قرار، این نبود.........

ویدئو کلیپی که مشاهده می کنید، با عنوان "قرار، این نبود" را موج سبزآزادی بر روی سایت خود قرار داده است. از آنجائیکه این سایت و بسیاری دیگر از سایتهائی که این کلیپ را بارگزاری کرده اند فیلتر می باشند، بهتر دیدم آن را برروی وبلاگ" آبی" در آدرس جدید که فعلاً فیلتر نیست، قرار دهم تا دوستانی که دسترسی به فیلتر شکن ندارند هم بتوانند آن را مشاهده کنند.

مطمئناً دیدن این ویدئوکلیپ می تواند پاسخگوی بسیاری از سوال های امروزمان باشد. این که جرم میردامادی و دیگر اعضای جبهه مشارکت و بسیاری از دیگر اصلاح طلبان چه بوده است که نزدیک به پنج ماه است در زندان به سر می برند و اینگونه تحت فشار قرار گرفته اند. در این کلیپ قسمتهائی از سخنرانی" محسن میردامادی" را در یازدهمین کنگره جبهه مشارکت ایران اسلامی که آذرماه 1387 برگزار شده است، مشاهده میکنید.

پی نوشت: برای دیدن این کلیپ از فایرفاکس یا اپرا استفاده کنید.

پی نوشت دو: برای دریافت این کلیپ در نسخه بلوتوث اینجا کلیک کنید.(لینک اصلاح شد.)

وداع


امروز به خاک سپردیمش. مادربزرگ را می گویم. همان که سهمی از خاطرات کودکی ام بود. صورتش آرام بود و بدون درد. بعداز آن همه دردی که کشیده بود. آن مرض لعنتی که بند بند وجودش را به بند کشیده بود. امروز به خاک سپردیمش، کنار پدربزرگ که دیگر نیست. کنار مسعود که باور کرده ای نبودنش را......مادربزرگ هم خاطره شد، روحش شاد.

پی نوشت: این روزها " آبی" برایم حکم دفترچه خاطراتی را پیدا کرده است که مدام برای ثبت لحظه هایت به آن پناه می بری. نمیدانم چرا؟ قبل تر از اینها اگر بود، شاید، این نوشته و بسیاری از نوشته های دیگر را نمیگذاشتم، اما این روزها رها شده ام در نوشتن.

پی نوشت دو: برخی آهنگ ها شبیه روزهایت می مانند یا شاید روزهایت شبیه به آن شده است. مثل این قطعه از موسیقی فیلم بابا عزیز و صدای کمانچه ای که شبیه به این روزهاست. (نام قطعه ایشتار است.)

برای سبزترین پدر دنیا و تمامی آنها که این روزها از دیدن عزیزانشان محرومند!

در گیرودار شنیدن خبرهای ریز و درشت بدی که گویا این روزها خوراک هرروزه مان شده است. تولد" فرنیک" دخترک نورسیده " حنیف مزروعی" که نمیدانم به کدامین گناه و براساس کدام قانون مهرورزی حتی از به آغوش کشیدن و نوازش کردن نوگل زندگی اش هم محروم است، سبزترین خبری بود که در روز ِ سبز سیزده آبان شنیدم. ....تولد سبزترین دختر ایران زمین را به سبزترین پدر و مادر دنیا تبریک میگم، به امید آنکه سهم " فرنیک و فرنیک های مان " زیستن در ایرانی آزاد باشد و سبز ..........هرکودکی که به دنیا می آید حامل برات امیدی است که شاید نجات بشریت به دست او باشد (تاگور)

پی نوشت: می خواستم عکسی از این دختر کوچولو رو در این پست بزارم، اما بدون اجازه آقای پدر صلاح ندونستم. حنیف مزروعی که به خاطر پایبندی به آرمانها و تعهداتش حتی در لحظه تولد دخترکش هم نتوانست در کنار او و همسرش باشد، خانه مجازی را برای دخترک نورسیده اش ساخته است به نام " فرنیک". برای گفتن تبریک و دیدن عکس های سبزترین دخترک ایران زمین می توانید به وبلاگ " فرنیک" سر بزنید.

* برآی ای آفتاب صبح امید

چهار ماه و نیم سرکوب، چهار ماه و نیم خشونت، آنهم در حق مردمی که مسالمت آمیز و به دور از هرگونه خشونتی در مدنی ترین شکل ممکن اجتماعات و اعتراضات خود را برگزار میکنند برای مطالبه حقوق به حق و کاملاً مدنی خود که توسط حکومت نادیده گرفته شده است!!!
اما، خشونتی که امروز حکومت و حکومتمردان از خود نشان دادند، برهنه بود، برهنه و زشت تر از تمام خشونت ها و سرکوبهائی که در چهار ماه گذشته دیده ایم. تعداد نیروهائی که برای سرکوبی مردم بسیج شده بود آنهم با انواع و اقسام ادوات سرکوبگرانه، برای یک جنگ تمام عیار کافی بود.
امروز تأسف خوردم از اینکه دیدم دو گروه از مردم سرزمین مان، دو گروه هم وطن، هم زبان ، که خط فکری، ایدئولوژی و نگاه متفاوت نسبت به هم دارند- که در هر کجای دیگر این دنیا و در هرکشوردیگری، وجود گروه ها و دسته های فکری متفاوت اجتناب ناپذیر است- را اینطور به جان هم انداخته اند. امروز اشک ریختم وقتی چشمان اشکبار و سرخ شده و گاز اشک آور خورده و سرودست های خونین خواهران و برادران هم زبانم را از هر دوگروه ، چه فرق می کند که به کدام دسته و گروه تعلق داشتند را نظاره گر بودم... امروز با دیدن هم وطنهائی که در مقابل هم همچون دشمنان قسم خورده صف آرائی کرده بودند و برای هم خط و نشان میکشیدند، مدام از خود می پرسیدم: ماندن و حکم راندن حضرات قرار است به چه قیمتی و با چه هزینه ای پرداخت شود؟

* مصرعی از غزلیات حضرت حافظ

پی نوشت: امروز در میدان هفت تیر سر خیابان قائم مقام، وقتی طبق معمول برای متفرق کردن مردم از گاز اشک آور استفاده کردند. یکی دو تا سرباز که باتوم به دست داشتند با چمشانی سرخ شده از گازاشک آوری که خورده بودند، قاطی مردم داشتند غرغر میکردند که بیچاره ما سربازها چه گناهی کردیم باید از هردو طرف کتک بخوریم. همون موقع یکی دو تا جوون که چشماشون حسابی قرمز شده بود و برای خلاص شدن ازگاز اشک آور سیگار روشن کرده بودند ، دود سیگارشون رو فوت کردند تو صورت سربازها و گفتند: نترس داداش ما اهل زدن نیستیم، بیا این سیگار رو بگیر به رفیقت هم بده، دیگه نمیزاره چشمات بسوزه.......

پائیز آمد و ما همچنان سبزیم!

آسمانی ابری و غبارآلود، کوچه ها و خیابان هائی باران زده، شهری که دیگر حال و هوای پائیزی پیدا کرده است و مردمانی که ،...همچنان سبزند. مردمانی که قرار است، فردا در سیزدهمین روز از آبان ماه یکهزار و سیصد وهشتاد و هشت، دیگربار دستان سبزشان را به هم بفشارند و خواسته های به حق شان را با فریادهای سبزشان به گوش کسانیکه این روزها گوئی خیال شنیدن ندارند، برسانند. اینکه این جنبش باوجود تمامی تهدید هایی که شده است، علیرغم تمامی هزینه هائی که پرداخته و آماده است که بپردازد، همچنان به اعتراضات مسالمت آمیز و به دور از خشونت خود تا رسیدن به خواسته های به حق ی که دارد که همان "آزادی و دموکراسی " است، ادامه خواهد داد...........فردا را فقط من و تو خواهیم ساخت.باورکن!

و اینک آزادی!!

چه کیفی میده صبح جمعه ات، با خبر آزادی " محمد قوچانی" بعد از 131 روز اسارت شروع بشه و امروز ِ ت که یک روز خسته کننده و تکراری بود مثل مابقی روزهای دیگه هفته، که از اول صبح هم نمیدونی چه مرگت بود که اصلاً حال و حوصله خودت و هیچ کس رو هم نداشتی، با خبر آزادی " هنگامه شهیدی" رنگ و روئی دیگه ای به خودش بگیره، و تموم بشه........خدا زیاد کنه از این دست خبرها رو که حال من یکی رو حسابی می تونه زیر و رو کنه.

پی نوشت یک: این نوشته از محمد مصطفائی وکیل هنگامه شهیدی رو در وصف شجاعت و جسارت او بخونید.(لینک)

پی نوشت دو: نمیدونم این روزا من زیادی رو موده نوشتنم یا اینکه از بس خبرهای رنگ و وارنگ زیاده، آدم می افته رو موده نوشتن؟

لبخند یک فرشته



میگند این نوزاد دوست داشتنی برنده زیباترین "لبخند در جهان" شده است. دروغ و راستش گردن گروهی که این تصویر رو به صورت ایمیل برایم فرستاده اند....اما من که به شخصه برای چند دقیقه محو تماشای نگاه زیبا و لبخند شیرین این فرشته کوچولو شدم
.