چه قدر باید بگذرد؟


به طرز احمقانه ای عادت کرده ام به بلند کتاب خواندن. کتاب را باز می کنم و شروع می کنم به بلند بلند خواندن سطر سطر آن. گاهی اوقات جمله ای یا پاراگرافی را چندین و چندبار پشت سر هم می خوانم. انگار کلمات که سردرگم در فضای اتاق بلا تکلیف معلق مانده اند آرام آرام راه خود را پیدا می کنند و در سلول سلول وجودم رخنه می کنند:

   «هنوز می توان دستش را دور گردنم، بوی تنش، صدایش، گرمایش، مهر و محبتش را حس کنم. همه چیز سر جای خودش است.

هیچ چیز دست نخورده است.

فقط کافی است چشمانم را ببندم و در فکر فرو روم.

چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟

ای کاش ساعت شنی داشتم.

آخرین باری که همدیگر را در آغوش گرفتیم، من شروع کردم، من او را بوسیدم. در آسانسور، در خیابان فلاندر.
اوهم مخالفتی نکرد.

چرا؟ چرا گذاشت زنی که دیگر دوست نداشت او را ببوسد؟

چرا مرا در آغوش گرفت؟» *

کتاب را می بندم. کلمات مدام در ذهنم تکرار می شوند. صدایی طنین انداز می شود که هی تکرار می کند. چه قدر باید بگذرد؟ چه قدر باید بگذرد؟...



·         تکه ای از کتاب «من او را دوست داشتم» آنا گاوالدا

چشمانی حسرت بار


فیلم «راز چشم هایشان» جوزه کاپانلا با تصویر مخدوش یک خاطره آغاز می شود. مردی در ایستگاه قطار راه می رود. مرد سوار قطار می شود. قطار راه می افتد. زنی به دنبال قطار می دود. دست هایی که از پشت شیشه های قطار روی هم قرار می گیرند. قطاری که دور می شود و زنی که دور شدن قطار را نظاره می کند.

بیست و پنج سال بعد، اسپوزیتو مامور سابق دادگاه به شهر محل کارش بر می گردد تا داستان ماجرای قتل زنی بیست و سه ساله را بنویسد که بعد از تجاوز در خانه اش به قتل رسیده است. راز قتل زن اما در عکس هایی است که اسپوزیتو در آلبوم خانوادگی او می یابد. مردی که در تمام عکس ها به جای نگاه کردن به دوربین، نگاه حسرت باری به زن دارد. بیست و پنج سال بعد، وقتی اسپوزیتو به همراه ایرنه عکس های قدیمی شان را نگاه می کنند، می بینند که اسپوزیتو هم همچون گومز قاتل زن، در تمامی عکس ها نگاهش به ایرنه است نه دوربین.

اسپوزیتو تصمیم گرفته است داستان قتل لیلیانا را بازنویسی کند. داستانی که حول و حوش زندگی اسپوزیتو، ایرنه، مورالس همسر زن کشته شده و گومز مردی که بعد تجاوز لیلیانا را به قتل رسانده است، می چرخد. ایرنه به اسپوزیتو ماشین تحریری برای نوشتن داستانش هدیه می دهد. ماشین تحریری که حرف A آن مشکل دارد. حرف A ای که در آخر فیلم جمله ی « من می ترسم » اسپوزیتو را تبدیل به «دوستت دارم» به زبان اسپانیایی می کند.

اما نقطه عطف فیلم به نظرم آن جاست که در انتهای آن سه مرد قصه در یک قاب قرار می گیرند. مورالس شوهر لیلیانا که بعد بیست و پنج سال هنوز سوگوار عشق از دست رفته اش است و تبدیل به زندانبان «ابدی» گومز شده است. گومز قاتلی که سالهاست به اسارت در آمده است و محکوم به حبس ابد در زندانی است که مورالس برایش درست کرده است و اسپوزیتو  مردی که بعد بیست و پنج سال هنوز نتوانسته است خیال ایرنه را که حالا ازدواج کرده است و دو بچه دارد را از سرش بیرون کند. در این سکانس مورالس و گومز هر دو پشت میله هایی هستند که نمادی از سرنوشت گریزناپذیرشان است. و تنها اسپوزیتو است که در سوی دیگر میله ها آزاد است برای تغییر پایان داستان زندگی اش.

اسپوزیتو با اضافه کردن حرف A به احساس ترسی که آن را برروی تکه کاغذی در کنار تختش نوشته به دوستت دارمی می رسد که بیست و پنج سال از گفتنش فرار کرده است.


در سکانس پایانی اسپوزیتو وارد اتاق کار ایرنه می شود. ایرنه عینک را که چشمهایش در پشت آن پنهان شده اند بر میدارد و با چشمانی مشتاق که بیست و پنج سال در انتظار شنیدن یک «دوستت دارم» از اسپوزیتو مانده اند به او خیره می شود. اسپوزیتو می گوید حرف های زیادی برای گفتن دارد. لبخند شوق به روی لب های ایرنه می نشیند. در اتاق بسته می شود. و این پایان شاید فرجامی باشد بر قصه عشق بیست و پنج ساله نافرجام اسپوزیتو و ایرنه.

قصه هایی که دیگر پایان شان قشنگ نیست!


وقتی در ایران و تحت نظام آموزشی جمهوری اسلامی که گفته میشه براساس تعلیمات اسلامی، پایه گذاری شده، درس خونده باشی. از همون بچگی با کلی داستان های دینی آشنا میشی. داستان هایی رنگی و سرشار از خوبی. آدمایی که تو بدترین شرایط خوبند. همیشه از حق خودشون می گذرند. تو اون روزا و دوران خوشی بچگی، قصه ها همیشه پایان خوشی داشتند. حتی قصه هایی که رنگ و بوی مذهبی داشتند.

 یکی از اون  داستان هایی که یادته مدام معلم های دینی به طرق مختلف تعریف می کردند. حکایت فردی بود که وقتی پیامبر اسلام از کوچه محل سکونت اون فرد رد میشده، روی سرش خاکروبه میریخته. همین طور که تو عالم بچگی دستت رو زده بودی زیر چونه ات خانم معلم با آب و تاب تعریف می کرد که یه روز که پیامبر از اون کوچه رد میشده می بینه خبری از اون فرد و خاکروبه هاش نیست. و نگران میشه و  از اطرافیانش حال اون فرد رو می پرسه و می شنوه که فلانی افتاده تو بستر بیماری.  خانم معلم قصه اش رو این طوری تموم می کرد که پیامبر وقتی این خبر رو میشنوه میره به عیادت اون فرد. و لابد تو هم با همون خوش باوری کودکانه، لبخندی از رضایت روی لب هات نقش می بسته.

تو عالم بچگی این قصه ها، تو ی ذهنت هی شکل میگیره و شکل میگیره. بزرگتر که میشی می بینی که آدمایی که اون قصه ها رو برات تعریف کردند نه خودشون، نه کارا و نه حرفاشون شبیه اون قصه ها و آدم خوبای اون قصه ها نیست.

این که هرروز شکی که تو دلت پا گرفته، بزرگ و بزرگ تر میشه. تا میرسی به روزی که همه چی رو انکار می کنی و دیگه هیچی رو باور نداری و همه اون قصه ها رو فقط یه قصه میدونی ...

امروز شنیدم که حکم اعدام سهیل عربی تو دادگاه تجدید نظر و دیوان عالی کشور به اتهام «سب النبی» تایید شده. یعنی توهین به پیامبر اسلام. من نه سهیل عربی رو میشناسم. نه می دونم چی گفته و چی نوشته. امروز وقتی این حکم رو شنیدم، یه دفعه پرت شدم به دوران بچگی و کلاس درسی که معلم اش از دینی میگفت که پیامبرش میره عیادت آدمی که کار هرروزش آزار و اذیت اون پیامبر بوده...

و تو فکر می کنی چه قدر فرق هست بین آخر قصه های دنیای بچگی  و دنیای بزرگسالی... از بخشش تا چوبه دار...

بخت پریشان ما!


فیلم  The fault in our stars به کارگردانی جاش بون فیلمی است درباره «درد». درد و رنجی که انسان ها در طول زندگی خود آن را به اشکال مختلف لمس و تجربه می کنند.

هیزل گریس دختری نوجوان است که از سیزده سالگی به سرطان مبتلا شده است. او برای نفس کشیدن مجبور است، کپسول اکسیژنی را در طول شبانه روز با خود به دنبال بکشد. کپسول اکسیژنی که نمادی است از درد و رنجی که هیزل گریس در لحظه لحظه زندگی اش آن را تحمل می کند. اما آیا این درد و رنج نهایت درد و رنجی است که هیزل گریس در عمر کوتاهش تجربه می کند؟ آیا برای درد و رنج انسان نهایتی می توان متصور شد؟

جواب این سوال را هیزل گریس در انتهای فیلم و درحالی که خاطره ای از کودکی اش تعریف می کند به ما میدهد. او از روزی می گوید که در سیزده سالگی ریه هایش پر آب می شوند و نفس کشیدن برایش تبدیل به عذابی غیرقابل تحمل. در آن روز پرستاری که در اتاق است از هیزل گریس می خواهد با انگشتان دست هایش به دردی که تحمل می کند از یک تا ده نمره ای بدهد. هیزل گریس عدد نه را به پرستار نشان میدهد. پرستار او را دختری شجاع می خواند. اما هیزل گریس می گوید: پرستار نمی دانست که عدد ده را برای «تحمل دردی» بزرگ تر نگه داشته بودم. دردی که هیزل گریس با از دست دادن اولین و آخرین عشق زندگی اش یعنی آگوستوس پسر هجده ساله ای که به سرطان استخوان مبتلاست تحمل می کند: «درد از دست دادن».

فیلم آکنده است از پیوند درد و رنج با لذت های زندگی. هیزل گریس و آگوستوس حتی در همخوابگی شان هم تنها نیستند. کپسول اکسیژن هیزل گریس از یک سو و پای قطع شده آگوستوس از سوی دیگر در آن لحظات حضور دارند تا به آنها «شوم بختی شان» را یاد آور شوند. آنها همانند انسان های دیگر، محکومند به تحمل رنج و عذابی که زندگی شان را پر کرده است. کودکانی که تخت های بیمارستان ها را پر کرده اند. پدر و مادرانی که عذاب کشیدن فرزندانشان را نظاره می کنند. عشاقی که فرصت باهم بودنشان اندک است...

اما با وجود تمامی این درد و رنج ها، آدمی همچنان به زندگی خود ادامه می دهد. کوله بار رنج و عذابش را همچون کپسول اکسیژن هیزل گریس با خود به دنبال می کشد و زندگی می کند. در سکانسی هیزل گریس به مادرش از ترس اش برای روزهایی می گوید که او مرده است و نمیداند مادر و پدرش چگونه زندگی خواهند کرد. و مادر که از فکر فقدان تنها دخترش به گریه افتاده است می گوید: آدم ها یاد می گیرند که چگونه با درد و رنج هایشان زندگی کنند...


در سکانس آخر هیزل گریس که به درخواست آگوستوس باید در مراسم تدفین تنها عشق و لذت زندگی اش حرف بزند، به او می گوید: ممنونم که با آمدنت به زندگی کوتاهم«بینهایت» را بخشیدی. 

فقط برای چند لایک بیشتر!


چند ماه پیش بود که فیلمی به طور گسترده در شبکه های اجتماعی پخش شد. فیلم مراحل جراحی و خارج کردن لامپی را از واژن یک زن نشان می داد. فیلم به طور گسترده در شبکه های اجتماعی به اشتراک گذاشته شد.  اما در هیاهوی تمامی جوک ها و مزه ریختن ها یک سوال مهم بی جواب ماند: « چه کسی این طور حریم خصوصی یک بیمار را نقض کرده است و این فیلم را به روی شبکه های اجتماعی قرار داده است؟»  

امروز شنیدم که از لحظه مرگ مرتضی پاشایی در بیمارستان بهمن، فیلمی بر روی یوتیوب گذاشته شده است. فیلمی که مدام در صفحه های اجتماعی درحال به اشتراک گذاشته شدن است. «لحظه جان دادن یک انسان». این بار هم در میان تمامی حواشی و هیاهوی بوجود آمده بعد از فوت این خواننده، این سوال لابد بی جواب می ماند که چه کسی در آن لحظات خاص اجازه داشته است که بالا سر یک بیمار در بخش مراقبت های ویژه حضور داشته باشد و از لحظه جان کندن او فیلم بگیرد و بعد لابد برای گرفتن چند لایک بیشتر آن را برروی شبکه های اجتماعی منتشر کند؟


آیا این دو اتفاق هشداری است بر کم رنگ شدن «اصول اخلاقی» در جامعه پزشکی ای که سوگند خورده است به حفظ اسرار و حریم شخصی بیمارانش متعهد بماند؟

مهاجرت


چندوقتی هست که کتاب ها و جزوه های مربوط به امتحان آیلتسی که در پیش دارم، تبدیل به جزئی جدا ناپذیر از زندگی ام شده اند. صبح ها مثل بچه مدرسه ای ها کتاب و دفتر به بغل از خانه خارج می شوم و بعد از ظهرها کتاب و دفتر بغل به خانه بر می گردم. این روزها در طول روز و در محل کار از هرفرصتی برای خواندن درس و مشقی که پر کرده است تمام ذهنم را استفاده می کنم. استرسی عجیب تمام وجودم را پر کرده است. لیسنیگ، اسپیکینگ، ریدینگ و رایتینگ شده اند خوراک هرروزه ام. می خوانم و می خوانم تا شاید راه فراری پیدا کنم برای دل بریدن از سرزمینی که هر روز انگار وابستگی هایم به آن کم رنگ و کم رنگ تر می شوند. دیگر نه به سبک و سیاق گذشته دوستانم را میبینم. و نه حوصله گشت و گذار در شهری که تمام خاطرات و لحظه هایم از آن پر شده است را دارم. خزیده ام به کنج خانه و خود را غرق کرده ام در کلماتی که هیچ نشانه ای از زبان مادری ام ندارند.


هرروز که می گذرد بیشتر می فهمم چه دور شده ام از مردمی که با هم به یک زبان مشترک سخن می گوییم. و خوب می دانم این مردم همان مردم قبلا، چیزی در درون من اما شکسته است. تغییر کرده است.  

زنان بدون مردان!


شرکت برای نظارت بر کیفیت آب صابون های مصرفی در یکی از کارخانه های بزرگ صنعتی که به تازگی مشتری شرکتی که در آن مشغول به کارهستم شده است، نیاز به یک کارشناس فنی که ترجیحا شیمی خوانده باشد داشت. کاری که فرد مذکور باید انجام میداد این بود که به طور روزانه یک سری پارامترهای مشخص را از جمله pH  و غلظت و ... را اندازه گیری کند. افراد مختلفی برای این نظارت انتخاب شدند و اتفاقا مدیران شرکت نظرشان بر استخدام یک کارشناس خانم بود. چون معتقد بودند خانم ها منظم تر و دقیق تر هستند. طبعا بنده هم مدام گوشزد می کردم که برای استخدام جنسیت در نظر گرفته نشود و برمبنای توانایی ها این انتخاب صورت بگیرد.

نهایتا خانمی برای این کار در نظر گرفته شد و قرار شد خانم برای شناختن بیشتر با محیط کار که در داخل خط تولید یک کارخانه قطعه ساز بزرگ با کلی پرسنل بود، به کارخانه بیایند. خانم مذکور که قرار بود به عنوان کارشناس فنی و برای نظارت بر کار اپراتورها استخدام شوند، در روز اول به همراه شوهر خود تشریف اوردند و وقتی نگهبانی به خانم گفت که فقط اسم شما برای ورود هماهنگ شده است، خانم کارشناس گفته اند که بدون شوهرم داخل کارخانه نمی شوم!!!

نیازی به گفتن نیست که شرکت عذر خانم مذکور را خواست و گفت نیاز  به کارشناسی که به تنهایی نمی تواند در یک محیط کاری رسمی(کارخانه ای با این عظمت و با این همه پرسنل نه یه شرکت خصوصی کوچک و ناشناخته) حضور پیدا کند، ندارد و یک آقای کارشناس برای این سمت انتخاب شد.

و من تمام روز به زنی تحصیل کرده و امروزی فکر می کنم که مثل روز اول مدرسه با بزرگ ترش راهی شده است. و نمیدانم این انتخاب چه قدر خودخواسته بوده است و چه قدر با فشار آن آقای بالاسر که زن را آنقدر بالغ ندانسته که تنها بتواند از پس خود و کاری که شاید می توانست دریچه ای باشد برای آینده اش، بر بیاید!!!