جشنواره سینما حقیقت: روز دوم



 درمانگر زنان (The man who mends women) تیری مایکل و کولت بریکمن/بلژیک

مستندی در ارتباط با فعالیت‌های دکتر موکوگه، پزشکی که علیرغم تهدیدهای جانی، با حمایت زنان به درمان بیش از 30هزار زن قربانی تجاوز جنگ‌های بیست‌ساله اخیر در شرق جمهوری کنگو پرداخته است. زنان قربانی جنگ که مورد تجاوزهای گروهی شورشیان قرارگرفته‌اند. از سوی خانواده و جامعه طرد شده‌اند بااین‌وجود و علیرغم آسیب‌های جسمی و روحی با تشکیل انجمن‌های مرتبط با قربانیان خشونت‌های جنسی در جهت التیام زخم‌های خود برخاسته‌اند. زنان مصممی که به گفته دکتر موکوگه بیشترین تأثیر را بر آینده کنگو خواهند گذاشت.


پدربزرگم آلنده (Beyond my grandfather Allende): مارسیا تامبوتی آلنده/ مکزیک، شیلی

مستندی در رابطه با زندگی و چرایی خودکشی سالوادور آلنده از نگاه یکی از نوه‌هایش. مارسیا با زیر و رو کردن عکس‌ها و فیلم‌های خانوادگی و صحبت با مادربزرگ، مادر و خاله‌اش می‌خواهد به چرایی خودکشی آلنده جواب دهد. افراد خانواده ابتدا از پاسخ دادن به سؤال‌های مارسیا طفره می‌روند اما به‌مرور پرده‌ها کنار می‌روند و بیننده با «آن‌سوی زندگی» آلنده آشنا می‌شود.



متهم


مردی از یک باجه ی تلفن عمومی در حال گزارش وقوع یک تجاوز به پلیس است. همزمان زنی با صورت زخمی و لباس پاره از یک بار عمومی فریاد زنان خارج می‌شود. جلوی یکی از ماشین‌های عبوری را می‌گیرد و سوار آن می‌شود. مرد از باجه ی تلفن خارج می‌شود و با نگرانی به زن که به راننده غریبه پناه آورده نگاه می‌کند. ماشین از جلوی مرد عبور می‌کند و دور می‌شود.

این سکانس آغازین فیلم «متهم» به کارگردانی جاناتان کاپلان است که در سال 1988 بر اساس داستانی واقعی در آمریکا ساخته‌شده است. فیلمی در رابطه با تجاوز به عنف. کاپلان در «متهم» تمام آنچه در باور عمومی افسانه‌ی «مقصر دانستن قربانی تجاوز» را تشدید می‌کند، به تصویر می‌کشد. سارا بر اساس آنچه متر و معیار جامعه است، زن سربه‌راهی نیست. قبلاً سابقه محکومیت داشته است. در شب حادثه، مست بوده و مواد مخدر مصرف کرده است. بر اساس آنچه در دادگاه به آن اشاره می‌شود در آن شب «لباس تحریک‌کننده» به تن داشته؛ و همه این‌ها در دادگاه تبدیل به دستاویزی برای وکلای متهمان پرونده تجاوز می‌شود تا به شماتت سارا بپردازند و حتی او را مقصر این حادثه جلوه بدهند.

تا اواخر فیلم ما صحنه تجاوز سه مرد به سارا را نمی‌بینیم. تنها زخم‌های به‌جامانده بر روی صورت و بدن سارا و نفرت و انزجاری که در چشم‌هایش موج می‌زند، نشان از خشونتی است که بر او رفته است؛ اما در انتهای فیلم، ما به همراه هیئت‌منصفه‌ای که قرار است رأی را صادر کند، عریانی خشونت در شب حادثه را، نه از زبان سارا که از زبان مردی که در ابتدای فیلم، گزارش تجاوز را به پلیس داده است، می‌شنویم. مردانی که یک‌به‌یک به سارا با دستانی گرفته‌شده و دهانی بسته تجاوز می‌کنند و مردان دیگری که شاهد تجاوزند، برای متجاوزین هورا می‌کشند. سوت می‌زنند و آن‌ها را تشویق به اعمال خشونت بیشتر می‌کنند.

فیلم «متهم» با بازی درخشان جودی فاستر که جایزه اسکار را برایش به دنبال داشت، به مسئله تجاوز در جامعه آمریکا می‌پردازد. بر اساس آماری که در پایان فیلم ارائه می‌شود در سال 1988(سال ساخت فیلم) در هر 6 دقیقه یک تجاوز به عنف در آمریکا گزارش‌شده است؛ و جاناتان کاپلان با نشان دادن تلاش‌های سارا برای محکوم کردن متهمان تجاوز در دادگاه و اجرای عدالت، واکنش جامعه را در مقابل «قربانیان تجاوز» به تصویر می‌کشد. جامعه‌ای که در بسیاری از موارد نه‌تنها با قربانیان این خشونت غیرانسانی همدلی نمی‌کند بلکه انگشت اتهام را به‌سوی آن‌ها نشانه می‌رود. قصه آشنایی برای هزاران زن قربانی تجاوز در سراسر جهان که در بسیاری از موارد به دلیل واکنش‌های عمومی، حتی از گزارش آن سرباز می‌زنند.

...


آدم تغییر نیستم. همیشه مقاومت کرده‌ام در برابر هر تغییری. نه اینکه اهل برنامه‌ریزی و ریختن برنامه‌های بلندمدت باشم برای زندگی‌ام اصلاً. اما از وقتی‌که زندگی‌ام سروشکل آرامی به خود گرفته دیگر فرار کرده‌ام از هرچه می‌توانست این آرامش، سکون و سکوت را که در لحظه‌لحظه آن، جا خوش کرده است، را به هم بزند. این عدم‌تغییر در تمام ابعاد زندگی‌ام ریشه دوانده است. از وضعیت کاری و ماندن در شرکتی که هفت سالی است در آن آرام‌گرفته‌ام تا وضع ظاهری که از وقتی یادم می‌آید همین بوده که هست.

روی صندلی آرایشگاه نشسته‌ام. خانم آرایشگر می‌پرسد: می‌خواهی چه قدر کوتاه شود؟ اول سر  ِشانه‌هایم را نشان می‌دهم یعنی تا اینجا. چشم دوخته‌ام به زن درون آینه که می‌خواهد دوباره مقاومت کند در برابر تغییر. که هی مدام برای خودش بالا و پایین می‌پرد و استدلال می‌آورد که عادت کرده است و خو گرفته به این سروشکل. که همین‌که نوک موها را کوتاه کنی کافی ست. که دلش می‌خواهد با همین سروشکل که آمده، دوباره برگردد به خانه.  خسته از زن درون آینه که سال‌هاست با امرونهی‌ها و سرزنش‌های همیشگی‌اش برایم در زندگی چارچوب مشخصی تعیین کرده است، چشم‌هایم را می‌بندم و  می‌گویم کوتاهش کن. خانم آرایشگر با تعجب می‌پرسد یعنی تا کجا؟ می‌گویم تا هر جا که دیگر شبیه حالایش نباشد!

نشسته‌ام جلوی آینه و به‌صورت زنی نگاه می‌کنم که با موهای کوتاه شده امروزش دیگر شبیه دیروز نیست. 

زنی غریبه، درون آینه ساکت و آرام خیره به من نگاه می‌کند.


عصیان علیه روزمرگی


«ژان دیلمن» زنی چهل‌ساله است که بعد از مرگ شوهرش با سیلوین تنها پسرش زندگی می‌کند. فیلم با سکانسی در آشپزخانه شروع می‌شود. جایی که ژان در طول روز بیشترین زمان را در آن می‌گذراند. صدای زنگ در بلند می‌شود. مردی وارد خانه می‌شود. کت، کلاه و شال‌گردنش را به ژان می‌دهد. مرد و ژان باهم به سمت اتاقی می‌روند. در اتاق بسته می‌شود. دوربین ثابت بیرون در منتظر می‌ماند. باگذشت زمان و تاریک شدن هوا ژان و مرد از اتاق خارج می‌شوند. مرد کت، کلاه و شال‌گردنش را از ژان می‌گیرد. دست در جیب کتش می‌کند و پولی را به ژان می‌دهد. با رفتن مرد، ژان به سمت ظرفی که روی میز اتاق پذیرایی است، می‌رود. در ِ ظرف را برمی‌دارد. پول را داخل آن می‌اندازد و دوباره در ظرف را می‌گذارد.

فیلم سه روز از زندگی ژان دیلمن را با جزییات تمام به تصویر می‌کشد.  ژان زنی خانه‌دار است که بعد از مرگ شوهرش از راه تن‌فروشی امرارمعاش می‌کند. مشتری‌های ژان مردانی ثابت هستند که در روز و ساعتی مشخص و از پیش تعیین‌شده به خانه او می‌آیند. زندگی ژان پُر است ازاین‌دست روزمرگی‌ها و شانتال آکرمن استادانه تمام این جزییات را در طول فیلم به تصویر می‌کشد. ژان زنی است که تسلیم سرنوشت خود شده است. سال‌هاست به تمام کلیشه‌های زنانه تن داده است. در سکانسی از فیلم وقتی سیلوین از چرایی ازدواج ژان با پدرش می‌پرسد. ژان می‌گوید بااینکه حوصله ازدواج نداشته است اما چون ازدواج اتفاقی است که در زندگی هر زن باید رخ دهد، حاضر به ازدواج با پدر سیلوین شده است. در سکانسی دیگر ژان از تسلیم‌شدگی در رابطه ی زناشویی‌اش حرف می زند. اینکه رابطه جنسی در ازدواج رابطه‌ای ساده است که باید اتفاق بیفتد.

 آکرمن در فیلم همچون تماشاچی‌ای بی‌طرف با دوربینی ثابت، زندگی یک زن خانه‌دار را به تصویر می‌کشد. آشپزی کردن، ظرف شستن، سابیدن وان حمام. خرید کردن، سیب‌زمینی پوست کندن و چرخه تکراری‌ای که هرروز برای ژان و زنانی مانند او تکرار می‌شود. اما ژان از این تکرار هرروزه خسته است. خستگی را می‌توان در چهره سرد و بی‌تفاوت ژان دید. گویی در پشت این چهره آرام، آتشفشانی مهیب پنهان‌شده است. در روز دوم غذای ژان می‌سوزد. موهایش را مثل هرروز با دقت شانه نمی‌کند. در هنگام لباس پوشیدن فراموش می‌کند یکی از دکمه‌های لباسش را ببندد و همه این‌ها برای تماشاچی‌ای که قبلاً با دقت وسواس گونه ژان در انجام کارهایش آشنا شده است، خبر از طغیان آتشفشان درون او را می‌دهد و  نهایتاً اتفاق دور از انتظار و غیرقابل‌پیش‌بینی آخر فیلم رقم می‌خورد.

در سکانس پایانی فیلم ژان را پشت میز اتاق پذیرایی می‌بینیم. ژان در یک‌سوی قاب قرارگرفته است و ظرفی که پول‌هایش را در آن می‌گذارد، در سوی دیگر. سکانسی طولانی با دوربینی ثابت بر روی چهره ژان که این بار آرامش و رضایتی عمیق در آن موج می‌زند. 

شیرغم و اندوه


در باور مردم پرو، شیر ِزنی که مورد تجاوز قرار گرفته «شیر غم و اندوه» است. مادر تمام ترس، نفرت و اندوهش را از طریق شیر به کودکش منتقل می کند. میراث مادر برای کودک اندوهی عمیق است که سراسر زندگی اش را فرا می گیرد.

فاستا دختری است که از «شیر اندوه» مادر نوشیده و دچار یاس و حُزنی ناتمام شده است. فاستا نمی خندد. شاد بودن و شادی کردن را بلد نیست. چشمان بی فروغ و نگاه همیشه مات فاستا از او مجسمه ای بی احساس ساخته است. مجسمه ای که تنها راه ارتباط با دنیای پیرامونش، آوازهایی است که از مادر آموخته است. آوازهایی که برای فروکاستن و فراموش کردن ترسی که در اعماق وجودش رخنه کرده است، سر میدهد.


فیلم شیر اندوه(The Milk of sorrow) ساخته کلودیا یوسا فیلمی است در رابطه با تجاوز و نابودشدن زندگی قربانیان آن. قربانیانی که از تنها راه رفتن در خیابان می ترسند. از مواجهه با آدم های غریبه وحشت می کنند. زنانی که لحظه لحظه زندگی شان پُر شده از ترس و غمی بی پایان. اندوهی که گویی از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود.

حمله بیرونی


خانم مشاور می‌گوید: گاهی اوقات برای خاموش کردن ذهن مجبوری از بیرون به آن حمله کنی. به این کار می‌گویند" حمله بیرونی"  باید به ذهنت فرمان دهی که در همین حال حضورداشته باشد. در همین لحظه که زندگی‌اش می‌کنی. باید ذهنت را از دیروز و فردا رها کنی. باید از تمامی حس‌هایت کمک بگیری. می‌گوید باید از بینایی، چشایی، شنوایی، بویایی و لامسه‌ات کمک بگیری و مدام حس ات را نسبت به اشیایی که می‌بینی. بوهایی که حس می‌کنی، طعم‌هایی که مزه می‌کنی بگویی.

از مطب که بیرون میایم. شروع می‌کنم به تمرین. امروز اول پاییز است. هوا مثل دیروز خنک نیست. طعم دهانم تلخ است. هوا بوی پاییز را می‌دهد. .. از داخل ماشین چشم می‌دوزم به تک‌تک آدم‌هایی که خسته از ترافیک عصرگاهی در ماشین‌های اطراف نشسته‌اند. شروع می‌کنم بلندبلند به تحلیل کردنشان. رنگ لباس‌هایشان را می‌گویم. اینکه چه حسی دارند و پیش خودم حدس می‌زنم چرا در این لحظه در این خیابان حضور دارند.  مردی که کنار دست راننده در تاکسی بغلی نشسته زل زده است به من و لب‌هایم که از پشت شیشه‌های ماشین که بالا کشیده‌ام، مدام تکان می‌خورند و من بی‌خیال از آدم‌هایی که از کنارم می‌گذرند همچنان چشم می‌گردانم به روی تمامی ساختمان‌ها، ماشین‌ها، درخت‌ها و آدم‌هایی که بخشی از "حالایم" را تشکیل می‌دهند.

از جلوی مسجدی می‌گذرم. تابلوی سردرش را می‌خوانم. مسجد امام زمان. سال‌هاست که از جلوی این مسجد بدون آنکه نامش را بدانم گذشته‌ام. مثل غریبه‌ای هستم که قدم به شهری ناآشنا گذاشته است. دارم سعی می‌کنم به کمک تمامی حس‌هایم  این شهر و مردمانش را از نو بشناسم. خانم مشاور می‌گوید: . باید به ذهن آشفته‌ات نظم و ترتیب دهی. باید افسار ذهنت را در دستت بگیری و آن را به راهی هدایت کنی که می‌خواهی.

و من برای مهار ذهنی که سال‌هاست آرام و قرار ندارد جمله‌هایی را بلندبلند می‌گویم:

 خورشید در حال غروب کردن است. امروز اولین روز پاییز است. هوا مثل دیروز خنک نیست. طعم دهانم هنوز تلخ است.

«من می خوام شاه باشم»


«من می خوام شاه بشم» مستندی است در ارتباط با بلندپروازی‌های عباس، مردی که در سر رویای خان شدن و داشتن ایل را می‌پروراند. رؤیاهای کودکانه‌ای که به قربانی کردن زن و دو فرزندش منتهی می‌شود. زنی که برای تحقق رؤیاهای مردانه عباس آن‌قدر برای مهمان‌های خارجی کارکرده است که در دستش پلاتینی جا خوش کرده است و پسر و دختر نوجوانی که آرزوهای کودکانه‌شان به‌پای پدری خودخواه که غیر از خود کسی را نمی‌بیند، قربانی شده است. و جواب تمامی ازخودگذشتگی‌های خانواده عباس برای او، تصمیم به ازدواج مجددش با دختری کم سن و سال است، برای تأسیس ایلی که رؤیایش را در سر دارد. عباس برای یافتن دختری که به گفته او لیاقتش را داشته باشد؛ ایل به ایل دختران کم سن و سال را نشان می‌کند و جایی در فیلم رو به دوربین با خنده می‌گوید: «کاش می‌توانستم همه‌ی این دخترها را بگیرم!».

مستند «من می‌خوام شاه بشم» مستندی است با نگاه ابزاری به زنان که کارشان خدمت به مردانی است که پادشاه وار بر تخت خیالی پادشاهی خود تکیه زده‌اند. زنانی بی آرزو که انگار آفریده‌شده‌اند تا وسیله‌ای باشند برای تحقق رؤیاهای مردانی که به‌غیراز آسایش و آرامش خود به چیز دیگری نمی‌اندیشند. عباس بعد از سه سال کشمکش با همسرش که راضی به ازدواج مجدد او نیست، نهایتاً در مقابل دوربین مهدی گنجی «قهرمانانه» دختری کم سن و سال را که قرار است برای ایل خیالی او پسر بزاید را به زن دومی می‌گیرد. و با دیدن چهره حق‌به‌جانب عباس که اشک‌های دخترش و ناله و نفرین زنش را نادیده گرفته است، این سؤال در ذهن شکل می‌گیرد که دوربین مهدی گنجی در ازدواج مجدد عباس که سه سال تمام جرئت انجامش را نداشته، چه میزان نقش داشته است؟ عباسی که گویی به دلیل حضور دوربین شهامتی کاذب پیداکرده است.