمند ترین کشور جهان نام گرفته است. 
تعریف می کرد از تجربیاتش که در این دوسال به دست آورده است. از زندگی کردن در کنار ملیت های مختلف. از خانواده های امریکایی و اروپایی و زندگی های آنچنانی که در این کشور صاحب شده اند تا خانواده های آسیایی و بخصوص خاورمیانه ای، با دردها و دلتنگی های مشترک. از خانواده مصری می گفت که قرار است بعد ازانقلاب مصر به کشور خود برگردند و بی تابی دختر پنج ساله شان که از هنگام به دنیا آمدنش مدام مثل خانه به دوش ها از این کشور به کشور دیگری برده شده است. انگلستان و قطر و حالا هم باید به خانه مادری ای برگردد که با آن غریبه است.  تعریف می کرد از خانواده فلسطینی  و بی تابی زن خانواده  که دل نگران نزدیکانش در نوار غزه است و اینکه می داند در چه شرایطی سختی مادر و خانواده اش زندگی می کنند. اینکه آنجا نه خبری از برق است نه آب لوله کشی. اینکه غذا و مایحتاج روزانه شان  از طریق کانال های زیرزمینی به دستشان میرسد. تعریف می کرد از عربستان و محرومیت هایی که زنانش می کشند، از تونس که هنوز ملتهب است، از بنگلادش و از پاکستان و فقری که مردمش با آن دست و پنجه نرم می کنند. از سوریه و شهرهای جنگ زده اش  و از ایران و خانه به دوشانی که در حسرت برگشت به خانه هایشان مانده اند و از خاورمیانه ای که این روزها درد می کشد.

دو روی سکه یک ماجرا


روی نخست سکه در ایران : هفته گذشته بریتانیا در اعتراض به فعالیت های هسته ای ایران، تمام روابط اقتصادی خود را طی تحریم های جدید قطع و تمامی نهادهای مالی بریتانیا را از انجام معامله با نهادهای ایرانی و بانک مرکزی ایران منع کرد. (اتفاقی که در روابط دیپلماتیک هر کشوری  ممکن است روی دهد.) به دنبال این تحریم ها، مجلس ایران کلیات طرح دو فوریتی کاهش رابطه با بریتانیا را به تصویب رساند و  از وزارت امور خارجه ایران خواست که ظرف دو هفته آینده، سفیر بریتانیا را از ایران اخراج کند.( این تصمیم هم، حق هر کشوری است که بنا به مصلحت عمومی کشور خود تصمیم بگیرد که سطح روابط خود را با کشور دیگری کاهش یا به طور کامل قطع کند). دو روز پس از تصویب طرح مجلس، عده ای معترض  تحت عنوان " بسیج دانشجویی" در مقابل سفارت بریتانیا و باغ قلهک محل اقامت کارکنان سفارت تجمع کردند. با بالاگرفتن اعتراضات و تهییج این معترضین، عده ای از آنها از دیوارهای سفارت بالا رفته و سفارت و باغ قلهک را به تصرف خود درآوردند. این خبر به سرعت به تیتر اول تمامی خبرگزاری های داخلی و خارجی تبدیل شد. وزیر امورخارجه بریتانیا این رفتار را غیرقابل قبول دانست و روز بعد دستور به خروج تمامی کارکنان خود از تهران داد و 48 ساعت به کارکنان سفارت ایران در بریتانیا هم مهلت داده شد تا خاک این کشور را ترک کنند. مجلس ایران این گونه رفتارها از سوی بریتانیا  را "غیر سیاسی و غیردیپلماتیک" دانست و نماینده های این مجلس در صحن آن با رفتاری کاملن "دیپلماتیک" به سردادن " شعارهای مرگ بر انگلیس" پرداختند. به گفته خبرگزاری ها یکی از نماینده های همین مجلس در بین معترضین و تظاهرکنندگان مقابل سفارت بریتانیا دیده شده است. از سوی دیگر، وزیر امورخارجه ایران بابت این تعرضات و این رفتارها طی بیانیه ای اظهار تأسف نمود و این رفتارها را غیرسیاسی دانست. (دوگانگی رفتاری در سطح حکومتی ایران)

آن روی سکه در بریتانیا: سفارت بریتانیا در ایران مورد تعرض عده ای معترض قرار گرفت. پرچم این کشور از سر در سفارتخانه آن پائین کشیده و آتش زده شد. تصاویر تخریب اموال کارکنان سفارت، شیشه های شکسته ی ساختمانهای سفارت، اتومبیل های به آتش کشیده شده و گروگانگیری چند ساعته تعدادی از کارکنان سفارت بریتانیا در تهران در تمامی خبرگزاری های داخلی و خارجی به نمایش درآمد. تصاویری که هر کدام به تنهایی برای تهییج و جریحه دار نمودن مردم یک کشور کافی بود. اما عکس العمل مردم بریتانیا در مقابل این رفتارها چه بود؟ در رفتاری کاملن مدنی و مدرن، حتی یک شهروند بریتانیایی مقابل سفارت ایران در بریتانیا تجمع نکرد و هیچ تعرضی حتی در حد شعار و پرتاب کردن اشیاء به در و دیوار سفارت ایران از سوی این شهروندان صورت نگرفت. پرچم کشورمان در اعتراض به این رفتارها در هیچ نقطه از بریتانیا آتش زده نشد. پارلمان بریتانیا کارکنان سفارت ایران را از بریتانیا اخراج کرد اما در صحن علنی این مجلس حتی یک شعار هم علیه ایران داده نشد. و این تمام تفاوت رفتاری شهروندان و مسئولین حکومتی در کشورهای پیشرفته و  قانون مدار امروزی است با کشورهای جهان سومی نظیر کشورمان که همیشه " احساسات گرایی" حتی در رفتار مسئولین حکومتی آن بر " قانون و رفتارها و گفتارهای قانون مدارانه" غالب است.

دوباره می سازمت وطن...


کامبیز حسینی در برنامه این هفته پارازیت از بابک داد مهمان برنامه اش در ارتباط با " اصلاحات و مواضع خاتمی" پرسید. اینکه به نظر او " اصلاحات در ایران" در حال حاضر اصلن معنا پیدا می کند یا خیر. بابک داد اصلاحات و مواضع خاتمی را به " چکش مینیاتوری کوچکی" تشبیه کرد که خاتمی می خواهد با آن یک خانه کلنگی را ترمیم کند که اساساً به نظر او " غیرممکن" است. در کلنگی بودن این ساختمان هیچ شکی نیست. اما بابک داد اشاره نکرد پس باید با این ساختمان کلنگی و ساکنینی که همین ما ایرانیان داخل نشین هستیم  و امروز در آن سکنا داریم چه کرد؟ ساکنینی که یا دلبسته ی این خانه کلنگی باقی مانده اند و خیال کوچ کردن به خانه های زیبا و فریبنده دیگر را ندارند یا اساساً توانی برای مهاجرت و نقل مکان برایشان باقی نمانده است.  بابک داد و مجتبی واحدی و بسیاری از دوستان خارج نشین- چه بسا برخی داخل نشین ها- می گویند تنها راه نجات این خانه کلنگی، کوبیدن و از نو ساختن آن است. کوبیدن و تخریبی که قطعن به زیر آوار ماندن ما داخل نشین ها خواهد انجامید.
اگر این دوستان تنها راه حل باقیمانده را تخریب این ساختمان کلنگی می دانند، چشممان کور به عشق دوباره نو شدن این خانه به زیر آوار ماندن آن هم قانعیم. فقط درخواستی که از این دوستان به عنوان یکی از ساکنین کوچک این خانه کلنگی که هنوز دلبسته به آن مانده ام، دارم این است که، بعد از ما که حکمن بعد از تخریب این ساختمان آوار شده بر سرمان دیگر وجود خارجی نخواهیم داشت، وقتیکه خواستید ساختمان نوسازی را به جای این ساختمان کلنگی از نو بسازید " بالاغیرتاً " برای زود علم کردن اش، آن را به دست " بساز و بفروش های بی انصاف" نسپارید تا ساختمان نوساز روکارشده با سنگ مرمرهای چشم نواز ی را تحویلتان دهند که از بیرون زیباست و  وقتی به داخل آن وارد میشوید می بینید ای دل غافل که ساختمان تحویل داده شده تان نه پی ریزی و شالوده درست و حسابی دارد نه اساساًً می توان به " ستون های سست" آن تکیه کرد و زیر سقف آن پناه گرفت. خداوکیلی این بار کمر همت ببندید و خشت خشت و آجر آجر این خانه ویران شده را به دست خودتان و با عشقی که به این خاک دارید روی هم و به کمک هم بگذارید. تا فردا که ساکنان جدید و تازه جان گرفته ایران مان که از را می رسند و قدم به این خانه می گذارند در زیر سقف خانه ای پناه بگیرند که بتوانند بی هراس دوباره آوار شدن آن به دیوارها و ستون های آن سرخوشانه تکیه بزنند و بگویند که این خانه زیبا و امن، خانه ای ست که پدران و مادران مان برای ما به ارث گذاشته اند. خانه ای که شالوده اش از عشق، ستون هایش از قانون و سقفش مزین به " آزادی و عدالت و مردم سالاری " ست که برای تمامی ساکنان آن به یک اندازه سایه گستر است.

بی عملی و فرصت سوزی های خاتمی



یکی از بزرگترین انتقادهایی که منتقدین خاتمی به او و عملکردش وارد می دانند و مدام آن را بر سر خاتمی و هشت سال دوره ریاست جمهوریش می کوبند " بی عملی و فرصت سوزی هایی " ست که به زعم این دوستان خاتمی در دوران ریاست جمهوری اش داشته است و در این شش ساله گذشته و با روی کارآمدن دولت احمدی نژاد مدام عملکرد احمدی نژاد را شاهد و موید این انتقادها آورده اند که چه کسی گفته رئیس جمهور در این مملکت کاره ای نیست و دست و بالش برای انجام کارها و تغییرات بزرگ بسته است؟!! جدا از تفاوت های فاحش شخصیتی خاتمی و احمدی نژاد که به قیاسی مع الفارق می ماند - التزام به قانون و پایبندی به اصول اخلاقی که خاتمی همواره بر رعایت آنها اصرار داشته اشت- ؛ اما نظر این دوستان منتقد را جلب می کنم به احمدی نژاد دو سه ماه گذشته با احمدی نژاد این روزها.
بله احمدی نژاد وقتی در قدرت بود و تغییرات عجیب غریب را چاشنی کارهای " ساختار شکنانه اش" می کرد و آب از آب هم تکان نمی خورد که حمایت همه جانبه  قوای دیگر را در پشت سر به همراه داشت. مجلس در اختیار او بود. قوه قضائیه خطاها و قانون شکنی های او را نمیدید. شورای نگهبان و صدا و سیما و رسانه ها همه و همه در خدمت او و همسو با او بودند. اما امروز از آن احمدی نژاد یکه تاز چه مانده است؟ اطرافیانش دستگیر می شوند. رسانه های سابق همسو با او، دیگر برایش تره خرد نمی کنند. پرونده تخلفاتش در قوه قضائیه در حال رسیدگی ست. فارس علیه او دست به افشاگری می زند. دیگر خبری از سفرهای استانی و موج موج جمعیتی که با اتوبوس به استقبالش آورده میشدند نیست. تازه همه این اتفاقات در حالی رخ داده است که رهبری هنوز حمایت همه جانبه اش را از او سلب نکرده است. امروز که عملکرد خاتمی و اصلاح طلبان را با این روزها مقایسه می کنم میبینم که خاتمی علیرغم همراه داشتن حداقل حمایت ها از سوی قوای دیگر و تازه سنگ اندازی های پی در پی آنها تنها با تکیه به "حمایت های مردمی" که در روزهای آخر ریاست جمهوریش با بی حوصلگی و ناصبوری آن را هم از او دریغ کردیم، تغییرات قابل تأمل و مثبت زیادی را بنیان گذاشت. تغییراتی که تکانه هایش آنقدر برای عده ای بزرگ و مهیب بود که آنها را به روی کارآمدن آدمی در حد و اندازه های احمدی نژاد راضی نمود.

درحال دور زدن تحریم ها(2)


آخرین حواله ارزی شرکت در هفته آخر سال هشتاد و نه، با یوروی 1469 تومان انجام شد و اولین حواله ارزی آن با یورویی 1698 تومان. از قدیم گفته اند سالی که نکوست از بهارش پیداست. نرخ یوروی مرجعی که بانک مرکزی به تاریخ دوازدهم اردیبهشت اعلام کرده و در سایتش هم قابل مشاهده هست 1547 تومان است. این درحالی ست که امکان حواله بانکی ارز عملن وجود ندارد و به گفته یکی از کارکنان بانکی خصوصی از بهمن ماه ارتباط بانک های ایرانی با بانک های خارجی تقریباً از بین رفته است. صرافی این بانک خصوصی که تا قبل از عید تا حدی حواله های ارزی انجام میداده است از بعد از عید  به غیر از چند مورد حواله درهم حواله ای نداشته و به گفته همان کارمند تمامی اکانت های این بانک که از آن طریق پول به خارج ارسال میگرفته شناسائی و مسدود شده اند. در این بلبشو که عملن سیستم بانکی برای مراودات خارجی ناکارآمد شده است، تعیین نرخ آزاد ارز در دست عده ای صراف است که ماهی های صیدی شان از این آب گل آلود هر روز بزرگ و بزرگتر میشود و به قول قدیمی ها دندانشان گردتر. دوستی می گفت سرمایه و دارایی های این روزهای اغلب شرکت ها همانند یخ درحال ذوبی ست که آب می رود و هر روز کوچک و کوچکتر از دیروز است.

مردمانی دیرآشنا



هرچه قدر هم که ادعا داشته باشی آدم نژاد پرستی نیستی و در نظرت همه ملیت ها و قومیت ها برابرند و از این حرفهای روشنفکری؛ اما وقتی ایرانی باشی با پیش زمینه ذهنی که داری یک جورهایی نسبت به کشورهای عربی و مردم آن احساس خشم می کنی. لااقل من با تمام سعی ای که داشته ام تا به امروز نتوانسته بودم به قول معروف دلم را با دنیای عرب  و مردم آن کشورها صاف کنم و همیشه کینه عجیبی را از آنها به دل داشته ام. اما وقایع پیشآمده درکشورهای عربی انگار پرده ای را  از جلوی چشمانم کنار زده است و با مردمی روبرو ساخته که به شدت برایم آشناهستند. این روزها قاهره چه قدر شبیه تهران سال گذشته مان است. چه آشنایند طنین فریاد الله اکبرهایی که در خیابان های آن شنیده می شود. گاز اشک آور و بوی تند و آزار دهنده  حاصل از آن و چشمان سرخ و پر اشک ِ این روزهایشان را چه خوب می شناسی. درد بدن های زخمی و کبودشده شان به زیر ضربه های باتوم و میله های فلزی را چه خوب احساس می کنی. نمیدانم سال گذشته مردم کشورهای عربی چه عکس العملی را در مقابل اعتراضات ما داشته اند و چه قدر خبرها و حال و روز آن روزها و این روزهای مان را دنبال می کرده و میکنند اما هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی پاسی از نیمه شب را بگذرانم آنهم با دلهره، و مدام خبرهای کشوری عربی را این طور دنبال کنم و دردل آرزو داشته باشم که کاش فردا خورشید آزادی در آن دیار طلوع کرده  باشد و مردمان مصر هم همچون تونسی ها در میدان بزرگ شهرشان جشن بگیرند و سرود آزادی بخوانند و من زیر لب زمزمه کنم که اندکی صبر سحر نزدیک است. 

پی نوشت: عکس مربوط به جمعه خشم مصری ها و نمازجمعه ای ست که مخالفان و معترضان برگزار کرده اند. در هنگام اقامه نماز نه گازاشک آوری به صفوف نمازگزاران شلیک شده  و نه از باتوم و میله های آهنی بر پیکر نمازگران خبری بوده است.

این روزها که می گذرد...


بعد از چند روز دوری از محیط مجازی و بی خبری از خبرهای این روزها؛ در فرصت کوتاهی که پیدا کرده ام نشسته ام و یک به یک اخبار جمع شده در گوگل خوان را از نظر می گذرانم و این میشود تنها قسمت کوچکی از تمامی اتفاقات رخ داده در این چند روز -که به هفته هم نکشیده است- و فتنه ای که به لطف جوانان هوشیار درصحنه می گویند تمام شده است:

دستگیری دو فعال دانشجویی در مازندران، حکم زندان برای دو فعال ملی مذهبی دراهواز، بازداشت یک هم وطن بهایی دیگر در سمنان، چهارده سال حبس برای یک فعال اجتماعی اهل مریوان ، شکایت عبدالله مومنی از بازجویان و قاضی پرونده اش برای شکنجه هایی که دیده است، قطع تماس های تلفنی زنان زندانی سیاسی اوین و این بار انتقال تمامی آنها به بند متادون، اعتصاب غذای دوباره نسرین ستوده که این روزها در انفرادی، دوری از دو کودک خردسالش را به جرم دفاع از موکلینش تحمل می کند. و جشن تولد علی جمالی نازنین که به دور از خانواده و نیکان هفت ماهه اش در اوین برگزار شد.





دو سرباز؛ روایتی تلخ از زندگی دو سرباز به جامانده از جنگ ایران و عراق


امروز تونستم مستند " دوسرباز" را که درچند روز گذشته از شبکه بی بی سی فارسی به مناسبت سالروز آغاز جنگ ایران و عراق پخش شده بود را در بازپخش آن ببینم. روایت تلخ زندگی دو سرباز ایرانی و عراقی باقیمانده از جنگ هشت ساله ایران و عراق. جنگی که طولانی ترین و خسارت بارترین جنگ قرن بیستم لقب گرفته است. مستندی که تلخ تر و تکان دهنده تر از آنی بود که انتظار داشتم.

زاهد، نوجوان چهارده ساله ایرانی ست که به عنوان امدادگر به جبهه های جنگ اعزام می شود و در روزهای پایانی جنگ برای بیست و هشت ماه به اسارت عراقی ها درآمده و در سال شصت و نه به ایران بازگردانده می شود. اما با بازگشت به ایران و با وجود پایان یافتن جنگ، همچنان، جنگ و خاطرات باقیمانده از آن همراه زاهد است.
نجا، سرباز عراقی ست که به اجبار به القادسیه صدام ، که آن را دفاع از امت عرب خوانده بود، به جبهه های جنگ با ایران فرستاده می شود و در عملیاتی به اسارت نیروهای ایرانی در آمده و هفده سال در اسارت باقی میماند و وقتی به کشورش بازگردانده میشود به او لقب خائن میدهند که چرا برای صدام و درراه صدام کشته نشده و به اسارت نیروهای ایرانی درآمده است. همسر نجا ازدواج کرده و نجا تا به امروز از سرنوشت تنها پسرش بی خبر است.
زاهد و نجا برای التیام زخم های باقیمانده از جنگ و فرار از اجتماع دگرگون شده ای که آن ها را پس میزند، به کانادا مهاجرت میکنند و همدیگر را در مرکز درمانی VAS در ونکوور که موسسه ای ست برای بازپروری و درمان بازماندگان و خشونت دیدگان جنگ، ملاقات میکنند. اما این ملاقات اولین دیدار آنها نیست و آنها بعد از سوال و جواب متوجه میشوند که قبلاً در دوران جنگ نیز همدیگر را دیده اند. زاهد همان امدادگر جوانی ست که نجا را از مرگ حتمی توسط سربازان ایرانی که زخمی های عراقی را میکشته اند، نجات داده است.
دنیای امروز زاهد و نجا، پُر است از خاطرات و تجربیات مشترک و تلخ. زاهد خود را پست ترین و بی مقدارترین فرد اردوگاه برمی شمارد که به علت سن کمی که در دوران اسارت داشته است، زنگ تفریحی بوده برای سربازان عراقی. آنجا که می گوید: کادوی تولد بیست سالگی ام در اردوگاه کتک مفصلی بود که از سربازان خوردم. وقتی مثل کرم زیر دست و پای امیراحمد صاحب له شده بودم و یا نجا که دوران هفده ساله اسارتش لحظه به لحظه همراه بوده است با شکنجه، توهین، تحقیر و گم شدن و ناپدید شدن هم اسارتی هایش.
امروز زاهد و نجا به کمک هم و موسسه VAS تا حدودی توانسته اند زخم های باقیمانده از دوران جنگ و اسارتشان را التیام ببخشند، زخم هایی که تا آخر عمر همراهشان باقی خواهد ماند و فراموش نخواهد شد.

پی نوشت: دیدن مستند دوسرباز شاید برای خیلی از ایرانی ها خوش آیند نباشد. اول آنکه در آن از آتش بس پیشنهادی صدام در سال شصت و یک گفته می شود و دوم آنکه، در این مستند سربازان ایرانی پاک و منزه آنچنان که در فیلم های موسوم به دفاع مقدسی مان همیشه دیده ایم نیستند. سربازان ایرانی به مجروحان عراقی تیرخلاص میزنند. فک و دندان هایشان را میشکنند. حتی خود زاهد اعتراف میکند که در اواخر جنگ دیگر از دیدن یک سرباز مجروح عراقی متأثر نمیشده است. همانطور که نجا از قساوت سربازان عراقی می گوید که با تانک از روی چهار روحانی به اسارت گرفته شده ایرانی رد میشوند. خشونت و بی رحمی از خصلت های جداناپذیر جنگ است. واقعیتی که نمی توان انکار کرد.

دانشگاه همچنان زنده است!



فردا اول مهر است؛ شروع پائیز و آغاز سال تحصیلی جدید.
به یاد تمامی دانشجویانی که امسال اول مهرشان بوی دفتر و کتاب نمیدهد. دانشجویانی که یا دربندند یا محروم از تحصیل. تنها به یک گناه آزاد اندیشی .

ما مردم تغییر کرده ایم!


ما مردم تغییر کرده ایم. دغدغه های امروزمان دیگر دغدغه های پارسال نیست. نمی توان منکر این تغییرات شد. این تغییرات را کاملاً می توانی در بین اطرافیان و نزدیکانت و یا در بین مردم کوچه و خیابان ببینی. وقتی دراتوبوس هستی یا در ایستگاه مترو ایستاده ای و یا وقتی در تاکسی نشسته ای؛ می بینی جنس حرف زدن مردم فرق کرده است. حرفهایشان، تحلیل هایشان تغییر کرده است. دیگر دغدغه امروز مردم فقط تورم نیست. دیگر مردم فقط نگران خورد و خوراک شان نیستند. دغدغه های امروز مردم زمین تا آسمان با پارسال تفاوت پیدا کرده است.
نزدیک غروب است و در پارکی در غرب تهران نشسته ام. هوا دیگر خنک شده است و همین خنکی غروب شهریورماه کلی از مردم را به پارک کشانده است. در گوشه ای از پارک تعدادی مرد و زن در کنارهم جمع شده اند. دستشان ورق کاغذهایی ست که مشغول خواندن آن هستند. کاملاً معلوم است، تحت تأثیر نوشته ها قرار گرفته اند و موقع خواندن آن مدام سر تکان میدهند. عده ای مشغول خواندند و بقیه درحال بحث درباره نوشته ها. رهگذرانی که از کنارشان درحال عبور هستند با شنیدن بحث به جمعشان اضافه می شوند و نوشته ها را می گیرند و می خوانند. کنجکاو میشوم تا ببینم نوشته های روی کاغذ درباره چه موضوعی ست. به سمت جمعیت میروم. مردی که متوجه حضورم شده است. چند ورق کاغذ به سمتم میگیرد و درحالیکه صدایش می لرزد، با ناراحتی میگوید: این نوشته ها را بخوان و ببین در زندان ها چه بلائی بر سر بچه هایمان می آورند. چشمم به تیتردرشت نوشته می خورد که از سایت خودنویس پرینت گرفته شده است: نامه عبدالله مومنی به رهبر جمهوری اسلامی. باورم نمیشود. این نوشته هایی که اینطور دست به دست میگردد؛ نه قبض آب و برق است. نه مقاله بریده شده از یک روزنامه درارتباط با تورم و گرانی گوشت و مرغ. این نوشته ها و این کاغذها که مردم درپارک می خوانند، رنجنامه عبدالله مومنی ست که از داخل زندان نوشته است. بغضی گلویم را می فشارد. مرد که متوجه تغییر حالتم شده است می گوید: این نامه را خوانده ای؟ فقط می توانم سر تکان دهم که خوانده ام، چندین و چندبار هم خوانده ام. به سمت نیمکت خالی در گوشه تاریک پارک می روم و فکر میکنم: کاش عبدالله مومنی و بقیه کسانیکه دربندند می دیدند که فراموش نشده اند. که فریادهایشان از پشت میله های زندان آنقدر رسا و بلند بوده که به گوش مردم کوچه و خیابان هم رسیده است.
پیرمردی از جمع جدا میشود و به سمتم می آید و می گوید: ما هم این دوران را گذرانده ایم. نسل شما هم آن را می گذراند. فقط بدان اگر از میدان تجریش تا میدان شوش دسته دسته آدم معترض به خیابان می آمد، آنقدر تأثیر نمیگذاشت که این نامه و امثال آن می تواند تأثیر داشته باشد. ظلم هیچ وقت پایدار نمی ماند. رضا شاه نفهمید. محمدرضا شاه هم دیر فهمید و این حکومت هم گویا نمی خواهد باور کند که ظلم و آه مردم، بنیان هرامپراطوری را از بیخ و بن ویران می کند.
پیرمرد آهسته آهسته دور می شود و من همچنان خیره می مانم به نامه عبدالله مومنی که در پارک دست به دست می گردد.

مبــارکـت بـاد ایـن روز، کـه با وجود قـلم بـه دسـتانی چـون تـو مـعنـا می یابد.‏‏

Aks 98


می خوانی و می خوانی و فقط می خوانی این بیداد را!

Aks 98

خبر ها را یک به یک می خوانی . هفده تن از آزاداندیشان سرزمینمان، امروز نهمین روز از اعتصاب غذایشان را که برای رسیدن به ابتدایی ترین حقوق اولیه شان بوده است را پشت سر می گذارند. می خوانی نه نای حرف زدن دیگر برایشان مانده است، نه توان راه رفتن. می خوانی پنج نفرشان را به خاطر وخامت حالی که داشته اند، به بهداری منتقل کرده اند و بعد از رسیدگی های پزشکی دوباره به سلول های انفرادیشان منتقل شده اند. می خوانی خانواده هایشان هم دست به اعتصاب غذا زده اند. می خوانی خانواده های مستأصل شده شان دست به دامان مراجع و روحانیت شده اند. می خوانی و می خوانی و فقط می خوانی این بیداد را!


- نامه مهدیه گلرو به 17 زندانی در اعتصاب غذا: از تنها حق قابل انتخاب مان نگذرید.
- دلنوشته فخرالسادات محتشمی پور به ژیلا بنی یعقوب: بشکنید دخترکان این اعتصابتان را جان مادر!

تکرار دوباره تاریخ


مارکس جمله ای دارد که می گوید: تاریخ دوبار تکرار می شود؛ یکبار به صورت تراژدی و بار دیگر به صورت کمدی. دیروز یکم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و نه، درست در سالروز به توپ بسته شدن مجلس به فرمان محمدعلیشاه در دوم تیرماه هزار و دویست و هشتاد و هفت ، مجلس (بخوانید خانه ملت) توسط حامیان دولت فعلی که این روزها مدام تجمعات خودجوش تشکیل می دهند، در اعتراض به مصوبه اخیر مجلس مبنی بر موافقت مجلس با وقف اموال دانشگاه آزاد، تهدید شد که به توپ بسته خواهد شد. جماعت معلوم الحالی که یک روز جلوی سفارت انگلیس بازیگر سناریوی چگونگی کشته شدن ندا هستند. روز دیگر به صورت خودجوش به بیت آیت الله صانعی و منتظری حمله می کنند و دیروز هم به صورت کاملاً خودجوش با شعارها و پلاکاردهای متحدالشکل و اتوبوس های بی نام و نشان، مجلس و مجلسیان را تهدید می کنند. هروقت خبری از تجمع این جماعت همیشه خشمگین میخوانم یاد نوشته " تن فروش ها"ی آرمان می افتم که چه خوب این جماعت را توصیف کرده است.

- وقتی در کشوری مثل ایران زندگی می کنی، مدام دچار پارادوکس های عجیب غریب می شوی. مدام مجبوری مرزها و محدوده های اخلاقی، عرفی و اجتماعی که برای خودت ترسیم کرده ای را بالا پائین کنی. و امروز میبینی ته دلت از مصوبه اخیر مجلس برای جاسبی و دانشگاه آزاد خوشحالی.

بی ربط نوشت: به سلامتی اسکناس های ده هزارتومانی هم رونمایی شد و به گفته جناب احمدی دبیرکل بانک مرکزی این اسکناس ها قرار است جایگزین چک پول شوند. احمدی گفته است: هر اسکناس تابلویی از فرهنگ و اعتقادات یک کشور است و بیش از یک هزار کارشناس بانک مرکزی برای طراحی و انتشار آن زحمت کشیده اند!!!!! . حاصل زحمات بیش از یک هزار کارشناس بانک مرکزی اسکناسی ست که در طرح پشت آن در کنار آرامگاه سعدی نوشته شده است: بنی آدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند.

- بشنوید این قطعه از موسیقی فیلم بابا عزیز را و صدای کمانچه ای که شبیه به این روزهاست.( نام قطعه ایشتار است.)

معضلی بنام وبلاگ نویسی


خدا رو شکر که برای یکبار هم که شده مسئولین تصمیم گرفتند با یک "معضل" به صورت ریشه ای برخورد کنند. بعد از فیل. ترینگ گسترده و بی حساب کتاب وبلاگ ها و سایت ها، که در غیاب رسانه ها و جراید و روزنامه های مستقل، که به لطف همین مسئولین یا به طور کلی لغو امتیاز شده اند یا به صورت "موقت" توقیف، به امر اطلاع رسانی و بازتاب آنچه در جامعه درجریان است، پرداخته اند. آقایان دریکی دو روز گذشته تصمیم گرفته اند معضل وبلاگ و وبلاگ نویسی را به طور کلی از بیخ و بن، ریشه کن کنند و در این راستا صفحه اصلی "بلاگر" را در اقدمی پیشگیرانه!! بلاک و هنگام مراجعه به آن، این جمله آشنا مشاهده می شود که" با استناد به جرایم رایانه ای!!، دسترسی به تارنمای فراخوانده شده امکان پذیر نمی باشد" تا از این پس برادران زحمتکش موسوم به ارتش سایبری، وقت گرانبهای خود را صرف " جستجو"ی وبلاگ های خاطی که چیزی غیر از واقعیت عینی جامعه که در جمله معروف" همه چی آرومه، من چه قدر خوشحالم" خلاصه می شود، می نویسند و با نوشتن توهمات خود سعی در برهم زدن آرامش مملکت گل و بلبل دارند- گویا برادر حسین فرموده اند مدارک و اسنادش هم موجود است-نکنند و به دیگر وظایف خطیر خود بپردازند. دراین راستا اگر دوستان خدائی نکرده روزی روزگاری هوس وبلاگ و وبلاگ نویسی به سرشان زد، می توانند از معادل حکومتی "بلاگر" یعنی" بلاگفا" استفاده کنند. البته فراموش نکنند که تنها مجاز به نوشتن از گل و بلبل و بهار و طبیعت هستند تا خدائی نکرده زحمت تخته کردن " وبلاگ" شان نیفتد بر گردن برادران ارتش سایبری.

مجلسی ها باز هم عقب نشینی کردند


هی می خوای حرفی نزنی، از کنـــار خیلی خبرها- راحت که نه، با هزار بدبختی- بگذری. اما، این روزا کاری می کنند که کارد به استخونت بخوره. روی سخنم با آقای احمدی نژاد نیست که ایشون کلاً گوشی برای شنیدن ندارند. روی سخنم با نماینده های مجلسی است که در خانه ملت و به عنوان نماینده های یک ملت بر کرسی های قدرت تکیه زده اند و با پول بیت المال همین ملت گذران زندگی می کنند. قانون هدفمند کردن یارانه ها با کلی جنجال و کلی فشار از طرف دولت و صد البته با کلی حکم و دستور از بالا دستی ها تصویب میشود و به تأیید شورای نگهبان هم میرسد اما رئیس دولت یکباره اعلام می کند که این قانون را اجرا نمی کند و خواستار بودجه بیشتری است برای اجرای آن. مجلس کوتاه نمیآید.مجلسی ها میدانند این رقم بالا چه تورمی را به دنبال خواهد داشت. اما از آنجائی که صداو سیمای جناب ضرغامی تریبون آزادی ست برای دولت، رئیس دولت در تلویزیون حضور میابد و باز با صحبت های عوام فریبانه و مظلوم نمائی و اینکه رای بیست و چهار میلیونی داردو پس هرکار که بخواهد باید بکند، می گوید: من این قانون را اجرا نمی کنم و اگر هم قانون تغییر نکند استعفا خواهد داد. نمایندگان مردم هم ظرف کمتر از بیست روز کوتاه میآیند و قرار است امروز ساعت 10 طرح اصلاح قانون هدفمند کردن یارانه ها را بررسی کنند. حال سوال ی که برای من بوجود آمده است این است که آیا وقت آن نرسیده که تعریف دوباره ای از قوه مقننه و مجریه ارائه دهیم. تا قبل ترها، همین مجلس و نمایندگان آن باوجود اینکه از هزار فیلتر رد شده اند به عنوان نماینده های یک ملت، حرفشان برشی داشت. قانون تصویب می کردند و دولت موظف به اجرای آن بود. اما امروز، قانونی تصویب می شود که دولت بخواهد. بودجه ای تصویب می شود که دولت بخواهد. حرف هم که بزنی میشوی دشمن ، جاسوس و دست نشانده بیگانه"...جناب نماینده که قرار است نماینده " من و امثال من " باشی در آن مجلس. اگر نمی توانی از حقوق یک ملت دفاع کنی. لااقل انقدر شجاعت داشته باش و استعفا بده. استعفا را برای همین روزها گذاشته اند جناب.

زمستان هرقدر طولانی، بهار آمدنی است. می دانم.


روزنامه "اعتماد" توقیف شد، آن هم از نوع موقت اش. همانند "اعتماد ملی" که از مردادماه به طور موقت، توقیف است!!! هفته نامه "ایراندخت" هم لغو امتیاز شد. یعنی شنبه ها دیگر خبری از سرمقاله های محمدقوچانی و کارتون " محله خالتورهای" بزرگمهر حسین پور نیست. همه این خبرها در راستای همان آزادی نزدیک به مطلقی است که معرف حضورتان هست. پیش خودت می گویی، هنوز "بهار" هست و هنوز هم می توان امید داشت به "آرمان و آفتاب یزد" که می شنوی مأموران امنیتی در دولت مهرورز، شبانه یورش برده اند به خانه "جعفر پناهی" و او و همسر و دخترش را به همراه پانزده تن دیگر بازداشت کرده اند!!! و تو می مانی به چه می توان دلخوش ماند در سرزمینی که روزنامه هایش مدام توقیف و لغو امتیاز می شوند و خبرنگاران و روزنامه نگارانش به جرم اطلاع رسانی شفاف زندانی؟ هنرمندان متعهدش که هنوز وفادارند به این آب و خاک و مردمی که هرچه دارند از آنها دارند، تهدید و ممنوع الخروج می شوند و یا به حبس کشانده می شوند. به خوابگاه دانشجویانش شبانه حمله می شود، همچون گوسفند آنها را به روی زمین می کشند و آنها را با سر و صورتهای خونین و دست و پاهای شکسته به روی هم میاندازند و از تله گوشت انسانی که ساخته اند، پیروزمندانه فیلم می گیرند. به چه باید دلخوش ماند در سرزمینی که دروغ و فریب، سیاست غالب سیاستمدارانش گردیده است و نه انسان دیگر کرامت دارد و نه جان آن ارزشی؟؟ هرچند می دانم، بهار سرزمین همیشه سبزمان، نزدیک است. و زمستان هرقدر طولانی، بهار آمدنی است. می دانم.

پی نوشت: تصویر از پشت صحنه فیلم آفساید جعفر پناهی است. روایت دخترکان ی که پشت درهای بسته استادیوم ها به خاطر جنسیت شان مانده اند و برای گذشتن از این سد، به هیبت مردانه در میآیند و برای تماشای مسابقه فوتبال ایران و بحرین پا به استادیوم میگذارند. هرچند بخت با آنها یار نیست و توسط سربازان دستگیر می شوند. جعفر پناهی در فیلم هایی چون دایره و آفساید، محدودیت ها و محرومیت های زنان در ایران را به تصویر می کشد، هرچند تقریباً هیچ کدام از فیلم های پناهی، اجازه اکران در سینماهای ایران را پیدا نکرده اند.

نمایش اقتدار یا استیصال و درماندگی؟؟


اولنوشت:
بخش نظرات درست شد، خبر نداشتم که غیرفعال شده است.

نمیدونم باید خوشحال باشیم از اینکه می بینیم، در هشت ماه گذشته، آنچنان" صدای اعتراضمان" بلند و رسا بوده است که حکومت را وادار کرده ، در روزی که روز" به رخ کشیدن اقتدار ملی به جهانیان" نام نهاده اندش، برای یک قدم عقب نشاندن معترضین- البته به خیال خودش- این حجم از نیروهای رنگارنگ را در سطح شهر مستقر کنند. به قول دوستی: انگار دیروز دولت تمام بودجه 89 اش را صرف، آرایش و چیدمان این حجم از نیروها کرده بود. یا اینکه باید تأسف بخوریم از اینکه در کشوری زندگی میکنیم که حکومتمدارانش، برای سرکوب صدای معترضین اش، حاضر است هرهزینه ای بدهد و به هر ریسمانی چنگ بیندازد.
از دیروز مدام این جمله را می شنوم که، تظاهرات دیروز، شکستی بود برای جنبش اعتراضی مردم!!! شکست؟؟ فکر میکنم شکست در میادینی معنا و مفهموم پیدا میکند که دوطرف در شرایط مساوی و عادلانه در آن حضور پیدا کنند، نه این بازی ای که از بد روزگار به آن وارد شده ایم و حتی کوچکترین قواعد یک بازی عادلانه در آن رعایت نمیشود. مردمی با دستان خالی که دیروز تنها سلاح هایشان یعنی شعار و نمادهای سبزی که تا به امروز به همراه داشته اند، را هم از آنها دریغ کرده بودند. در مقابل گروه گروه و گردان گردان نیروی تا بن دندان مسلح ، قرار گرفته اند.
انصافاً باید قبول کنیم که حکومت در برگزاری نمایش دیروز ش موفق عمل کرد. سناریوی از پیش طراحی شده درست و حسابی ،کارگردانی و اجرای دقیق. اما نمایش، نمایش است دیگر، هرچه قدر هم که متبحرانه و تماشاچی پسند ساخته شده باشد، برای مدت کوتاهی تاریخ مصرف دارد و بعد از آن هرقدر هم که چیدمان و دکوراسیون صحنه را تغییردهی و آن را با انواع و اقسام زرق و برق ها تزئین کنی، نمی توانی و نباید به موفقیت آن دل بندی. دولت و حکومتی که از پایگاه مردمی خود باخبر است، چه نیازی به این حجم قشون کشی و ایجاد رعب و وحشت دارد؟ چه کسی قرار است از این نمایش تکراری فریفته شود؟ هر دوطرف می دانیم، قضیه از چه قرار است. اگر مقصود به رخ کشیدن قدرت و جایگاه مردمی تان به کشورهای دیگر است، با شکست مفتضحانه ای روبرو شده اید. مطمئنن خبرنگاران خارجی، بیشتر از اینکه تحت تأثیر حضور گسترده طرفدارانتان قرار گرفته باشند، مبهوت فضای به شدت نظامی و امنیتی شهر شده اند که بیشتر به میدان جنگ می مانست تا محلی برای نمایش اقتدار یک حکومت.

پی نوشت: به شخصه فکر میکنم تظاهرات و اعتراضات خیابانی را برای مدتی باید کنار گذاشت - در این هشت ماه حکومت یاد گرفته است چه طور این اعتراضات را مهار کند- و فاز جدیدی از اعتراضات را آغاز کرد.
پی نوشت: کی میگه تعدادمون دیروز کم بود؟؟ جمعیت از جمعیت سیزده آبان به نظر من خیلی بیشتر بود، قرار نیست تمام تجمعاتمان را با بیست پنج خرداد مقایسه کنیم که. خلاصه اینکه همچنان هستیم و همچنان سبز میمانیم.