بعد هشتاد و هشت و اتفاق هایی که افتاد گفتم دیگه عمرا در
این نظام رای نخواهم داد. حافظه تاریخیم ضعیف نیست. هنوز تک تک اون حوادث و اسم تک
تک کسانیکه در حصر و زندانند رو به خاطر دارم. اسم تک تک اونایی که تو اون دوران
با هزار امید، برای ساختن ایرانی
بهتر از خونه بیرون رفتند اما هیچ وقت برنگشتند رو هم از یاد نبرده ام.
اما امروز مرددم که تصمیم درست کدومه. نمیدونم میتونم خودم رو راضی کنم که یکبار دیگه پای صندوق رای برم یا نه. همش با خودم می گم حالا یه ماه وقت داری برای تصمیم گرفتند. یه جور سرپوش گذاشتن و نادیده گرفتن تردیدی که می دونی از بی اعتمادی ات، سرچشمه می گیره. اما یه چیزی رو امروز مطمئنم اگر حتی خودم هم در انتخابات پیشرو شرکت کنم اما مثل سال هشتاد و هشت، که به هرکس میرسیدم اون ها رو تشویق به رای دادن می کردم و می گفتم دموکراسی فقط از صندوق های رای بیرون میاد و بس، این بار از تشویق و هیجان و امید به آینده خبری نیست. رای دادنم صرفاً از ترس آوار شدن خونه ایه که می بینم هرروز داره فرتوت تر و متزلزل تر از قبل میشه. خونه ای که اگر خراب بشه روی سرهممون آوار میشه. چپ و راست و اصولگرا و اصلاح طلب هم نداره.
شاید غیرواقع بینانه به نظر بیاد اما من ایران آزاد رو با تک تک مردم امروزش می خوام.
با اون بچه حزب اللهی که شاید امروز حتی به خون من و امثال من هم تشنه باشه. اما
ایرانی که من برای فردا پیش خودم مجسم می کنم بدون اونا، بدون مخالفا و موافقایی
که امروز میشناسم اصلا معنا پیدا نمی کنه. من از ایران شبیه به سوریه امروز می
ترسم که نفرت درش اونقدر زیاد بشه که یه هم وطن جسد هم وطن دیگه اش رو از نفرت
پاره کنه و قلبش رو ببلعه و بعد هلهله آزادی سر بده! من از خرابه شدن این خونه می ترسم.




