توقیف کنید این نمایش ها را!


یه چند روزه داری خودت رو راضی می کنی که بنشینی جانگوی رها شده آخرین فیلم  تارانتینو رو ببینی. با تعریف هایی که از فیلم خوندی و شنیده ای می دونی فیلم پره از خون و خشونت. به دیدن صحنه های خشن عادت نداری و سعی هم نمی کنی خودت رو عادت بدی. از خیر خیلی از فیلم ها باوجود درخششون به خاطر همین سطح بالای خشونتشون گذشتی. میدونی که دیدن این جور فیلم ها و تأثیراتش تا چند وقت مثل یه کابوس همراهته.  حتی اگر اون فیلم، فیلم «آندره روبولف» تارکوفسکی باشه که هنرمندانه بیداد مذهبی کلیسای ارتدکس در روسیه رو به تصویر میکشه. اونجایی که کشیش کلیسا دستور میده که به دهن متهم،  سرب داغ بریزند و اون آدم رو در حالیکه به پشت یه اسب بسته شده روی زمین و در سطح شهر بگردونند.  چه کابوسی بود دیدن این فیلم؛ تا مدت ها تصویر ریختن سرب داغ تو دهن متهم که داشت فریاد میزد اما یه دفعه ساکت میشد و تو فقط صدای بلعیدن سرب داغ رو میشنیدی و بس، مثل یه تصویر زنده هرجا که میرفتی همراهت بود. از اون زمان بود که پشت دستت رو داغ گذاشتی که از خیر دیدن این جور فیلم ها بگذری حتی اگر سازنده شون تارکوفسکی کارگردان مورد علاقه ات بوده باشه. 

از خیر یه فیلم میشه گذشت. میشه ندیده اش گرفت مثل هزاران فیلمی که در تاریخ سینما ساخته شده و تو هنوز ندیدیشون.  اما با خون و خشونت دنیای واقعی چه کار میشه کرد؟ چه طور میشه  نادیده گرفت این فیلم های آزاردهنده ای که هرروز داره گوشه گوشه زندگی واقعیمون اکران میشه! باید به کدام وزارتخونه و کدوم سازمان مسئول شکایت کرد و گفت این فیلمایی که هرروز دارید تو سطح شهر اکرانش می کنید مخاطبش باید گروه سنی خاص باشه خیلی خاص. آهای آقای مسئول با کدوم مجوزی اون رو بدون محدوده سنی برای همه اکران می کنید؟ چه طوره که به تصویر کشیدن خیانت در فیلم ها برای خانواده ها و جامعه ضرر داره و یک یک فیلم هایی با این مضامین میرند قاطی فیلم های توقیفی اما نمایش صحنه های اعدام و شلاق می تونه برای همون جامعه سازنده باشه؟ ترویج و نمایش این سطح از خشونت در جامعه قراره چه دستاوردی داشته باشه غیر از عادی کردن خشونت در سطح اون جامعه؟ به نمایش گذاشتن قطع کردن انگشتان دست یه سارق با چشم بند که در کنار دستگاهی شبیه گیوتین در کنار مأموران نقاب دار اجرای حکم در ملاء عام ایستاده، دقیقاً برای کدام گروه سنی و کدام مخاطبی این طور عریان به نمایش در آورده میشه؟ چه طوره که به تصویر کشیدن چارچوب های متزلزل اخلاقی در فیلم جدایی نادر از سیمین فرهادی میشه سیاه نمایی آنچه که در بطن جامعه می گذره  اما مخابره فیلم ها و عکس های هرروزه قطع دست و اعدام در ملاء عام و نمایششان در خبرگزاری های بین المللی میشه نشانه اقتدار؟ چرا هیچ سازمان مسئولی به فکر توقیف این نمایش های عمومی آزاردهنده که هرروز هم داره در ابعاد گسترده تری به نمایش در میاد نیست؟

به تحقیر زنان پایان دهید


این روزها دولت و مجلس نشین ها در ماراتنی نفس گیر هر روز با وضع قوانینی واپسگرایانه مشغول نشان دادن زور بازوی خود به زنان هستند، تا خدای نکرده زنان جنس دوم بودن خود را فراموش نکنند و حتی به مخیله شان فکر برابری و تساوی با جنس برتر را راه ندهند. تصویب لایحه حمایت از خانواده که در اصل حمایتی بود بر ازدواج مجدد و ازدواج موقت جنس برتر. سهمیه بندی جنسیتی، تفکیک جنسیتی، بومی گزینی، استخدام دو زن به جای یک زن در ادارات، دورکاری، تعیین سقف مهریه به عنوان تنها اهرم فشار زنان در زندگی مشترکی که بر پایه قوانین نابرابر پایه گذاری شده است. این ها تنها بخش کوچکی از قوانینی است که در سال های اخیر یا به تصویب رسیده و به مرحله اجرا در آمده اند یا فعلاً در حد طرح و لایحه باقی مانده اند آن هم با فشار روز افزون زنان که نمی خواهند جنس دوم شناخته شوند.

 زنان به عنوان نیمی از جمعیت کشور این روزها زندگیشان به رینگ مسابقه ای برای زورآزمائی رجال حکومتی تبدیل شده است. امسال در آزمون سراسری دانشگاه ها زنان در 36 دانشگاه کشور از ورود به 77رشته تحصیلی تنها به خاطر جنسیتشان محروم شدند تا همچنان بازار اشتغال در تسخیر مردان باقی بماند. و زنان علی رغم آن که در سال های اخیر بیش از 60 درصد پذیرفته شدگان دانشگاه ها و به دنبال آن فارغ التحصیلان دانشگاهی را به خود اختصاص داده اند در بازی ای نابرابر با وضع قوانین تبعیض آمیز همچنان کمترین سهم ممکن را در ورود به بازار کار و اجتماع داشته باشند 
.[1]
 به نظر می رسد افرادی عزم ِ جزم کرده و تمام توان خود را به کار بسته اند برای به حاشیه راندن و به خانه برگرداندن زنانی که در سال های اخیر علیرغم تمامی محدودیت ها در عرصه های مختلف علمی، دانشگاهی، اجتماعی و بین المللی خوش درخشیده اند. اما گویی وضع این محدودیت ها تمامی ندارد و هر روز جنبه های بیشتری از زندگی زنان را در بر می گیرد و این روزها اعمال این محدودیت ها حتی فراتر از مرزهای جغرافیایی کشور رفته و نمایندگان مجلس برای زنان ایرانی مسافر به ممالک دیگر هم خط و مرز مشخص می کنند. همین یکی دو روز گذشته بود که معاون اجتماعی پلیس اطلاعات و امنیت ناجا خبر از ممنوع الخروجی افرادی را داد که در خارج از کشور اعمالی خلاف شئونات اسلامی انجام داده اند. افرادی که به گفته او در سفرهای قبلی خود جرم، فساد اخلاقی و سایر اعمال خلاف شئونات جمهوری اسلامی را مرتکب شده اند. درست یک روز بعد از این اظهار نظر ها کمیسیون امنیت ملی مجلس در بررسی لایحه گذرنامه طرحی را به تصویب می رساند که به موجب آن زنان مجرد بالای هجده سال برای هر خروج از کشور نیاز به اجازه ولی خود دارند[2]. آیا زنان همان ولگردان و افراد فاسدی بودند که نیروی انتظامی قرار است جلوی خروج از کشورشان را بگیرد تا مفسده نکنند؟ سوال مهم این است که در شرایطی که حتی کشورهای زن ستیزی مانند عربستان برای حفظ ظاهر هم این روزها قدم های کوچکی برای برابری زنان در کشورهای خود بر می دارند و خبر از ورود زنان به شورای مشورتی این کشور برای اولین بار داده میشود[3]، این چه اراده ای است که این روزها این گونه مصمم است برای عقب راندن و محدود کردن زنان در ایران که در سالهای اخیر به نسبت کشورهای همسایه خود اوضاعی بهتر داشته اند؟

خوشبختانه مصوبه منع خروج زنان مجرد بالای هجده سال بدون اجازه ولی، هنوز در صحن مجلس به تصویب نرسیده است و امید آن می رود که در میان مجلس نشین ها باشند افراد با تدبیری که با تدبیر و آینده نگری شان مانع وضع چنین قوانین واپسگرایانه ای شوند. قوانینی که وضع شان تحقیر و به زیر سوال بردن سلامت اخلاقی زنان به عنوان نیمی از جمعیت کشور است. زنانی که در سال های اخیر با پیمودن پله های ترقی و حضور در عرصه های بین المللی همواره آبرویی بوده اند برای کشور نه سرافکندگی آن که این روزها این گونه می خواهند مانع خروج آنها از کشور شوند تا خدایی نکرده مفسده ای نکنند و اعمال خلاف شئونات کشور انجام ندهند 


منتشر شده در سایت تاقانون خانواده برابر


سنگفرش این پیاده روها


میدون هفت تیر توی تاکسی روی صندلی کنار راننده نشسته ام. راننده پیرمرد هفتاد هشتاد ساله ای ست با دست هایی آفتاب سوخته و چروکیده. توی ماشین هم کلاه پشمی اش رو از سر بر نداشته. تاکسی آروم به راه می افته. پیرمرد با دودست محکم فرمون ماشین رو چسبیده و آروم از کنار خیابون شروع به حرکت می کنه. با این که سر صبحه و معلومه تموم مسافرهای توی ماشین کارمندهایی هستند که تو این سرما و آلودگی هوا،  صبح به این زودی از خونه هاشون زدند بیرون اما هیچ کس به سرعت کم پیرمرد اعتراض نمی کنه. انگار هیچ کس توی ماشین عجله ای برای رسیدن و شروع یه روز دیگه با روزمره گی های همیشگی اش رو نداره.

پیرمرد بدون مقدمه با صدای گرفته گیر میده به سنگفرش پیاده رو ها و میگه: نیگا اینم حال و روز شهرداریمونه. ور داشته کف پیاده روها رو سنگ کرده. یه بارون و برف بیاد آدما روش لیز می خورند. کف پیاده رو باید آسفالت باشه. آسفالت کف کفش رو می چسبه. سی سال توی برف و بارون دووم میاره. اما ته کفش یه ذره که تر باشه روی این سنگا سر می خوره و با یه برف و بارون تموم این سنگا لق میشند و از جاشون در میاند.

نگاهی به پیاده رو و آدمایی که روی سنگفرش خشک اون با عجله در حال گذشتن هستند می کنم. پیرمرد ادامه میده: هیچ چیز مثل قبلش نیست. مهندسا هم دیگه عقل و شعور مهندسای قدیم رو ندارند. همین طوری بدون فکر برای خودشون طرح و ایده میدند که مفت هم نمی ارزه.
ناخودآگاه با شنیدن تشبیه مهندسای بی عقل لبخند میزنم. راننده که متوجه لبخندم شده می پرسه دروغ میگم خانم! میگم: نه حاج آفا درست میگید این روزا برای هیچ کس دیگه عقل درست و حسابی نمونده حتی مهندسا!

به نزدیکای شرکت که میرسم از تاکسی پیاده میشم. از پیرمرد خداحافظی می کنم و اون هم با گفتن به سلامت بابا جان. خدا پشت و پناهت، بدرقم می کنه.
راه میافتم به سمت شرکت و آروم روی سنگفرش پیاده روهایی قدم میزارم که پیرمرد راننده نگران لیز خوردن آدمای پیاده، روی اون ها ست.

یه تیکه زمین*



  در خبرها اومده که نیروی انتظامی پنج نفر رو که موسیقی زیرزمینی کار می کردند رو دستگیر کرده. فکر می کنی لابد دوباره یه سری از این گروه های موسیقی زیرزمینی که قبلاً تحت عناوینی چون شیطان پرستی و این جور اتهام ها دستگیر میشدند، دستگیر شدند اما خیلی طول نمی کشه که اسامی این دستگیر شده ها رو می فهمی. روزبه بمانی (ترانه سرا)، علیرضا افکاری (آهنگساز)، افشین مقدم (ترانه سرا) و فرزاد فتاحی (آهنگساز و خواننده). این بار خبری از شیطان و شیطان پرست ها نیست قرعه این بار به نام یه عده از موجه ترین و پرطرفدارترین ترانه سراها و آهنگ سازهای داخلی خورده. اتهام این افراد هم دادن ترانه و ساختن آهنگ برای خواننده های برون مرزیه که یه عده شون این روزا لس آنجلس نشینند.
 جهانی شدن مثل خیلی چیزهای دیگه در این حکومت گویا معنایی نداره. انگار ما هفتاد میلیون نفر مردمی که داریم در داخل ایران زندگی می کنیم ساکنین یه جزیره دورافتاده ایم که نباید هیچ مراوده ای با آدمای خارج این جزیره داشته باشند. این بالادستی ها هستند که میتونند مشخص کنند با چه کسانی باید نشست و برخاست کنیم و با چه کسانی نه.  تو بحث این مراودات هم طبق معمول خودی و غیرخودی وجود داره. میشه اسدالله نیک نژاد، کارگردان فیلم های آنچنانی باشی که وقتی خبر رسید پروژه میلیاردی یه فیلم به این کارگردان «فیلم های خاص» داده شده صدای مجلس و مجلس نشین ها رو هم در اورد اما چون به از ما بهترون ها وصل بود  بدون هیچگونه تهدید و هیچگونه مشکلی در داخل ایران و زیر نظر وزارت فخیمه ارشاد به فعالیتش ادامه داد  اما اگر غیر خودی باشی می تونی مثل این بچه ها به خاطر ترانه های «غیرمبتذل و ترانه هایی که یه سر و گردن از خیلی از ترانه هایی که این روزها گفته میشه، بالاتره» دستگیر بشی و روانه زندان!

این بچه ها قطعاً خیلی در زندان نخواهند موند و آزاد خواهند شد. بچه هایی که بعد آزادی و این که کار کردن در داخل براشون دیگه امکان پذیر نیست، چمدون هاشون رو می بندند و مثل خیلی های دیگه ای که تو این سی سال تن به مهاجرت دادند از ایران میرند و فردا میشند یکی از همون خواننده ها یا ترانه سراهای لس آنجلس نشین!  مهاجرت و دل کندن ازاین سرزمین انگار تو تقدیر خیلی از جوون های این سرزمین نوشته شده. انگار برای موندن چاره ای جز رفتن و دل کندن نداری.

* تیتر عنوان یکی از ترانه های روزبه بمانی با صدای محمد اصفهانی

کمبود اکسیژن



یه یه هفته ای هست که سردرد وحشتناکی دارم. هی خوب میشه و هی دوباره عود می کنه. اهل قرص و دوا و درمون نیستم این که کجدار و مریز باهاش مدارا می کنم. تنها راه حلی که براش پیدا کردم این که هروقت غیرقابل تحمل میشه همون جا که نشستم چشمام رو برای چند دقیقه ببندم.. هر چند موقتیه اما لااقل برای یه چنددقیقه ای خبری از این درد وحشتناکی که چند روزه سرم رو پر کرده نیست.
سرم رو تکیه میدم به صندلی و چشام رو می بندم. می گه از آلودگیه هواست. کم خون هم هستی. سلول های بدنت اکسیژن کم اوردند و دارند به کمبود اکسیژن اعتراض می کنند. همون طوری با چشمای بسته می گم: همه جور اعتراضی شنیده بودم به غیر از اعتراضات کمبود اکسیژنی اون هم از نوع سلولی اش. حالا با این آلودگی هوا و این کمبود اکسیژن فراگیر چه طور راضیشون کنم تا دست از این اعتراضات چند روزشون بردارند؟ یه لیوان آب و یه قرص مسکن میده دستم و می گه با این قرصا. این روزا درمان همه دردها انگار شده یه سری مسکن های موقتی. توام مقاومت الکی نکن فعلاً علاج دردت همین مسکن و بس!

ویتسک؛ اجرایی مبهوت کننده




نمایش ویتسک رضا ثروتی اجرای مبهوت کننده ای دارد. از همان موقع که وارد سالن میشوی تحت تأثیر دکور نمایش که اول برایت غیرملموس و عجیب و غریب میاید، قرار میگیری. دکوری نیم دایره که در دوگوشه به دو سطح مسطح ختم میشود با دوخروجی متفاوت. با  شروع نمایش و پیشرفت آن دلیل انتخاب همچین دکور ناملموسی برایت روشن میشود.  نیم دایره، نمادی از کره زمین است که از یک طرف به آسمان و ماه ختم میشود و از طرف دیگر به زمین و درب خروجی ای که برای کارهای زمینی از آن استفاده میشود و آدم هایی که در طول نمایش در حرکت هایی چون حرکت پاندول ساعت در این نیم دایره حرکت می کنند. نمی خواهم از متن نمایش و از ویتسک که مردی درمانده و بدبخت است که  تنها انگیزه اش در زندگی کار کردن و پول درآوردن برای زن و بچه اش است حرف بزنم. چیزی که من را در نمایش رضا ثروتی مسحور خودش کرد بیشتر از متن نمایش، نحوه اجرای کم نظیر آن  بود. طراحی صحنه، نورپردازی، موسیقی و بازی فوق العاده بازیگران و از همه مهم تر صداگذاری عالی واستفاده از اصوات گوناگون که ابهت نمایش را چندین و چندین برابر می کرد. بعداز دیدن نمایش تازه متوجه شدم چرا این نمایش تنها 19 اجرا دارد و قرار است تنها تا 19 دی ماه اجرا شود.  قطعن اجرای بی عیب و نقص همچین نمایش سنگینی کار سخت و طاقت فرسایی است و قطعن انرژی زیادی از بازیگران آن در طول نمایش و حرکت در اینچنین دکور نمایشی میگیرد.
شاید تنها ایرادی که بتوان به نمایش ویتسک رضا ثروتی گرفت طولانی بودن آن و صحنه های اضافی است که می توانست حذف گردند تا ریتم نمایش در اواسط آن افت ملموسی پیدا نکند. نمایشی که به نظرم شروع و پایانی طوفانی دارد. اجرای مجازات ویتسک و بریدن دست هایش در ابتدای نمایش توسط اره برقی و مجازات و به قتل رسیدن ماریا همسر خائن ویتسک در انتهای نمایش که بسیار تأثیر گذار از کار در آمده است.

نرو بمان




عینهو پیرزن های هفتاد ساله ساعت شش صبح نشده از خواب بیدار میشم. این اصطلاح رو مامان همیشه درموردم به کار میبره. وقتی که هنوز هوا روشن نشده و حتی تو روزای تعطیل از خواب بیدار میشم. همیشه وقتی این مثال رو میزنه می گم از کجا میدونی مگه همه پیرزن های هفتاد ساله ساعت پنج شش صبح از خواب بیدار میشند. و اونم همیشه مامان بزرگ رو شاهد میاره که خواب درست و حسابی نداشت و از چارپنج صبح همیشه بیدار می شد و میشست روی صندلی کنار پنجره و از پشت پنجره چشم میدوخت به تاریکی. مامان میگه این رفتارها و لجاجت و تمام سرسختی هات به اون خدا بیامرز رفته. اونم مثل تو به هیچ صراطی مستقیم نبود که نبود.

 به ساعت روی دیوار نگاه میندازم هنوز ده دقیقه ای به شش مونده. غلت زدن و چشما رو روی هم فشار دادن هم فایده ای نداره برای اینکه شاید فرجی بشه و دوباره خوابم ببره. بلند میشم و میرم سمت آشپزخونه کتری رو پرآب می کنم و میزارم رو اجاق گاز و یه چای کیسه ای می ندازم تو لیوان. لخ لخ دمپایی هام روی سرامیک کف خونه می پیچه. مامان از اتاق میاد بیرون . هوا هنوز تاریکه. نگاهی به ساعت میندازه و  سرش رو تکون میده و میره سمت دستشویی و  زیر لب غر میزنه تو خواب و خوراک نداری دختر؟ ساعت شش صبحه لااقل روز تعطیل بگیر بخواب یه ذره. رنگ و رو نمونده تو صورتت از بی خوابی.  آروم  با استکان چای و یه تیکه کیک که چندسالی هست شده صبحونه همیشگی ام به سمت اتاق میرم  و میگم: چی کار کنم خوابم نمی بره عینهو پیرزن های هفتاد ساله!

تو اتاق روی تخت میشینم. پنجره رو نیمه باز می کنم. هوای سرد صبح زمستونی اتاق رو پر می کنه. پتو رو دور خودم میپیچم و به سبک چندماهه گذشته کتاب های آیلتس رو میریزم دور و برم. دست میبرم و یکیشون رو از سر بی حوصلگی برمی دارم و ورق میزنم. صدای شکوفه تو گوشم می پیچه که میگه تو رو خدا بشین این آیلتست رو بده و مدارکت رو به بفرست. دوساله داری همش دست دست میکنی. اگه مدارکت رو فرستاده بودی تا حالا  جواب مهاجرتت اومده بود و از این خراب شده رفته بودی و این طوری عینهو مرغای پرکنده دور خودت نمی چرخیدی.

کتاب رو یه گوشه ای پرت می کنم. هدفون رو میزارم تو گوشم و سرم رو تکیه میدم به دیوار. پالت داره می خونه "بهار ما گذشته شاید...بهار ما گذشته انگار...بهار ما گذشته شاید...گذشته ها گذشته انگار... نرو بمان"