در باب اهمیت ویتامینها

 از دیشب برف میبارد. شهر سفید پوش شده است و هواشناسی درخصوص سردترین روزهای سال،  در روزهای آتی هشدار میدهد. دیروز دکتر خانواده‌ام که اینجا فمیلی داکتر صدایش میکنند از طریق منشی‌اش پیام داد که بخاطر نتیجه آزمایش خونم باید به مطبش بروم. فردا ساعت دوازده.  سه ماه پیش در چکاپ سالیانه متوجه شدم که بدنم ویتامین ب ۱۲ را جذب نمیکند. خانم دکتر گفت اگر تا سه ماه و با خوردن قرص مشکل حل نشد باید تزریق ویتامین را شروع کنی. در این دوسال به اهمیت ویتامینها پی برده‌ام. مثلا اینکه اینجا به دلیل کمبود نور خورشید خوردن ویتامین دی از نون شب هم واجب تر است. و حالا گویا باید تزریق ویتامین ب ۱۲ را هم به عنوان بخشی از زندگی‌ام بپذیرم.

دوست دارم در مورد مواجه‌ام به عنوان یک زن با سیستم درمان فشل اینجا حتما بنویسم.  از مشکلی که یک سال با آن دست به گریبان هستم و به دلیل سختی دسترسی به دکتر متخصص بخصوص دکتر زنان تا امروز نتوانسته‌ام درمانی برای آن پیدا کنم.

آزادی

 


صبح با خبر آزاد شدن الهه و نیلوفر شروع شد.  نیلوفر حامدی و الهه محمدی با قرار وثیقه ده میلیارد تومانی به طور موقت ازاد شدند. عکسها و فیلمها را هی نگاه میکنم و خودم را تصور میکنم که در آغوش کشیدمشان. اما حقیقت تلخ این است که من این سوی دنیا نشسته‌ام و حتی نمیتوانم از شادی آزادی دوستانم سهمی داشته باشم.

دوستان زیادی را پشت میله‌های زندان دارم و دوستان زیادی را منتظر رسیدن زمان دادگاه و گرفتن حکمشان و رفتن به پشت میله‌های زندان. دیگر حساب روزهایی که با خواندن خبر بازداشت یا خبر آزادی دوستانم در تنهایی اشک ریخته‌ام از دستم در رفته است. وقتی دوری غم و شادی خبرهایی که میشنوی هزاربار بیشتر و بیشتر میشود انگار. 

نیلوفر و الهه عزیزم آزادیتان مبارک...

آدمهای معمولی

دیشب اولین برف زمستانی جدی در اینجا بارید. امسال زمستان سرسختی دو سال قبل را ندارد. برای منی که عاشق آفتاب و گرما هستم عادت کردن به سرزمینی که بیشتر ماه‌های سال زمینش پوشیده از برف است و آسمانش پوشیده از ابر آسان نیست. اما خوبی آدمیزاد این است که به سخت‌ترین شرایط عادت میکند و برای من هم زمستان اینجا دیگر هیولای بی‌شاخ و دم دوسال قبل نیست.

دوسال گذشته است و من هنوز نتوانسته‌ام حتی یک کار معمولی در زمینه کاری خودم پیدا کنم و همین هر روز اضطرابم را بیشتر و بیشتر میکند. دوباره پناه برده‌ام به پوکساید و قرص‌های آرامبخش. تمرکزم را از دست داده‌ام و اشتباهاتم به سطح عجیب و غریبی رسیده است و همین اعتماد به نفسم را هر روز کمتر و کمتر میکند. برای منی که شاید مهمترین نقطه قوت زندگی‌ام در ایران داشتن شغلی خوب بود، برگشتن به نقطه صفر سخت‌ترین بخشی است که باید به آن خو بگیرم. 

دیشب سریال Normal People را دیدم. گیر افتادن در رابطه عاطفی‌ای که میدانی قرار نیست حالت را خوب کند اما نمیتوانی از آن دل بکنی و به حداقل‌ها در آن قناعت کرده‌ای. رابطه‌ای آشنا برای بسیاری از ما که در دنیای مدرن امروز زندگی میکنیم.

شروعی دوباره

 دوسال از مهاجرتم به کانادا گذشته است. از آن روز که همه چیز و اکثر آدم‌های امنم را پشت سر گذاشتم و به این خاک پناه اوردم. دوسال که بالا پایین زیادی داشت و من را تبدیل به آدم جدیدی کرد. نوشتن برای من همیشه شکلی از تراپی را داشته است. از وقتی یادم میاید در لحظات سخت به نوشتن پناه برده‌ام. 

تصمیم گرفتم نوشتن را دوباره شروع کنم.  در این خانه که خیلی وقت است خاک میخورد و به آن سر نزده‌ام. دوست دارم از روزمرگی‌هایم به عنوان یک زن مهاجر در این خاک بنویسم.  از دغدغه‌هایم. از تنهایی‌هایم. جایی که میدانم خواننده زیادی نخواهد داشت و بیشتر شکل دفترچه خاطرات را برایم خواهد داشت.

شکارچی ذهن


هولدن مامور رفتارشناسی اف بی آی به همراه بیل یکی دیگر از مامورین این سازمان برای پیدا کردن الگوی فکری قاتلینی که دست به قتل‌های دنباله‌دار زده‌اند، شروع به انجام مصاحبه با قاتلین خطرناک می‌کنند. هولدن و بیل معتقدند با پیداکردن الگوی فکری قاتلینی که در انجام جنایت‌هایشان رفتار و الگوهای تکرارشونده‌ای دارند می‌توان در آینده از وقوع چنین جنایت‌هایی جلوگیری کرد. اما کشف فضای تیره و تاریک ذهنی این قاتلین سریالی(اصطلاحی که بعدا ابداع شد) به آن راحتی که هولدن در ابتدای تحقیقاتش تصور می‌کند نیست.

سریال شکارچی ذهن به تهیه‌کنندگی دیوید فینچر که از شبکه نت فلیکس پخش شده است، برخلاف اکثر سریال‌ها و فیلم‌های جنایی و پلیسی که به دنبال ردپا و سرنخی از قاتل می‌گردند چگونگی انجام جنایت را به تصویر نمی‌کشد بلکه به دنبال چرایی وقوع چنین جنایت‌هایی است و ما در طول فصل اول با قاتلین سریالی روبه‌رو می‌شویم که با دستبند و پابند جلوی ماموران اف بی آی می‌نشینند و از فانتزی‌های ذهنی خود برای چگونه مثله کردن قربانیان خود میگویند. 

مهم‌ترین نقدی که می‌توان به این سریال وارد دانست نگاه فرویدی و فردگرایانه‌ای است که نویسنده به قاتلین دارد. در طول سریال هیچ رد و اثری از نقش جامعه در سوق دادن این افراد به سمت جنایت‌های مهیبی که انجام داده‌اند نیست. نویسنده تمام مشکلات را به فضای ناامن خانواده تقلیل داده است. مادری که تحقیر کرده است و پدری که فرزندانش را تنها گذاشته است.


اطلاعات بیشتر:
https://www.imdb.com/title/tt5290382/?ref_=nv_sr_1

حیوانات شبگرد


سوزان مالک گالری هنری است.  زنی به ظاهر موفق اما به قول ادوارد (همسر سابق او) با چشمان همیشه غمگین که به مادرش رفته است. مادری که سوزان تلاش می‌کند به او شبیه نشود. تلاشی ناموفق.
در شروع فیلم سوزان هدیه‌ای از ادوارد همسر سابقش دریافت می‌کند. هدیه کتابی است که ادوارد قبل از انتشار برای سوزان فرس. سوزان هنگام باز کردن کاغذ کادو دستش را می‌برد. نشانه‌ای بر درد و رنجی که سوزان قرار است با آن با خواندن کتاب مواجه شود.
فیلم همزمان با دو قصه پیش می‌رود. قصه زندگی سوزان با ادوارد مردی که به دلیل ضعف‌هایش در بدترین شکل ممکن ترکش کرده است و قصه کتابی که ادوارد (نویسنده موفق امروز) به دست سوزان رسانده است. کتابی تحت عنوان «حیوانات شبگرد». عنوانی که ادوارد از شخصیت سوزان انتخاب کرده است.
فیلم حیوانات شبگرد در حقیقت قدرت هنر و انتقام را به تصویر می‌کشد. ادوارد به شیوه خودش می‌خواهد از سوزان انتقام بگیرد. انتقام و اجرای عدالتی که ادوارد ۱۹ سال منتظر آن بوده است.  

اطلاعات بیشتر فیلم:
https://www.imdb.com/title/tt4550098/


دارکوب



فیلم دارکوب زندگی دو زن را به تصویر می‌کشد که برای مادر بودن و مادر ماندن توسط مردی که همسر امروز یک کدام و همسر سابق دیگری است روبه روی هم قرار داده می‌شوند. زن معتاد آسیب‌دیده‌ای که از طرف افراد جامعه هیچ تلقی می‌شود، نادیده گرفته می‌شود(با بازی خوب سارا بهرامی) در مقابل زن شاغل و موفقی که توسط اطرافیان ستایش می‌شود(با بازی تأثیرگذار مهناز افشار). اما جدال دو زن جدال کلیشه‌ای مرسوم که در بسیاری از فیلم‌ها به تصویر کشیده می‌شود نیست. زنانی که فریاد می‌زنند، باهم گلاویز می‌شوند و با مرد قصه علیه زن دیگر همدست می‌شوند. دارکوب برخلاف روند مرسوم این فیلم‌ها همدلی دو زن را نشان می‌دهد. زنانی که می‌دانند هر دو قربانی ساختاری هستند که برای آن‌ها متر و معیار مادر خوب بودن را تعیین می‌کند. دو زن کنار هم قرار می‌گیرند و برای نجات یکدیگر از منجلابی که در آن گیر افتاده‌اند تلاش می‌کنند.