طعم زندگی!


امروز هم یک روز عادی ست به مانند بسیاری دیگر از روزهای سال؛ یک روز کسالت بار، از اواخر شهریورماه که آفتاب داغ ظهرش هنوز یادآور تابستان است و خنکای دمدمای صبحش خبر از نزدیک شدن پاییز دارد. بیست و هشت سال قبل در بیست و دوم شهریورماه در چنین روزی به دنیا آمده ام . شاید همین اتفاق ساده، تنها تفاوت امروز باشد با دیروز با فردا . می گویند روز تولد ، روز مهمی ست در زندگی آدم ها؛ شاید برای آنکه کتاب زندگی ات ورق دیگری خورده است و یک برگ به برگهای دفتر زندگی ات اضافه شده است. شاید هم برای آنکه قرار است بار خاطرات جدیدی را بر دوش بکشی. همیشه تصوری که از سی سالگی داشتم آینده ای بود دور. آینده ای که حالاحالا ها وقت داشتم برای رسیدن به آن. اما زندگی سریع تر از آنی می گذرد که تصور داری. تا چشم بر هم می زنی، می بینی کلی راه آمده ای؛ با ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه هایی که پشت سرشان گذاشته ای و به بایگانی خاطراتت سپردی ِشان. امروز بیست و هشت هم تمام شد. بعد از بیست و هشت سال، دیگر طعم لحظه ها را می شناسی؛ لحظاتی که گاه تلخند و گاه شیرین. گاه آنچنان گس که طعم آن را تا مدت ها باخود به همراه داری . لحظاتی آلوده به طعم دل تنگی، دل واپسی، دل بستگی... حتی دیگر طعم عشق و دل دادگی را هم خوب می شناسی. مزه مزه کرده ای حسرت نبودن ها، نداشتن ها و پرسه زدن در رویاهای محال را.
امروز دیگر خوب می دانی که زندگی یعنی همین؛ همین که مدام بگردی و مدام نیابی آنچه را جسته ای. زندگی یعنی شب را روز کنی و روز را در روزمره گی ها به شب رسانی. زندگی یعنی اینکه مدام حس کنی جایی از گوشه دلی که داری همیشه خالی ست، همیشه نگران است.

2 نظرات:

سینا گفت...

ایشالا اون چیزی رو که میجویید،تو زندگیتون بیابید

تولدت مبارک

بنفشه گفت...

ممنون سینا جان
:)

ارسال یک نظر