دخترک گل فروش شهر من


پشت چراغ قرمز تقاطع بهشتی قائم مقام ایستاده ای. شب های رمضان انگار غنیمتی است برای هرچه بیشتر شب زنده داری مردم پایتخت. تهرانی که انگار شب ها پوست می اندازد و تبدیل به شهر دیگری می شود. دیدن دستفروش ها آنهم به تعدادی که انگار هرروز بیشتر و بیشتر می شوند در سر هرچهارراه، پشت هر چراغ قرمز یا وسط پیاده رو ها دیگر منظره ای جدید نیست. دستفروشی این روزها در کلان شهر تهران دیگر نه زن و مرد می شناسد نه سن و سال. از پیرمرد هفتاد هشتاد ساله ای که لنگ لنگان با عصایی در دست لنگ می فروشد گرفته تا بچه های کم سن و سالی که به فال فروشی و گل فروشی مشغولند.

چراغ هنوز قرمز است. نگاهت به روی دخترک گل فروشی که به روی جدول کنار خیابان نشسته است خیره می ماند. پلک های دخترک مدام سنگین می شوند اما دخترک برای به خواب نرفتن مقاومت می کند و با چشمانی که از خواب پر شده اند نیم نگاهی به چراغ قرمز دارد. چراغ سبز می شود. لبخند محوی به روی لبان دخترک می نشیند. چشمانش را می بندد و سرش را به روی زانوهایش می گذارد. گویی چراغ سبز مجوزی است برای خواب کودکانه اش تا چراغ قرمز بعدی که از راه خواهد رسید.

پایان رنج ها



بافنده ای 
تمام عمر
ترنج و ابریشم می بافت
گل می بافت
اما وقتی مرد
نه فرشی داشت
و نه کسی 
که گلی بر گورش بگذارد

شیرکو بی کس



خفقان



دمای هوا به بالای چهل درجه رسیده است. مانتوی رنگ تیره ای به تن داری با شالی که موهایت را پوشانده. دست می بری به زیر شال، موهایت خیس خیس شده اند. احساس خفگی می کنی. خورشید مستقیم انگار از آن بالا زل زده است به چشم هایت. هرم گرما کلافه ات کرده است. زنی با پیراهنی بلند و نازک با پاهایی برهنه با لبخندی به روی لب سرخوشانه در حال قدم زدن است. نگاهت را از زن درون تصویر می گیری. گوشه های شال را باز می کنی و به درختی در گوشه خیابان تکیه می دهی. نسیمی گهگاه در پناه سایه درخت به صورت و گردنت می وزد. چشم هایت را بسته ای و همان طور در حالیکه دو طرف شال را  با دو دست رها نگه داشته ای، صدایی را می شنوی که می گوید: شالت را درست کن ون های گشت ارشاد آمدند. چشم هایت را که باز می کنی از دور ون های سبز رنگی را می بینی که برای گرفتن شکارهای امروزشان ردیف شده اند. شالت را درست می کنی و  از زیر سایه درخت بیرون می آیی و خود را میان جمعیت مردمی که کلافه از گرمای تابستان در حال رد شدن هستند گم می کنی. زن درون تصویر همچنان می خندد.

روزمره گی


بی حوصله ام. دیروز بدون هیچ دلیلی برای امروز مرخصی گرفتم. بعد از چندین سال کم خوابی و کله سحر بیدار شدن. امروز به زور ساعت نه و نیم از خواب بیدار شدم. دردی در قفسه سینه ام جا خوش کرده است. شال و کلاه می کنم و به بخش اورژانس بیمارستان نزدیک خانه می روم. خانم پرستار بعد از پر کردن مشخصات دلیل آمدنم را می پرسد. از دردی که در قفسه سینه دارم می گویم و  باری که انگار روی آن نشسته است و نفس کشیدن را برایم سخت کرده است. خانم پرستار سر تکان می دهد و در برگه پذیرش چیزهایی که می گویم را می نویسد و بعد راهنمایی ام می کند به اتاقی که برای معاینه مراجعه کنندگان است. روی تخت می نشینم. خانم پرستار فشارم را می گیرد و می گوید فشارت پایین است. خبر جدیدی نیست. می گویم همیشه همین طور است. سری تکان میدهد و می گوید باید نوار قلب بگیرم. روی تخت دراز می کشم. دستگاه کنار دستم با سر و صدا شروع به  پرینت گرفتن یک سری خط کج و معوج می کند که میشود همان نوار قلبی که خانم پرستار گفته است. دکتر از راه می رسد. نگاهی به نوار قلب می اندازد و بعد با دست قفسه سینه ام را فشار میدهد. دردی به زیر پوستم می دود. دکتر به پشت میزش می رود و شروع می کند به نسخه نوشتن و همان طور که مشغول نوشتن است می گوید:  مشکلی نیست. از اعصاب است. چند تا آرام بخش برایت می نویسم.

از اتاق بیرون که می آیم. دوباره به سمت میز پذیرش می روم. انگار می خواهم از هرچه درد و فشار است به خیال خودم با قرص و آمپول به یکباره خلاص شوم. این بار سراغ ارتوپد را می گیرم. زائده روی دستم را که چندین ماه است به حال خودش رها کرده ام را به مسئول پذیرش نشان میدهم. مسئول پذیرش دوباره فرم پر می کند و من را به سمت اتاق معاینه راهنمایی می کند. دکتر پشت میز نشسته است. زائده بدقواره روی دستم را نشانش میدهم. می گوید التهاب گانگلیونی است. می گویم میدانم که اسم این زائده بدقواره گانگلیون است. قبلا در رابطه اش سرچ کرده ام. دکتر سری تکان میدهد و می گوید بعد وقت نکردی دراین چند ماه بیایی و این زائده گانگلیونی را نشان دهی تا از شرش خلاص شوی؟ چیزی برای گفتن ندارم. می گوید باید پیش دکتر متخصص بروی و این زائده را در بیاوری اما فعلا تا سه هفته مچ بند "هند اسلیپ" را استفاده کن. شاید افاقه کرد و نیازی به جراحی نبود.

به داروخانه میروم. پشت شیشه با خط درشت نوشته شده است قیمت داروها افزایش یافته است و با قیمت روی جعبه داروها همخوانی ندارد. لطفا سوال نفرمائید. بدون هیچ سوالی با کیسه ای قرص و یک عدد مچ بند از داروخانه خارج می شوم.

پشت میز کامپیوتر می نشینم و با یک دست شروع به تایپ کردن می کنم. هیچ چیزی تغییر نکرده است. درد قفسه سینه هنوز سرجای خودش است و  زائده التهابی گانگلیون پشت مچ بند "هند اسلیپ" ی که دست چپم را پوشانده، مخفی شده است. دکترها هم این روزها  دیگر به  هیچ دردی نمی خورند.


گذشته ای که از آن گریزی نیست


«در این وضعیت به هر اطمینانی باید شک کرد.» این جمله ای ست که پزشک در ارتباط با وضعیت سلین همسر سمیر به او می گوید. «گذشته» فرهادی حکایت شک ها، عدم اطمینان و ناامنی انسان ها در روابط عاطفی است که نسبت به هم دارند. در «گذشته» هیچ رابطه امنی وجود ندارد. شخصیت های فیلم میان گذشته ای که به زندگی شان سنجاق شده است و آینده ای برای ساختنش به خیال خود تلاش می کنند، گیر افتاده اند.

«احمد» دوباره به زندگی ای باز می گردد که چهارسال پیش آن را به یکباره ترک کرده است. زندگی ای که در آن هنوز کتاب ها، چمدان ها و خاطراتش را جا گذاشته است. «مارین»، برای رهایی از خاطرات و عشق شکست خورده ای که داشته است، کتاب ها و چمدان های احمد را در انبار گذاشته است تا به خیال خود گذشته ای که هنوز به آن دلبستگی دارد را به فراموشی بسپارد. فراموشی گذشته ای که زخم هایش هنوز تازه است و درد و رنج آن را می توان در نگاه غمگین، فریادهای هیستریک و کلافگی او بوضوح دید. آن سکانسی که مارین با سیگاری در دست در حالیکه اشک می ریزد ملتمسانه به احمد می گوید" تو نمی خواهی بروی"  گویی خواهشی است که او برای فراموشی احمد در چهارسالی که ترکش کرده است دارد.  «سمیر» هم حال و روز بهتری از مارین ندارد. مردی که میان زن زندگی اش که روی تخت بیمارستان با مرگ دست و پنجه نرم می کند و عشقی که به تازگی وارد زندگی اش شده است، سرگردان است. عشقی که از او بچه ای را در شکم با خود حمل می کند.

فیلم گذشته فرهادی، با دنده عقب گرفتن مارین در حالی که با احمد در ماشین نشسته است و تصادف کردن اش آغاز می شود. فرهادی از همان ابتدا نشان میدهد که بازگشت به عقب خطرناک است. اما در مسیر پر پیچ و خم زندگی راه فراری از گذشته نیست. گذشته ای که در بخش بزرگی از امروز و فردای آدم ها جا گرفته است.

فرهادی در فیلم آخرش به مانند فیلم های قبلی اش مرزهای اخلاق، تعهد، خیانت و روابط پیچیده آدم ها را به چالش می کشاند. آدم ها در گذشته همه خاکستری اند. احمد، سمیر، مارین و حتی سلین که علیرغم عدم حضورش اما در کل فیلم سایه بودنش را بر روابط سمیر و مارین می توان حس کرد، تماماً خاکستری اند.  تمامی شخصیت های فیلم گذشته فرهادی خود قربانی اند. قربانی گذشته ای که از آن نمی توانند فرار کنند. فرهادی در گذشته نیز همانند جدایی نادر از سیمین زندگی پرتنش و پراسترس کودکانی را به تصویر می کشد که میان روابط پیچیده والدین خود گیر افتاده اند. کودکانی که با چشمانی نگران و پر سوال در پشت دیوارها و گوشه خانه های ناامنی که در آن زندگی می کنند تماشاچی دنیای پرجنون بزرگسالی هستند. دنیایی که به زودی خود قدم در آن خواهند گذاشت. دنیایی که یک سر آن وصل به گذشته ای ست که والدین برای آنها میراث گذاشته اند.

دولت امید آمد




دیشب میان هیاهو و شنیدن صدای خنده های از ته دل مردمی که چندسالی بود که دیگر این طور نمی خندیدند. و بذر امیدی که انگار دستی به سطح شهر پاشیده بود؛ بغضی مدام گلویم را می فشرد و چشمانم با پرده اشکی که مدام میامد و سد می کرد راه تماشای مردمی که دوباره ما شده بودند، تار می گشت.

دیشب باوجود آنهمه جمعیتی که آمده بودند و جمعیتی که از هر طرف شهر دسته دسته می پیوستند به خیل مردمی که به امید تغییر و اصلاح اوضاع دوباره دست به دست هم داده بودند؛ مدام چهره و اسامی یارانی که سال هشتاد و هشت بودند اما در جشن پیروزی نود و دو  نبودند و جایشان خالی بود، بر ذهن و فکر و زبانم جاری می گشت. چه سهراب ها و نداهایی که این روزها میهمان خاکند. چه آنها که پشت میله های زندان بهار آزادی را چشم انتظارند و چه پرستو هایی که در غربت منتظرند تا با کوچ دسته جمعی دوباره به آسمان مام وطن برگردند. دیشب فریادهای خفته  چندساله مان را فریاد کردم. بلند و رسا. رساتر از همیشه. نهال نورس امیدی که بذرش را چهارسال پیش کاشته بودید، این روزها جوانه زده است. دیشب جای همگی تان سبز بود. سبز.
عکس از اینجا

رای می دهم



شاید اغراق نباشد اگر بگوئیم در هشت ساله گذشته و  با روی کارآمدن دولت احمدی نژاد که نماینده طیف فکری مشخصی است؛ زنان بیشترین لطمه و صدمه را چه به لحاظ اقتصادی که به دلیل سیاست های نادرست اقتصادی به تمامی اقشار جامعه در این سالها تحمیل شد و چه به لحاظ اجتماعی که با تصمیم گیری ها و قانوگذاری هایی که بسیاری شان مبنایی تبعیض آمیز داشتند، دیده اند. علیرغم آن که در قانون اساسی کشور حق آموزش برابر برای همگان به رسمیت شناخته است، در هشت ساله گذشته زنان به طرق و با ترفندهای مختلف از حضور در دانشگاه ها و محافل علمی و فرهنگی کشور به تدریج حذف گردیده اند.  بنا بر گزارش های منتشر شده، در سال تحصیلی 1391-92 زنان از تحصیل دولتی و رایگان در 14 رشته دانشگاهی به طور کامل محروم شده‌اند  و در 241 رشته شامل 92 رشته تجربی، 47 رشته ریاضی، 53 رشته انسانی، 12 رشته زبان های خارجی و 23 رشته هنر محدودیت‌های  جدی بر سر ورود آن ها به دانشگاه ها گذاشته شده است.[1]  در این دوره تفکیک جنسیتی و زنانه- مردانه کردن جامعه بیش از گذشته به مرحله اجرا گذاشته شد. دامن زدن به اشتغال نابرابر و سوق دادن زنان به شغل های دون و کم منزلت نیز از دیگر سیاست های به کار گرفته شده در دولت فعلی است. در طرح شکست خورده دورکاری، زنان اولین گروهی بودند که به بهانه پاسداشت خانواده، خانه نشین گشتند. طرح اصلاح قانون گذرنامه که به موجب آن زنان درحد کودکانی صغیر که در همه سنین نیازمند به قیومیت و سرپرستی مردان پانین آورده شدند، نیز از جمله طرح های پیشنهادی دولت دهم برای محدودیت هرچه بیشتر زنان بود. طرحی که خوشبختانه به علت اعتراضات صورت گرفته نسبت به آن بی نتیجه ماند و سرانجام دولت و مجلس نشین ها را مجبور به عقب نشینی کرد. تمام طرح ها و قوانین تبعیض آمیز مطرح شده در دولتی اتفاق افتاد که حداقل در زمان پیش از انتخابات و طرح شعارهای انتخاباتی اش به منظور جمع کردن آراء  بیشتر، سخن از اعتقاد به برابری زنان و مردان می گفت. 

اما در این دوره از انتخابات زنان با پدیده عجیب و غریب و نوظهوری چون سعید جلیلی روبرو گشته اند. پدیده ای که حتی در تبلیغات اتخاباتی اش هم ابایی از ممانعت و ممنوعیت ورود و حضور زنان به نشست های انتخاباتی اش ندارد. و در مناظرات انتخاباتی و جلوی چشم میلیون ها بیینده هویت فردی زنان را به زیر سوال می برد و آن را تنها در کلیتی به نام خانواده و تحت عنوان مادر، به رسمیت می شناسد.

من به عنوان یک زن- زنی که به برابری زنان و مردان در همه عرصه ها معتقد است و این برابری را همواره و به طرق مختلف مطالبه کرده و می کند؛ فردا جدا از ساختار و ساز و کار انتخاباتی کشور که به آن نقدی جدی دارم در انتخابات ریاست جمهوری به امید جلوگیری از تبعیض و ظلم هرچه بیشتر به زنان سرزمینم به عنوان نیمی از جمعیت فعال کشور که سالهاست به طرق مختلف حقوق به حقه شان نادیده گرفته میشوند،  شرکت خواهم کرد و به نامزد ریاست جمهوری رای خواهم داد که کمترین زاویه را با مطالبات به حق زنان داشته است. 

[1] -www.daneshjoonews.com/node/9179